جملات غمگین وتنهایی

هنوزم موج خنده هایش بر سخره قلبم می کوبد و ویران می کند....

وقتیکه آغوش سرد خاک با تب عشقش گرم شد و سردی فراق را به جانم هدیه داد تابند بند وجودم به اعتراض سکوت اختیار کند و این باشد فریاد گلایه ام از روزگار و روزگاری که برایمان خب نخواست و مرا با قلبی آکنده از درد در حسرت لبخندی غرق در پاسخ بی جواب یک سوال رها کرد...

/ 0 نظر / 4 بازدید