مادر - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۳٤ ‎ق.ظ
  • هیچوقت به دستانم تا این حد دقت نکرده بودم
    ناخنهایم یک خط در میان شکسته بودند و با لجبار همه را یکدست کوتاه کرده بودم دستانی که در اثر تابش آفتاب سیاه تر شده بود
    و در اثر کار خانه کمی ضمخت
    وقتی بهم رسیدیم دستان هم را به رسم دوستی فشردیم کنار هم در ماشین نشستیم کمی صحبت وبعد باز داستان دستان من
    دستانم را لمس کرد و گفت انگشتاشو
    خندیدم و گفتم مثل گردو فروشا سیاه شده
    گفت مثل دستان زحمتکش یک مادر

    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ
  • ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
    18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
    ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
    ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
    ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
    ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
    ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
    ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
    ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
    ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
    ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
    ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
    ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
    ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
    ﻧﯿﺴﺖ
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤۸ ‎ب.ظ
  • ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

    ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
    ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... 
    ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
    مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
    ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
    مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
    ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
    کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
    ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
    ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
    مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
    ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٢ ‎ب.ظ

  • پسر ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.....
    ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺣﯿﺎﻁ...
    ﭘﺴﺮﮎ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩ....
    ﻭ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺖ....
    ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ ..
    ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ....
    ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺷﮑﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ :
    ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭﮐﻨﻤﺎ ...
    ﺗﻮﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ
  • دختری ک از من خوشگل تر و خوشتیپ تره...
    .
    .
    .
    .
    .
    دخترمه ... ب مامانش رفته خو...

    به افتخار همه ی مامانا و دختراقلب

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ
  •  مادر ای یکدانه وتنهاترین غم خوارمن 

    از من عاشق تربه من دیوانه و بیمارمن

    وصف تو نتوان به صدها دفترودیوان نوشت

    ای که وصفت روز و شبهاتا ابددرکارمن

    پروراندی جان من بارنجهای بی شمار

    کی شود قربانیت این جان بی مقدارمن

    خرج کردی عمر خود را تابروید جان من

    من به لطفت زنده ام ای ابرباران دارمن

    شرح لطفت درازل افسانه ای ننوشته بود

    جان به قربان تو ای زیباترین پندارمن

    قصهٌ ننوشتۀ مهرو وفاراخوانده ای

    ای که مهرت تاابددرسینهٌ تبدارمن

    درد هایم دردتو رنجم همه درجان تو

    ای به دردم مرحم و ای مخزن اسرارمن

    هستیم هست ازتو و نامم زتو نامی گرفت

    سبز می باشم ز توای سبزی افکارمن

    سالهای عمرت افزون ازهزاران سال باد

    سالهای عمرمن قربانیت ای یارمن

    با تشکر از سیف الدین حسین زاده

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ٦:٢٩ ‎ب.ظ
  • معذرت میخوام فیثاغورس ....چرا که مادر من سخت ترین معادلات است!

    معذرت میخوام نیوتن ...چرا که مادر من راز جاذبه است!

    معذرت میخوام ادیسون ...چرا که مادر من اولین چراغ زندگی من است!

    معذرت میخوام افلاطون ...چرا که این مادر من است که شهر فاضله قلب من است!

    معذرت میخوام رومیو... چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم میشود...!

    معذرت میخوام ژولیت ...چرا که مادرم عشق من است !

     

    منبع : آجی مریم (سایه های زندگی من)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ٦:٢٠ ‎ب.ظ
  • آغوش تو ای مادر من بستر ناز است

    لالایی شب هات مرا گلشن ساز است

    رخسار و وجود تو مرا پیکر مهر است

    هم قبله و هم کعبه و هم عشق و نیاز است . . .

    مادر روزت مبارک

    .

    .

    .

    مرا به کعبه چه حاجت

    طواف می کنم “مادری” را که برای لمس دستانش هم

    وضو باید گرفت . . .

    روز مادر مبارک

    .

    .

    .

    مادرم ای بهتر از فصل بهار

    مادرم روشن تر از هر چشمه سار

    مادرم روزت مبارک ناز من

    مادرم تنها تویی آواز من . . .

