عاشقانه - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٧ ‎ب.ظ
  • وقتی در عین نا امیدی
    امید کسی میشوی
    یعنی
    تو هنوز بنده منتخب خدایی
    پس
    به خاص بودنت ببال
    و بشکرانه الطاف پروردگارت
    به دنیا لبخند بزن
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٠ ‎ب.ظ
  • صبح با صدای زنگ ساعت آغاز میشود
    بیدار میشوم
    روبروی آینه مینشینم
    موهایم را میبافم
    به صورتم دستی میکشم
    ولبخند زدن را تمرین میکنم
    حال آماده ام
    به زندگی سلام میکنم
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ
  • از دنیای پر تلاطم من
    تا ساحل امن حضور تو
    فاصله ای است
    به بزرگی یک طوفان در اقیانوسی به نا امنی رویا
    من دعا میخوانم
    تا شاید خدایی که در آسمانها بر مسند حکمت و رحمتش تکیه زده
    ناجیش را از سر لطف برایم بفرستد
    آنگونه که طوفانش بارانی شود
    به زیبایی مهر به بزرگی عشق
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • کامم از خاطرات شیرینت تلخ تلخ است
    مثل قهوه فالی که هر روز به امید آمدنت سر میکشم

    تو انتخاب منی
    کاش میدانستی بین هزاران هراز نفر چگونه صاحب قلبم شدی
    کاش تومرا میفهمیدی
    کاش کامم با تو شیرین میشد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ
  • داشتنت
    خواستنت
    بودنت
    کنار قلبم
    حق من است
    و حق گرفتنیست
    حال تو چشمانت را از چشمانم بدزد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ
  • گاهی تمام دنیارا میگردی برای یک احساس خوب
    گاهی یک نفر می شود تمام احساس خوب دنیا
    گاهی برای داشتنت میجنگند و اعتنایی میکنی
    گاهی برای داشتنش میجنگی و ...

    لعنتی
    تمام دنیا راهم که داشته باشم
    یک لحظه داشتن تو نمی شود
    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ
  • صدای قدمهایش می آید
    از دورترین نقطه قلبم
    ازهمانجا که طپشهای نامنظمش
    نوید عشق می دهد
    نوید لمس دستانی که مرحمند
    بر زخمهای گذشته ام
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
  • پیامک ویژه امید و آرزو


    پیامک ویژه امید و آرزو

    eshqam.ir

    زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
    و دلم بس تنگ است
    باز هم می‌خندم
    آنقدر می‌خندم که غم از روی رود…
    زندگی باید کرد
    گاه با یک گل سرخ
    گاه با یک دل تنگ
    گاه باید رویید در پس این باران
    گاه باید خندید بر غمی بی‌پایان…


    پیامک ویژه امید و آرزو

    eshqam.ir

    قـــــطـره هـــای کــــوچـک آب
    اقـــــیـانــــوس بــــزرگ را مـــی ســازنـــد
    دانـــــه هـــای کــــوچــک شـــن
    ســــاحــل زیــــبـا را . . .
    لـــــحـظه هـــای کـــــوتاه
    شـــــایـــد بـــی ارزش بــــه نــــظـر بــــرســـنـد ، اما …


    پیامک ویژه امید و آرزو

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ
  • پیامک امید و آرزو


    پیامک امید و آرزو

    eshqam.ir

    بزرگترین آرزوی من کوچک ترین نگاه توست
    بزرگترین غم من آخرین نگاه توست


    پیامک امید و آرزو

    eshqam.ir


    درون سینه ام صد آرزو مرد
    گل صد آرزو نشکفته پژمرد
    دلم بی روی او دریای درد است
    همین دریا مرا در خود فرو برد


    پیامک امید و آرزو

    eshqam.ir


    تو را آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت

    تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ، با دل خود ، نه با آرزوی من

    آرزویم این است :
    نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
    نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
    عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد
    و تو را دوست بدارد به همان اندازه


    پیامک امید و آرزو

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٤٠ ‎ب.ظ
  • این روزها زمستانیم
    سرد و سرد
    ساکت و خاموش
    بدون هیچ خورشیدی که بتابد به روزگارم
    چون آدم برفی تنها
    چشم به راه
    سر در گریبان
    بی صدا واشک ریزان
    روزهارا به شب و شبها را به روز تبدیل میکند
    امسال زمستانم از انتهای بهار آغاز شده است
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٩ ‎ب.ظ
  • قسم به آن لحظه دیدار
    آن هنگام که قلبم به سینه می کوبید
    و خون به گونه هایم میدوید
    امروز
    دوریت سخت قلبم را می فشارد
    سخت

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٦ ‎ب.ظ
  • پیامک ویژه احساسی

     

    پیامک ویژه احساسی

    eshqam.ir

    خوش به حال ماهی ها

    تکلیفشان معلوم است

    هوایی که می شوند ، می میرند

    پیامک ویژه احساسی

    eshqam.ir

    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست

    گوش کن ، با لب خاموش سخن میگویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    پیامک ویژه احساسی

    eshqam.ir

    چه حکایت عجیبی است هوای پاییز

    تنها را تنها تر می کند و عاشق را عاشق تر . . .

    پیامک ویژه احساسی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٥ ‎ب.ظ
  • پیامک جدید احساسی

     


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

    به چــــه تشبیه کنم نــام تو را

    به بــــهار یا به آبی  زلال دریــــا

    ســـــاده تر می گویم

    تــو تمامیـــت احساس منی


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

    دست خودم نیست

    به گمانم دست تو است

    که می تواند مرا با یک سلام خشک و خالی به آینده امیدوار کند !


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

    دنیای زیر آب شبیه دنیای چشم های توست

    هر چه بیشتر دست و پا می زنم

    بیشتر غرق می شوم


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٤ ‎ب.ظ
  • پیامک زیبا و احساسی


    پیامک زیبا و احساسی

    eshqam.ir

    روی قلبی نوشته بودن شکستنی است مواظب باشین

    ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید . . . !


