پیرمرد

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!


/ 30 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
raha1079

وووووااااااااااوووووووووو!!!!!!!!!!!!! بازدیدت!!![تعجب]

RADIN

سلام خيليي با حال بودددددددد به وبلاگم سر بزن

باران

سلام خوبی؟؟؟ وبت فوق العاده است بازم بهت سر میزنم [قلب][قلب][قلب]

hakime

وبت خیلی قشنگه مخصوصا این داستانه.خوشحال میشم اگه به وب منم سربزنی و لینکم کنی[نیشخند]

helia76

in ax cheghad bamazas.

abolfazl

اقا دوستدار شمايييييييييييييييم

فردین

ابن قسمت واقعا جالب و تکان دهنده بود ممنون.فردین (حاکم شهر تروا)

sara

واقعاداستانش عااااااااالی ببببببببببببببببببببببود مممممممممممنون.

sheyda

مرسی خیلی خیلی قشنگ بود.

احسان

فوق العاده بود ! [گل]