تولدی دیگر ( فروغ فرخزاد )

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

تمام چیزی که باید از زندگے آموخت ، تنها یــــک کلمه است "مےگذرد" ولے دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد...

hadis

زیبا بود علی جان...

تینا

یه وقت تو به من سر نزنی خدا قهرش میاد اون موزیک دیدیویی که گفتم , دیدی؟

aram

[گل]

a lone daughter

سالها میگذرد این دگر قصه ی هر روز من است که مدام در پی راهی باشم تا که از پیچ و خمش از همه ی خاطره ها گذر کنم....

a lone daughter

نفسهایم را بشمار ... آنها را به قیمت دوست داشتنت از دست میدهم ... نه برای گذر عمرم ...

a lone daughter

فریادهارا همه میشنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است.

a lone daughter

نــه تنهـــا ترکت می کنند ... حتـی وقت رفـتن بــا تمام پـــر رویی دستــور هم میدهند : مواظب خودت بــاش ...

a lone daughter

نـــــه نــــام . . .!! نـــــه چــــــــهره . . .!! نـــــه اثر انگـــــشت . . .!! آدم ها را از طرز " آه " کشیدن ‌شان بشناسید...!!

مریم

گفتند عینک سیاهت رابردار دنیا پر از زیباییست! عینک را برداشتم.... وحشت کردم از هیاهوی رنگ ها؛ عینکم رابدهید می خواهم به دنیای یکرنگم پناه ببرم...