    پیامک زیبا و احساسی

    eshqam.ir


    دوستت دارم ، رازیست که ، در میان حنجره ام دق میکند وقتی که نیستی . . .


    پیامک زیبا و احساسی

    eshqam.ir


    دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم / حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم

    در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست / باز هم از انتهای دل صدایت میکنم . . .


    پیامک زیبا و احساسی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٢ ‎ب.ظ
  • پیامک عاشقانه و احساسی


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

    عشق معنایش پَرش با بالِ اوست / یک جهش در سایه ی اقبال اوست

    عشق معنایش ندیدن خویش را / هرچه من دارم تمامش مال اوست …


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir


    می شنوی؟ دیگر صدای نفسم نمی آید…

    به دار کشیده مرا، بغض نبودنت…


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir


    لبخند که میزنی پیش پا افتاده ترین اتفاقی که رخ می دهد

    اختلال در تشخیص ماه های قمری است !!


    پیامک جدید احساسی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢۱ ‎ب.ظ
  • پیامک جدید احساسی و عاشقانه


    پیامک جدید احساسی و عاشقانه

    eshqam.ir

    محبت پیوند محکمی است ک فاصله ها نمیشناسند…
    هرجا باشی در خاطرم میدرخشی


    پیامک جدید احساسی و عاشقانه

    eshqam.ir

    هَمیشه توے رابطه 2 نَفَره

    وَقتی سَر و کَله [ نَفَرِ سوم] پیــدا میشه

    هَمه میگَن لَعنَتـ ب نَفَره سوم…

    وَلی…

    لَعنَت بـ کَسی کـ…

    بــ اون نَفَره سوم [چراغ سَبز] نشون میده!!!


    پیامک جدید احساسی و عاشقانه

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ
  • کورسویی از امید
    نوری در تاریکی مطلق
    زمزمه ای از دور
    ودستان نوازش گر پروردگار
    چشمانی در انتظار اما خندان
    دنیایم بوی زندگی گرفته است
    فقط چند روز تا آرامش باقی است
    خدایا
    خدایا
    خدایا تو میدانی چه میکشم

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ
  • سپیده پرده شب را کنار زد
    خورشید شاد شاد
    به دنیا عاشقانه تابید
    ونسیم روح تازه ای به باغ دمید
    وانگشتانش را لا بلای موهای سرو کشید
    میان اینهمه زیبایی جای ب*اران خالی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٢٦ ‎ق.ظ
  • آسیب دبده ام
    شیشه بلورین احساسم ترک خورده
    قلب عاشقم لب پر شده
    جام چشمانم شکسته
    واشک میریزم
    تو آسوده باش عشقم
    خودم کردم که لعنت بر خودم باد

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٧ ‎ق.ظ
  • چشمانم را میبندم
    وپیچک رویایم را در وجودم می خشکانم
    پای پرنده خیال را به نرده های ایوان قفل میزنم
    از ماه روی برمیگردانم
    احساسم را به مسلخ میبرم
    گاهی باید زنده بودن را بازی کرد در نمایشنامه ای بنام
    تویی که ندارمت
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٠٦ ‎ق.ظ
  • امروز خورشید میدرخشد
    در نقطه ای بعید
    باطلوعی زیبا
    تویدی از مهر
    وزیباتر از تصورات قطره باران تنها
    و دور مانده از دریا
    امروز را بخاطر میسپارم
    جایی در دفتر خاطراتم
    می نویسم بوی مهر می آید از نگاهت
    این یعنی زندگی با تو زیباست
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤۸ ‎ق.ظ
  • نمی بافم
    می سازم
    با احساسم
    عشقی که لایق توست
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۳:۳۱ ‎ق.ظ
  • کاش دنیایم خواب باشد
    یک خواب پریشان، یک کابوس
    که باصدای خوش باران یا چه چه بلبل ویا حتی نوای دل انگیز عشق
    چشم باز کنم و ببینم دنیایم زیباست زیبا
    و لبخند بزنم به دنیا و بگویم عجب خوابی بود
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • هوا بوی بهشت میدهد
    بوی خوش بهار
    و چشمانم به شوق دیدار عشق میخندد
    دیداری به کوتاهی برق
    به وسعت رعد
    به زیبایی باران
    به ماندگاری آسمان
    گاهی دنیا چه زیبا می خندد

    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢۱ ‎ب.ظ
  • زن یعنی
    سنگ زیرین آسیاب زندگی
    یعنی سکوت
    زن یعنی
    عشق بی منت
    یعنی زندگی با خاطرات شیرین
    مرور آرزوهای برباد رفته
    زن یعنی
    خالق
    یک گل
    یک تابلو زیبا
    یک شعر پر از زندگی
    زن یعنی کوه
    استوار
    دربرابر تمام مشکلات
    یعنی اشک
    اشکی پنهان پشت تمام ابرهای سیاه
    دور از چشمان نامحرم هر بیگانه ای
    حتی بدور از چشمان او

    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٠٩ ‎ب.ظ
  • عشقم
    محبوبم
    نگاه منتظرم هر لحظه آمدنت را آرزو میکشد
    تا در آغوش گرمت آهنگ عاشقی سر دهد
    ودر پناه حریم امن و مردانه ات
    تلخیهای روزگار را شیرین کند
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ۳:۱٥ ‎ق.ظ
  • آنان که غم بزرگتری رادر زندگی تجربه کرده اند 
    قدر شادیهای کوچک را بهتر می دانند 
    لبخندها برایشان معنی دارد
    صدای خوش پرندگان آنان را به وجد می آورد 
    با باریدن باران خدارا شکر میکنند 
    شادی و خنده کودکان قلبشان را به تپش وا میدارد 
    سلامتی را با ارزش می دانند 
    و دوستیها برایشان حرمت دارد 
    زندگی به آنان می آموزد چگونه 
    دل شاد باشند با کوچکترین دلخوشیهای روزگار
    دنیا مکتب خانه بزرگی است 
    ما انسانها شاگردان بازیگوشی هستیم 
    که تا به بلا گرفتار نشویم قدر عافیت نمی دانیم 
    بـــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٦ ‎ق.ظ
  • پیچکی میشوم برایت 🌱
    سبز سبز
    پراز شاخ و برگ که به عشق توهرروز جوانه میزند
    ودروجودت هر روز بیشتر و بیشتر گسترانده میشود
    همانطور که عشقت درجان و تنم پیچیده است
    عشق من
    میخواهم با تو عاشقی کنم
    فقط با تو
    *ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ
  • باران که باشی 
    گاهی دلتنگ می شوی
    برای آغوش دریا
    برای بازی با موجها 
    برای ماهیها 
    باران که باشی 
    دلت پرمی کشد برای آسمان 
    برای رهایی اززمین 
    زمینی که هیچ بارانی دیگر توان پاک کردنش راندارد
    به خورشید می پیوندی برای آنکه به آسمان برسی

