حکایت من و تو

حکایت من وتو حکایت سلطان است و رعیت
حکایت سلطان ظالمی که سالهاست برمن حکومت میکند باج و خراج میستاند اما حتی مرا نمیبیند
ومن شبها با داستانهای هزارویک شب که شاهزاده عاشق دخترک زیبای رعیت می شود بخواب میروم به امید اینکه شاید روزی نگاه سلطان به من بیافتد و یک دل نه صددل عاشقم شود
تونمیدانی که دلم چقدرتورامیخواهد

/ 10 نظر / 5 بازدید
شبنم

داستان جدیدی به ذهنم نمی رسد.همان داستان های قدیمی ست...داستان عادت! می گویند:ساکنان ساحل پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند. روزها و شب ها را می گذرانم ...اما اینبار داستان عادت داستان تلخی نیست... صبح ها با صدای مهربان مادرم بیدار می شوم.او را بسیار دوست دارم... مرا مثل دختر بچه ها لوس می کند و همیشه اصرار دارد که صبحانه ام را کامل بخورم... آری!عادت کرده ام... بخاطر می آوری که گفتم عادت میکنیم؟؟با خودت تصور می کنی که سنگدلم! ساحل اقیانوسی مواج سکونت گاه من شده است! امید دارم که همسایه ام شوی و تو هم عادت کنی!

مهدخت

قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا! اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم. . .

مریم

طلب دارم ، از زندگی تمام آرامشم را مرگ ، که دیگر حقم بود...

مریم

تابستان ! حالا که داری تمام میشوی بگذار بگویم ... که شبهای گرمت، سرد گذشت !!

مریم

خوشبختی رنگین کمان لبخند توست که...با هر ترنم باران شکل می گیرد. "فقط خوشحال باش" من اشک آسمان را در میاورم.

baran

اندکی صبر سحر نزدیک است...

سکوت

پرندگانم را آزاد کردم؛ زیرا فهمیدم “نداشتن” تنها راه “از دست ندادن” است!!!

ياس

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

رعنا

دلــم که میگیــرد کودک میشوم! دستانی میخواهم که آرامم کنند مهربانی که به فکر دلتنگی هایم باشد ولی هیچ کس نمیداند که بجر تو هیچ نمیخواهم!

فرزاد

ماشااله خیلی خیلی جذاب و زیباس واقعا عالییییییییییییییییییییییییییییی