حکایت باران

باران است و دلم تنگ ، حس من بیش از گذشته پر رنگ
میخواهم بگویم امشب در این شب قشنگ
تو با باران آمدی و شستی غم را از دلم
بگذار از دلم برایت بگویم گلم
که این آسمان همنوا با من است
که دلم تنگ است و تنگ است و خدا با من است
و آن کسی که با من است
دارم راز و نیاز ها با او
که تو را میخواهم و تو را میخواهم
او که با من است میدانم که تو را میرساند به من
و این حکایت همیشه می ماند در دلها
حکایتی بین من و تو و خدا
که باران آمد و خدا آمد و تو نیامدی
به رسم باران و این هوای بارانی ، میشکنم بغض دلتنگی ها را
تا بگویم به تو، تا که باران است ، فاصله در بینمان گریزان است
این راز را خدا نداند ، تنها بین من و تو و باران است…
خط آخر حرفم و آخرین کلام، به شرط اینکه سه نقطه بماند در آخر این کلام:
همیشه با تو میمانم ای تنها سر پناهم …

/ 2 نظر / 3 بازدید
باران

وبتون جالب بوووووووووووووووووود.... خوشحال میشم ب وب منم سر بزنین///[ماچ][لبخند]