    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٥٥ ‎ب.ظ
  • دوست داشتنت خاص است
    مثل خودت
    جنسش از عشق است
    لطیف است و وسیع
    محکم است و استوار
    وادامه دارد
    تاکمی بعد از غروب خورشید
    *ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٥٤ ‎ق.ظ
  • عکس دختر -چتر - باران-دویدن-خیس شدن

    وای باران باران
    شیشه پنجره رو باران شست
    از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
    وای باران باران
    هر نفس بوی تو آید اینجا
    هر نفس نام تو را گویم من
    یاد تو خاطرم آید هر جا
    وای باران باران
    گرچه که تنهایم و از تو دورم
    لیک سرشارم از خاطر تو
    لیک با شادی تو مسرورم
    وای باران باران
    گرچه یک لحظه نبودم با تو
    بودم اما شب و روز
    شاد با خاطره زیبای تو
    وای باران باران
    مهربانی و سرشار خوبی
    وای باران باران
    نفسم .. بازدمم .. یاد منی
    منم و تنهایی
    تو همیشه ز فریاد منی

    زیر بارانم بی چتر …
    تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریده ام همراه ابرها، اما…
    تابلوی قشنگی شده ایم: من و جاده و باران …

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٥۱ ‎ق.ظ
  • بساطِ رنگارنگی برایم پهن کرده دنیا اما من فقط ♥چشم‌هایِ تو را ♥می‌خرم!

    بساطِ رنگارنگی
    برایم پهن کرده دنیا
    اما من فقط
    ♥چشم‌هایِ تو را ♥می‌خرم!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٤٦ ‎ق.ظ
  • ♥شبیه پونه ها کناره های دلم ازدحام کرده ای و من چشمه ای که باید از تو بگذرم♥

    ♥شبیه پونه ها
    کناره های دلم
    ازدحام کرده ای
    و من چشمه ای
    که باید از تو بگذرم♥

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٤٤ ‎ق.ظ
  • ♥شعرهای من ...  تاوان عشق تو ست ،  خانه ای که در آن...  با خیال ات ...  خودم را سر می کنم!  خیالی که پایش را ...  از گلیم شعرهایم،  درازتر نمی کند !♥

    ♥شعرهای من …

    تاوان عشق تو ست ،

    خانه ای که در آن…

    با خیال ات …

    خودم را سر می کنم!

    خیالی که پایش را …

    از گلیم شعرهایم،

    درازتر نمی کند !♥

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٤٢ ‎ق.ظ
  • کاش فاصله ...  حواسش پرت شود ...  از جایش که بلند می شود ،  من جایش را بگیرم ...  و ...جاخوش کنم ...کنار تو ...  تا قیامت !  این یعنی بهشت!!

    کاش فاصله …

    حواسش پرت شود …

    از جایش که بلند می شود ،

    من جایش را بگیرم …

    و …جاخوش کنم …کنار تو …

    تا قیامت !

    این یعنی بهشت!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۳٢ ‎ق.ظ
  • سایت عاشقانه عشقم

    جای دستانت‎
    درپای چشمانت‎
    روی تن احساسم مانده است‎
    حال که نیستی‎
    یادگاریهایت را بجای تو می بوسم‎

    بــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٥۸ ‎ق.ظ
  • بازهم دلهره 
    دلهره ای شبیه آخرین دقایق امتحان 
    درحالی که چندسوال نانوشته جلوی دیدگانت می رفصند
    وتو دوان دوان می نویسی و می نویسی بدون درنگ 
    اما وقت تنگ است و تو جا مانده ای در لابه لای سوالات بی جواب
    اکنون این منم 
    جامانده در کوچه پس کوچه های زندگی
    با هزارکارنکرده 
    هزارمشکل حل نشده 
    بدون هیچ وقتی
    ودلهره ای که تمام وجودم را فراگرفته است 
    و نگاهم به به توست
    تویی که محرم اسرار منی
    بــــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٥٢ ‎ق.ظ
  • مستی
    بوسه های عاشقانه
    من و جای خالی تو
    عشق
    حس خوبی که با یادت تمام وجودم را گرم میکند
    موسیقی که حسم را تشدید میکنم
    و پیک آخر
    به یادت به امید روزهای خوب با تو
    به نام عشق نوش می کنم
    عشقم
    عشقم
    عشقم
    عشقم
    هوای احساسم برای تو عاشقانه است
    فقط تو

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٤٩ ‎ق.ظ
  • یک سلام
    یک فشردن دست
    یک نگاه گرم
    یک لبخند
    می شود یک دنیا

    محبت کردن ساده است
    از هم دریغش نکنیم
    شاید فردا دیر باشد

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٧ ‎ق.ظ
  • با تو احساس قشنگی دارم

    با تو
    اسمان همیشه آبی
    درختان همیشه سبز
    رودها همیشه زلال
    و دنیا همیشه زیباست

    با تو
    همه چیز خوب است
    همه جا پراست از بوی خوش عشق
    و موسیقی دل انگیزی وجودم را به رقص وامیدارد

