ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاییز لب چون دو چوبه ی خشک
این غنچه ی بهاری غیر از خزان ندارد

ای حرمله مکش تیر یک سو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد

شمشیر اوست آهش فریاد او تلظّی
منت بن گذارید یک قطره آب آرید

جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
به کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد

با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و سنان ندارد

جز اشک خجلت خود آب روان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه ی امامش دیگر مکان ندارد

/ 6 نظر / 5 بازدید
ياس

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

نيلوفر

نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند[گل]

مریم

+ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﻣﻲ ﺁﻳﻴﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﻣﻲ ﺭﻭﻳﻢ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺮﺩﻳﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ... . . ﻭﺍﻳﻦ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

مریم

ای عجل این چند روزه دور ما را خط بکش.....! وعده ی ما عصر عاشورا کنار قتلکاه یاحسین

بی تا

عالی عالی مینویسی قلمت مانا دوست گرامی