    .

    .

    .

    زنم از دیده بر دل روی مادر / منم مست کمان ابــروی مادر

    گل از خجلت نقابی بر رخش زد / چو آمد عطر مشکین بــوی مادر . . .

    روزت مبارک ای بهترین و برترین

    .

    .

    .

    بهترین بخش بچه بودن زمانی بود

    که روی کاناپه خوابمان میبرد

    و فردا به صورت جادویی ، روی تخت بیدار میشدیم !

    مادرم روزت مبارک

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
  • شناسنامه رو بیـــــ خیالـــــــــــــــ !

    محلــــــ تولد منـــــــ ، آغوشــــــــــ گرمــــــ توستــــــــــ مـــــــادر …

     


     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ
  • هیچ وقت گریه مادر رو در نیاورید

    خداوند تک تک اشک های او را میشمارد . . .

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٢٥ ‎ب.ظ
  • همـــه میتــونــن اسمــت رو صــدا کنن
    امـــا …
    کـم هستـن کسـایـی کـه وقتی اسمـت رو میـگن لـذت میبـری
    و بــا تمـــام وجــود
    در جـوابشــون دوسـت داری بـگـی : جـانــم

    دوستت دارم مادر

     

    خدایا ، تو عکس های دسته جمعی جای هیچ پدر و مادری رو خالی نذار

     

    الهی آمین

     
  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٥٧ ‎ب.ظ
  • مادر یعنی زندگی ،
    مادر یعنی عشق ،
    مادر یعنی مهر ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت  ، اشک میریزه ،
    با خنده هات می خنده ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...
    مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مرض بشه یا پیر بشه ، چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...
    مادر یعنی همه زندگی ...


    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
  • ادعـــــــــای عشــــــــــق می کنیـــم
    ولی فـــــــــــرامــــــــــوش کــــــــــــرده ایــــم
    رنـــــــــــــگ چشمــــان مادرمان را ...

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٧:۱٦ ‎ب.ظ
  • مـــــادر یگانه داوری است
    که بعد از خدا ؛
    گناه ما هر چه که باشد
    را می بخشــــــــــد....

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٢٥ ‎ب.ظ
  • گفــت : با مــــــادر یه جمـــله بســـاز
    گفتــم: من با مــادر جمله نمیســازم ، دنیــــــــامو می سازم ...

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:۳٧ ‎ب.ظ
  • رفــــــت!
    پر کشیــــــــد!
    روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ!
    دنــــــیا برایــــــش قفــس بود….
    قفســــــــــی تنـــــگ..!!
    ســـــردش استــــ !!!
    امشــــــب مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!!
    پــــــــرواز کرد!!
    خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ….
    اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ساعت: ۳:۳٧ ‎ب.ظ
  • داستـان خلقـت زن

    از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
    فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"

    خداوند پاسخ داد:
    "دستور کار او را دیده‌ای‌؟
    باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
    باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

    دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
    بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
    فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
    "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."
    خداوند گفت :
    "نمی شود!!

    چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
    از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
    یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

    فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

    "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
    "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

    تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
    فرشته پرسید :
    "فکر هم می‌تواند بکند؟"
    خداوند پاسخ داد :
    "نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."

    آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
    فرشته گفت: بار خداوندا این نمونه که ساخته‌اید ایراد دارد نشت می‌کند؛
     خداوند پاسخ داد: این اشک است.
    فرشته پرسید :
    "اشک دیگر برای چیست؟"

    خداوند گفت:
    "اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
    فرشته متاثر شد:
    "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
    زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

    همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
    سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
    بار زندگی را به دوش می‌کشند،
    ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
    وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
    برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

    در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.
    وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.
    بدون قید و شرط دوست می‌دارند.
    وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.
    وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.
    آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

    قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
    زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
    کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
    آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
    زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
    خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"

    فرشته پرسید: "چه عیبی؟"
    خداوند گفت:
    "قدر خودش را نمی داند . . ."

    برچسب ها : مادر