    باتو
    فقط با تو
    هوای روزگارم عالی است

    با تو
    عشق معنی پیدا میکند
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱۱ ‎ق.ظ
  • شب و باده
    و خیالی که تو را به میهمانی عاشقانه ام می کشاند
    وچشمانی که خیره در چشمانم با عشق یک به یک پیاله هایم را نوش می کند
    ومن خرامان خرامان در آغوشت جای میگیرم وتا صبح مستانه دلبری میکنم
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٠٤ ‎ق.ظ
  • امیدم رویایی شده است بعید
    آرزویی است محال
    ومن تنهاییم را با خیالت تقسیم میکنم
    موهایم را به دست باد میسپارم
    آغوش باز میکنم
    وخیال داشتنت را عاشقانه می بوسم
    وبه خورشید خوش آمد می گویم
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • فرشته ای  بالهایش را سالها ست برزندگیت بازکرده بود

    امروز خسته و زخمی به دوردستها سفرمیکند

    شاید درجایی دور خیلی دور

    مرهمی بیابد برای زخمهای چندین ساله اش

    میداند روزی هزاربار ازخدا آمدنش را آروز میکنی

    اما فرشته قصه ما برای همیشه رفته است

    بــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ
  • روزهای خوب در راهند

    بوسه هایم را برایت کنار گذاشته ام

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٧:٢٧ ‎ق.ظ
  • گاهی فقط باید خندید

     به زندگی که

     لحظه لحظه هایش

    گوشه گوشه هایش

    با علامت سوال پرشده

    لبخند بزن

    بـــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٧:٠٧ ‎ق.ظ
  • عاشق شدن

    ساده است چون دوستت دارم های هرروزه ام

    باشکوه است چون بوسه های عاشقانه ات

    شگفت انگیز است

    چون طپشهای نامنظم قلبم آنگاه که چشمانم خیره بر چشمانت خط به خط از عشق میخوانم

    عاشق شدن را برایت آرزومندم دوست من

    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٧:٠٤ ‎ق.ظ
  • عاشق خورشید که باشی

    آفتابگردانی میشوی محو تماشای یار

    وشبها سر در گریبان در انتظار سپیده دم لحظه های فراق را میسوزی و میسوزی

    عاشق کوه که باشی

    سبزه ای میشوی ریشه میدوانی در دل کوه

     در آغوش ستبر و استوارش رها میشوی و رها

    عاشق دریا که باشی

    موجی می شوی پراز جوش پر از خروش

     به هر ساحلی که خود را بکوبی باز به دریاوپناه می آوری و پناه

    وتو عشق منی خورشید و کوه و دریای ب*ارانی

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٠۸ ‎ق.ظ
  • عکس دختر -چتر - باران-دویدن-خیس شدن

    وای باران باران
    شیشه پنجره رو باران شست
    از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
    وای باران باران
    هر نفس بوی تو آید اینجا
    هر نفس نام تو را گویم من
    یاد تو خاطرم آید هر جا
    وای باران باران
    گرچه که تنهایم و از تو دورم
    لیک سرشارم از خاطر تو
    لیک با شادی تو مسرورم
    وای باران باران
    گرچه یک لحظه نبودم با تو
    بودم اما شب و روز
    شاد با خاطره زیبای تو
    وای باران باران
    مهربانی و سرشار خوبی
    وای باران باران
    نفسم .. بازدمم .. یاد منی
    منم و تنهایی
    تو همیشه ز فریاد منی

    زیر بارانم بی چتر …
    تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریده ام همراه ابرها، اما…
    تابلوی قشنگی شده ایم: من و جاده و باران …

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٠۳ ‎ق.ظ
  • بساطِ رنگارنگی برایم پهن کرده دنیا اما من فقط ♥چشم‌هایِ تو را ♥می‌خرم!

    بساطِ رنگارنگی
    برایم پهن کرده دنیا
    اما من فقط
    ♥چشم‌هایِ تو را ♥می‌خرم!

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۸:٥٧ ‎ق.ظ
  • اعتراف میکنم... بیشتر نوشته هایم، سرقت ادبی است! من برای تو، تمام عاشقانه های جهان را به سرقت میبرم. و اعتراف میکنم ... هیچ جای دنیا... سارقی نیست ♥ عشق تو ♥ را از دلم برباید!!

    اعتراف میکنم…
    بیشتر نوشته هایم، سرقت ادبی است!
    من برای تو، تمام عاشقانه های جهان را به سرقت میبرم.
    و اعتراف میکنم …
    هیچ جای دنیا…
    سارقی نیست ♥ عشق تو ♥ را از دلم برباید!!

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۸:٥٤ ‎ق.ظ
  • کاش فاصله ...  حواسش پرت شود ...  از جایش که بلند می شود ،  من جایش را بگیرم ...  و ...جاخوش کنم ...کنار تو ...  تا قیامت !  این یعنی بهشت!!

    کاش فاصله …

    حواسش پرت شود …

    از جایش که بلند می شود ،

    من جایش را بگیرم …

    و …جاخوش کنم …کنار تو …

    تا قیامت !

    این یعنی بهشت!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٢٠ ‎ب.ظ
  • مست مستم

    هرطرف که نگاه میکنم عشق است و صمیمیت

    ومن بی تو به تماشا نشسته ام

    مستی و حال و هوای بودن باتو

    ایمانی میشود به بزرگی عشق

    تا اقرار کنم به عاشق بودن

     واحساسم خطی میشود

    تا برایت بنویسم

    دوستت دارم

    عشقم تو را کم دارم

    میدانم میخوانی و لبخند میزنی

    ب*اران

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:۱٥ ‎ب.ظ
  • تنهایی یعنی

    نگاهی به عقب

    مرور گذشته

    ورق زدن خاطرات

    و اشک

    تنهایی یعنی

    مرور خاطراتی که شیرینش قلبت را بسوزاند

    تلخش قلب و چشمانت را

    تنهایی یعنی

    چشمان بارانیت را هیچ دستی پاک نکند

    ب*اران

    .
    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٤۱ ‎ق.ظ
  • تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!!؟

    وقتی میفهمی و میدانی مرا.....

    چیزی درون دلم فرو می ریزد....

    چیزی شبیه غرور....

    بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم....!

