گه گاهی ...

منتظر نباش که شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام.

که عزیزم بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم ،

یا در آسمان ، به ستاره ای دیگر سلام کردم.

توقعی از تو ندارم، اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور دریا بمان.

هر جور تو راحتی باران زده ی من...

همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

من که این جا کاری نمی کنم ،

فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم .

همین،

این کار هم که نور نمی خواهد .

می دانم که به حرف هایم می خندی.

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می آید .

صدای باران را می شنوی ؟؟؟

/ 1 نظر / 3 بازدید
مانیار

سلام بی ریای من به تو قدم برداشتن بی ریای تو از من