تاب های خالی...

عاشقت نشدم...

که صبح ها در خواب ساکت خانه ای بی پنجره...

بی در... مانده باشی

وتلفن.....

صدایم راپشت گوش انداخته باشد...

عاشقت نشدم...

که عصر ها دست خود را بگیری و ببری پارک

انقراض نسلت را رو تاب های خالی تکان بدهی

وفراموش کرده باشی چقدر میتوانستم مادر بچه های تو باشم...

عاشقت نشدم...

که دلتنگی شب هایم تنها گوشی همراهت را بی خواب کند...

درست در لحظه ای که خواب سنگینت

باید کمر تخت را شکسته باشد...

عاشقت نشدم.....

عاشقت نشدم که دوستت دارم هایم را

در شعری پنهان کنم

که باید از صافی هزار گلوی گرفته رد شود

وبعد...

تصور کنم ان را دیگری برای تو میخواند...

/ 65 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

دنیای دستها از هر دنیایی بی وفاترند! امروز دستهایت را می گیرند ,قصه ی عادت که شدی همان دستها را برایت تکان می دهند...!!!

tina

ishalla............ moaleme fizikemoon ye mojode gerdie ke nagoo delet mikhad lopasho bekeshi [نیشخند]

مریم

یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟ اون روز یا خیلی خوشبختی یا خیلی بدبخت...

سوگند

salam dust aziz aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii b0o0o0o0od damet garmmmm

سیذ مجتبی محسن زاده

بسیار زیباست بانو حذیث....[گل]

علی

سلام وبت ماهه لینک شدی بهم سر بزن

رز

سلام مرسی وب خوبی بود

رز

کسی انلاین هست ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/////

abolfazl

mic