    بعد از تو هیچ کس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند....

    نمیگذارم....

    نمیخواهم....!

    بابا لنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم....

    حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم!!!.......

    (جین وبستر)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢۸ ‎ق.ظ
  • باز رسیدیم به ایستگاه
    بارون همه جا رو خیس کرده بود
    شب بود...
    راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم...
    خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم...
    بخار از دهنت بیرون میومد... خستگی رو توی چشمات میدیدم
    یادته... عشقم بودی...
    مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری... رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
    گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت...

    حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!!
    هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود...!!!
    رسیدم خونه... جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود
    یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود...
    یه چایی داغ بعدشم خواب...
    صبح فردا رسید... حس بدی بود
    سرما خورده بودم تنهای تنها...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ
  • امروز فرصتی دست داد تا دوباره طلوع خورشید را به نظاره بنشینم....

    دور از هیاهو....و در سکوت....

    چقدر زیباست این لطف پروردگار به انسان...

    اینکه نوری آرام آرام،با صبر و آرامش خود را به تو

    می نماید....

     

    بقیه مطالب در ادامه مطلب (از دست ندید)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ
  •  خدایا...

    به من بیامو ز که دوست داشتن بازی دل نیست...

    بلکه........

    " یک حس پاک است"

    بیاموزم دل کسی رو به بازی نگیرم

    دل شکستن هنر نیست

    دل به دست آوردن یه شاهکار است

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ
  • ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟

    ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ...ﺑﮑﻨﯿﻢ ...

    ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ...

    ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ...

    ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ..

    24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ 

    ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ...

    24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ .. 

    ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ... 

    ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ

    ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ...

    ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ... 

    ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ 

    ...ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ
  • لیلی گفت :

    دستهایم پل است.پلی ک مرا به تو میرساند.

    بیا و از این پل بگذر.

    مجنون گفت :

    اما من از این پل گذشته ام.انکه می پرد دیگر به پل نیاز ندارد...

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٢٦ ‎ب.ظ
  • ببین دختر جون..... روزی که ازدواج میکنی اونی که میخنده مادرته

    چون تو داری خوشبخت میشی و تو رو تو لباس عروسی میبینه اما اونی که غم داره

    و از درون از جدا شدنت اشک میریزه اونی که تو تا عمر داری ناموسشی

    اونی که نمی تونه پشتت نباشه اونی که تو آبروشی اونی که با نابودی تو کمرش میشکنه....

    بابات.....

    ببین چقد به این پسرایی که میانو میرن فکر میکنی ..چقد بخاطرشون هر کاری میکنی ....

    واسه اون بابا اون مرد اصلی کل عمرت یکم وقت بذار .......

    بدون محبت تورو با هیچ مهر و محبتی تو دنیا عوض نمی کنه ...

    اونه که ناز واقعی تورو با دنیا میخره نه پسری که ناز بودن تورو

    واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی خودش میبینه ...

    به بابات محبت کن دوست داشتنتو ابراز کن

    ببین بهت خیانت میکنه؟ ببین محبتتو با دختر خوشکلو خوش هیکل تر از تو میفروشه؟

    ببین اشکتو در میاره؟ ....... نکن ....

    همیشه نیستا.......
    .
    .
    .
    دوستت دارم بابا♥♥

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٢٢ ‎ب.ظ
  • ببخش اگه دنیاتو میفروشم به یک نگاه عشقم...

    ببخش اگه یکی رو دارم برام خدایی میکنه...

    ببخش اگه عشقمو بیشتر از جونی که تو بهم دادی دوسش دارم...

    ببخش اگه بعضی وقتا سرت داد زدم و عشقم رو ازت خواستم...

    ببخش اگه یه موقع هایی عاشقانه میرستمش...

    ببخش اگه آرامشم خلاصه میشه تو صداش...

    خدایا...

    ببخش اگه میخوام دنیا نباشه اگه اونیکه دنیامه نباشه...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۱۸ ‎ب.ظ
  • به سلامتی اون لحظه ای که از همه دنیا دلت گرفته.....

    نه کسی رو داری باهاش دردودل کنی....

    نه دلت میخواد کسی رو ناراحت کنی...

    سکوت میکنی و تو دلت میگی : باشه..اینم میگذره...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
  • کمی مهربان تر باش لطفا!!!....

    برای شانه ام سنگین است.....

    این سرسنگینی ها.....

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٤٩ ‎ب.ظ
  • دلم کسی را میخواهد که به چشم هایم گوش کند

    کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد

    و هر روز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد

    کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم

    آفتابی است یا ابری و سرد

    کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم

    به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه می تپد

    کسی که دلم هر روز برایش تنگ میشود

    دلم کسی را میخواهد که شبیه هیچکس نباشد ...

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٤۳ ‎ب.ظ
  • دیدی وقتی دستت رو با کاغذ میبری اذیتت میکنه،

    میسوزه و از فکرت بیرون نمیره...؟!

    اما مثلا وقتی با چاقو میبری بعد چند دقیقه فراموش میکنی....!

    در واقع کاغذ از چاقو برنده تر نیست....

    فقط

    تو انتظار آسیب دیدن از کاغذ رو...

    نداشتی...!!؟

    همین...میفهمی چی میگم؟؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:۱٩ ‎ب.ظ
  • اگه یه نفر ازت پرسیدچقدر دوستم داری؟
    بگو:اندازه ای که هستی
    اگه گفت تا کی دوستم داری؟
    بگو: وقتی که هستی
    اگه گفت چقدر بهم اطمینان داری؟
    بگو: همون قدر که خودت بهم اطمینان میدی تا بدونه تا
    زمانی با ارزشه که به ارزشهات احترام بگذاره....

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۳٩ ‎ب.ظ
  • منتظر نباش که شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام.

    که عزیزم بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم ،

    یا در آسمان ، به ستاره ای دیگر سلام کردم.

    توقعی از تو ندارم، اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور دریا بمان.

    هر جور تو راحتی باران زده ی من...

    همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

    من که این جا کاری نمی کنم ،

    فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم .

