چشمای زیبایت

جنگل سبز چشمانت... هیاهوی آهوی چموشی را به دستم داد، تا ورق ورق از تو بنویسم... و در بیشه زار آغوشت... سرمست از شهد لبانت، بغل بغل واژه های معطر عشق را، بچینم... به پایت ریزم... و تاجی از میخک های احساس، بر پیچکِ زلف مُشکینت بگذارم!  وه! که چه تربناک می شود، نبض سرانگشتانم از واژه ی "تو" . . .

جنگل سبز چشمانت…
هیاهوی آهوی چموشی را به دستم داد،
تا ورق ورق از تو بنویسم…
و در بیشه زار آغوشت…
سرمست از شهد لبانت،
بغل بغل واژه های معطر عشق را،
بچینم… به پایت ریزم…
و تاجی از میخک های احساس،
بر پیچکِ زلف مُشکینت بگذارم!

وه! که چه تربناک می شود،
نبض سرانگشتانم از واژه ی “تو” . . .

/ 0 نظر / 21 بازدید