    همین،

    این کار هم که نور نمی خواهد .

    می دانم که به حرف هایم می خندی.

    حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می آید .

    صدای باران را می شنوی ؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۱٢ ‎ب.ظ
  • سلام خــــــــــــــــــــــــــــــدا...
    ممنون که تو تمام این مدتی که قوانینت رو زیر پا گذاشتیم باز هم مارو از گروهت Delete نکردی....!
    ببخشید که پستایی که برامون نازل کردی رو اصلا نخوندیم ...
    ببخشید که هر شب تا نزدیکای صبح با همه چت کردیم وقتی نوبت چت کردن با تو شد خواب موندیم ...
    ببخشید که پایه ی لایک همه شدیم الا تو ...
    اصــــــــــلا میام تو pv ....
    خدا جوووون ؟ هستی ؟
    باهام قهری ؟
    پس چرا Read نمیشه
    نکنه سرت شلوغه
    مثل اون شبایی که من سرم گرم دیگران بودم
    چقدر بهم پیام دادی
    تلنگر زدی محل نذاشتم
    نکنه بلاکم کردی خداااا؟؟؟؟
    Raed
    مررسی خدا
    چقدر دلم برای حرف زدن باهات تنگیده بود
    "عاشقتم خدا."

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٢۸ ‎ب.ظ
  • زمین گرده......

    ینی با من شرو کردی،

    با منم تموم می کنیش!

    میل خودته.....

    حالا برو دور دوراتو بکن.......

    سلامتی همه عاشقای صبور...

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
  • دلتنگ آسمان نباش ،
    بهانه گیر باران نشو...
    خزان فصل ها را پس نزن بانگاهت ؛
    طفلی ، دل خورشیدی اش می شکند به قهر !
    یک بار هم که شده همراه شو ... با زمستان
    با سکوت برفی
    با ترس شیرین لغزیدن،
    روی سرسره یخی کودک سر خوش همسایه ... !
    رنگ دلت را عوض کن ،
    سوی نگاهت را
    عطر احساست را
    شاید به شکرانه اش کمی... فقط کمی باران ،
    ببارد بر سر کویر دلتنــگی هایت ... !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ
  • گاهی

    نمیشه دست از دوست داشتن برداشت

    حتی وقتی خیلی ازش دلخوری !

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ
  • مرد باید وقتی از دسته زنش عصبانی میشه,

    فریاد بزنه,

    بعد کمربندشو در بیاره,

    بره سمتش کمربندشو بندازه دوره کمرش 

    بگهههههههههههههههههههههه,

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    بوس یاگاززززززززززززززززززززززززززززززززززززنیشخندماچ

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ
  • ما با برد عاشق نشدیم

    که با باخت فارغ شیم

    ببازیم هم باز

    عاشقیم...

    آره عاشقیم...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ
  • یه سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!
    گفتم: تو هم بکن...
    چند ماهی گذشت....
    سوار ماشین عروس دیدمش...
    با خنده اومد طرفمو گفت: دیدی منم تونستم...!!!
    خندیدم و رفتم...
    بعد یه ماه که تو بیمارستان بستری بودم فهمید سرطان داشتم...!!!
    اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی...
    چرا اینکارو کردی؟!!!
    اشک تو چشام جمع شد...
    بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم...
    ولی تو توی ختمم گریه نکن...
    گاهی دلیل " کم محلی ها ، ن گفتن ها و رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکرمیکنی...
    گاهی باید رفت تنها برای " عشقت "!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٥٠ ‎ب.ظ
  •  هر عاشق اولان عشقه گرفتار اولابیلمز

    هر خورما ساتان میثم تمار اولابیلمز

    مخلوق خداوند اوزونه اولمیان عاشیق
    حق عاشقه تک صاحب ایثار اولابیلمز

    دونیا مالونا شهرتینه وورقون اولانلار
    انفاق ایلهمز طالب دیدار اولابیلمز

    ماموره اگر رشوه یماخ اولماسا عادات
    مظلوملارین قاننه ظالم سورا بیمزا

    میمون تکین هر سوزه تقلید ایلینلر
    اندیشه ادیب صاحب افکار اولابلمز.

    صابر یمه غم هر گونین ئوز قصه سه واردور
    مفرق پاراسه گوهر شهوار اولابیلمز

     

    ترجمه در ادامه مطلب ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٢٦ ‎ب.ظ
  • خیـــــــــــلی سختــــــــــــــــــــه!؟!

    زیر اوار کسی بمونی،

    که قرار بود........

    تکیه گاهت باشه!؟!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٦ ‎ب.ظ
  • از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن
    تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت
    فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت
    در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم
    آرام شکست می خورم
    و سکوت دنیایم را در بر میگیرد
    فریاد، سکوت، غم و چشمانت به کناره میروند و تنها من میمانم
    چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟
    کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمیدیدم
    اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست
    سلولم  کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست
    دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق
    خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی
    به کناری میروم، آرام و تنها مینشینم و فقط به امید  فریاد یک نفر هستم، که مرا از بند این اسارت برهاند
    فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز میشود
    میدانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است
    اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد
    به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت …

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٥٩ ‎ب.ظ

  • به خاطر تو بود ترک آن اتاق سوت و کور
    به خاطر تو بود که رفتند غم و غصه هایی که در دلم بود
    زندگی من ، سرد و بی روح بود ، دستانم مثل یخ ،مثل یخ شده بود، به خاطر تو بود که شب نشین شدم ، هر شب خیره به آسمان پر ستاره شدم!
    عادت کرده ام به شنیدن صدایت ، خاطره ی روز اول دیدار هنوز نرفته از یادم ، با یاد تو ، با لحظه ای اندیشیدن به چشمان ناز تو ، حال من در هوای آمدنت درگیر شد
    به خاطر تو بود از یاد بردن آن گذشته های دلگیر ، به خاطر تو قدم گذاشتم در یک راه نفسگیر ، دل به دریا زدم و بی خیال زندگی ، آمدم و رسیدم به تو ، با تو یکی شدم ، با تو ،با این دنیای عاشقی همنشین شدم .
    همنشینی با تو آرزوهای مرا رویایی کرد ،
    شبهای مرا مهتابی کرد ،
    به خاطر تو بود که شبهایم نیز با خورشید آشتی کرد…
    به یاد تو ، همیشه و همه جا
    هنوز جز تو چیزی را نخواسته ام از خدا
    به خاطر تو بود که بی خبر شدم از دنیا
    چون تو دنیای من شدی ، از لحظه ای که آمدی تو فکر و ذکر من شدی
    من که جز تو به هیچ چیز فکر نمیکنم ،
    به خاطر تو بود که با مجنونی مثل من روبرو شدی
    به خاطر تو بود که خاطر تو را در قلبم حک کردم ،
    وقتی که آمدی همه کس را به خاطر تو ترک کردم!

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٥۱ ‎ق.ظ
  • عشق با تمام تلخی هایش ، شیرین است.
    گرچه انتظار سخت است ، اما پایان انتظار ، آغاز زندگی است.
    آغاز عشق ، همیشه با تو بودن است، دلخوشی من با تو نفس کشیدن است،
    روز مرگ من ، لحظه ی بی تو بودن است.
    لحظه های خیس من ، به یاد تو ام در این غروب دلگیر و پر از غم.
    هنوز هم به یادت پر از احساسم ، هنوز هم به عشقت پر از امیدم
    هنوز با تو به رویاها میروم ، هنوز باور ندارم که دور از تو ام.
    مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام ، تو نیستی که ببینی از غم نبودنت هنوز خودم را نباخته ام.
    بشنو صدای فریاد مرا ، ای خدا برسان به من یار مرا .
    هر روز مست تو ام ، در این حال مستی ، باز هم در غم دوری توام.
    دفترم پر از شده از بهانه های من ، چشمهایم پر شده از اشکهای من ، چگونه سر کنم بی تو این لحظه های دور از تو بودن را.
    عشق من هر جایی بدان که به یاد توام ، همیشه در آرزوی دیدن چهره ی ماه توام، من که هر شب می بینم چهره ات را در آسمان ، میبوسم گونه ی تو را از همینجا ، و مینشینم به انتظارت در مرز بین سرزمین تنهایی و دشت عاشقان.

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:۳۱ ‎ق.ظ
  • فکر میکردم بی وفایی ، هوای دلم را نداری
    فکر میکردم رفتنت بوی خیانت میداد ، دلت ارزشی به دلم نمیداد
    فکر میکردم تو هم مثل همه هستی ، آمده ای که بشکنی دلم را و بروی
    در جستجوی تو آمدم به اینجا و آنجا ، هر چه گشتم ندیدم تو را ای عشق بی وفا
    تا دیدم جای قدمهایت را ، پا گذاشتم روی همه آنها تا رسیدم به دریا…
    و امواج دریا تو را به کجاها برده اند ، چشمهایم تازه به اشتباهم پی برده اند….
    و من مانده ام و غروبی تلخ و عطر بودنت ،نه! من که باور ندارم نبودنت
    جای قدمهایت هنوز کنار ساحل است ، وای که دلم چقدر بیچاره است…
    و می آیم به دنبالت هر جا که باشی ، غرق میشوم تا تو نیز درون دریا تنها نباشی
    غرق شدم و رفتم به سوی روشنی ها ، این من و این تو و امواج خشمگین دریا

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٠٧ ‎ق.ظ
  •  

    میبینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟
    میخواهند ما را از هم جدا کنند !
    میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بنشینیم.
    خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.
    گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.
    سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقیست روزگار با ما ناسازگار است.
    در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.
    آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم .
    زمین و زمان با ما نمیسازند ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند در دل ما چه میگذرد .
    صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عزیزم.
    مرگم نزدیک است ، آنگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت صادر میشود . میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند، آه چه شیرین است از عشق تو مردن.
    چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به آن دنیا میروم .
    میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟
    گناه من این است که دیوانه تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!
    ای روزگار  بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم ، تنها یک کلام ، یک لحظه !
    وصییت من به او این بود که از تمام دار دنیا قلبی دارم که تنها تو درون آن هستی پس دیگر چیزی ندارم به تو بدهم جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند و آن کلام این است : خیلی دوستت دارم

     

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٠٥ ‎ق.ظ
  • آهسته بیا ،
    باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای
    اینجا قلب من است
    آهسته ،
    این قلب، شکسته…
     نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
    شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !
    آمده ای که بگویی پشیمانی؟
    اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته
    آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
    بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان
    بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
    بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
    آهسته ، قلبم بدجور شکسته
    دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
    آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
    یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را …
    بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
    ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو
    بگذار در حال خودم باشم ،
    نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را
    نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
    بگذار در حال خودم باشم ،
    به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
    پس بگذار با تنهایی تنها باشم
    در خلوت خویش با غمها باشم ،
    نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم
    آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته …

     

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٤٥ ‎ق.ظ
  • تمام راه را برای آغوشت دویده ام....

    آنوقت تو مرا اینگونه 

    دست به سینه ایستاده ای....!!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٢٩ ‎ق.ظ
  • بهتره نداشته باشیش!!

    تا این که داشته باشی و ندونی با چند نفر شریکی؟؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٢۳ ‎ق.ظ
  • عـــــــــــاشقانه هایم تـــــمامی ندارد! وقتی …
    ” تـــــــــــــــو ” بـــــهــــترین “اتــــفـاق” زندگــــــی ام هــستـــی…

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:۱٥ ‎ق.ظ
  • ﺩﻟﻢ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ، ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ آﺭﺍﻡ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﻪﺻﺪﺍﯼ ﻗﻠﺒﺖ.

    ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺖ،

    ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺷﻮﻡ.

    ﻭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﯿﻔﺘﻨﺪﻭ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﺮ ﺷﻮﻡ...

    ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﻦ....

    ﻫﻤﯿﻦ ﻭ ﺑﺲ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٠٩ ‎ق.ظ
  • هرگز تمــــــامت را برای کسی رو نکــــــن

    بگــــــذار کمی دست نیــــــافتنی باشی

    آدمهــــــا تمامت که کنند، “رهـــــایت” می کنند . .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٢ ‎ب.ظ
  • باران است و دلم تنگ ، حس من بیش از گذشته پر رنگ
    میخواهم بگویم امشب در این شب قشنگ
    تو با باران آمدی و شستی غم را از دلم
    بگذار از دلم برایت بگویم گلم
    که این آسمان همنوا با من است
    که دلم تنگ است و تنگ است و خدا با من است
    و آن کسی که با من است
    دارم راز و نیاز ها با او
    که تو را میخواهم و تو را میخواهم
    او که با من است میدانم که تو را میرساند به من
    و این حکایت همیشه می ماند در دلها
    حکایتی بین من و تو و خدا
    که باران آمد و خدا آمد و تو نیامدی
    به رسم باران و این هوای بارانی ، میشکنم بغض دلتنگی ها را
    تا بگویم به تو، تا که باران است ، فاصله در بینمان گریزان است
    این راز را خدا نداند ، تنها بین من و تو و باران است…
    خط آخر حرفم و آخرین کلام، به شرط اینکه سه نقطه بماند در آخر این کلام:
    همیشه با تو میمانم ای تنها سر پناهم …

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٠ ‎ب.ظ
  • من دلم می خواهد با "تو" به سرزمین احساس سفر کنم!

    برایت عاشقانه بسرایم و تو....

    مست از این عشق،خیره به چشمانم

    دستانم را بگیری و با بوسه ای

    شعری تازه بر لبانم بسرایی....

    من دلم می خواهد

    "من" باشم و "تو" باشی و

    "عشق"....

    و دیگر هیچ...!!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٢٦ ‎ب.ظ
  • راحت بگم!

    نیمه ی گمشده ی دیگری به اشتباه،

    تمام من شده بود!؟!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٢٤ ‎ب.ظ
  • سلامتی پسری که عشقش عاشق رفیقش شد...

    اسم عشقش رو تو گوشیش نوشـــت : "زن داداش"

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۱٤ ‎ب.ظ
  • راستی تو از جنس چیستی؟

    آبی اسمان...؟قطرات باران...؟دریای بی کران...؟مهر مادران...؟یا عشق سوزان و سینه سوز...؟نمی دانم...

    نمی دانم اما از جنس هرچه هستی از جنس این زمینیان نیستی....چون محال است کسی که از خاک برخیزد کسی که از جنس آدمی باشد مرا این چنین حیران کند...

    (رهگذر خسته)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ
  • بازهم ازمن دوری
    دیگرحتی دردوردستها دست تکان دادنت را نمیبینم
    فقط دوچشم منتظر
    شاید درانتظاربخشایشی دوباره
    برقی خیره کننده
    نمیدانم ازشوق یا ازخشم
    اما هرچه هست لرزه براندامم می اندازد
    اینار دیگر نخواهم بخشید
    دیگرصدای قلبم را نخواهم شنید
    نه اینکه نخواهم
    نمی توانم
    توانی برای ادامه راه ندارم
    باید کمی به خود به زندگی تباه شده ام به روزهایی که به راحتی ازدست دادم بیاندیشم
    بـــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
  • آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای....

    که دیگر حتی نمی توانم مضمون تازه ای پیدا کنم

    حالا حق میدهی در شعرهایم

    به همین سادگی بگویم

    " دوستت دارم "

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ
  • دیگربرای عاشقی بهانه ای نمیخواهم!
    نه بارانی نه هوای دل انگیزی نه پنجره ی رو به باغی و نه هیچ چیزدیگر
    همین که بدانم هستی و وجودت مایه آرامشم است کافیست
    و چه بهانه ای از خود عشق که بی بهانه ام کند؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ
  • آشفته ام سرم پراست از هیاهو
    سکوتی می خواهم به سنگینی غمهایم
    وپیله ای برای خلوتی با خویش
    مدتهاست از خود دورم درفراز ونشیب رندگی گمگشته ام
    مدتهاست در پی زندگی دویده ام
    چه حیف
    درپاسخ دنیا چنان بار غمهایم را زیاد کرده که ناخواسته می ایستم زانو میزنم توانی ندارم
    تمام دردهایم را از شانه هایم جدا میکنم
    به خلوتم میدوم
    گویی در این دنیا نیستم
    به ملاقات خویش می روم

    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ
  • دلم باران می خواهد....

    بارانی آرام....

    اما...طولانی...

    تا دست در دست قطره هایش...و پا به پای نمناکی اش

    تمتم کوچه باغها را با پاهایی برهنه قدم زنم...

    من بغض کنم آسمان ببارد....

    آسمان بغض کند من اشک بریزم...

    آن گاه هر دو آرام شویم....!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ
  • تو را دوست میدارم ، به اندازه وسعت قلبم ، حس وجودم
    تو را دوست میدارم ، تا آنجا که دوست داشتنی است ، عشقی است، تو هستی!
    تو را دوست میدارم ، به خاطر خودت ، به خاطر بودنت ، برای زندگی ….
    تو را دوست میدارم ، برای در کنار هم بودن ها ، برای خاطراتمان ، برای همه چیز!
    تو را دوست میدارم ، به خاطر دلتنگی ها، انتظار ها ، به تو رسیدن
    تو برای من یک روز عشقی ، روزی که میفهمم با تمام وجودم تو را دارم
    تو را دارم تا همیشه و به خاطر همیشه بودنت است که تو را دوست میدارم
    تو را دوست میدارم ، چون بالاتر و پاک تر از هر حسی است ای حس ناتمام من
    دوستت دارم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ
  • در سرزمینی زندگی می کنم
    که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
    ولی نمی دانم!
    پس;
    دلیل این فاصله ها در چیست؟

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ
  • جمله دوست دارم هیچ قید و بندی ندارد
    مکان و زمانش مهم نی فقط تو باش و من

    .

    .

    .