حرف دل - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
  • وقتی که گرگ بره نما شد چه می‌کنید؟!

    شیطان خدا نکرده خدا شد چه می‌کنید؟!

    در معبدی که خاطره‌ها در عبادتند

    برقی جهید و قبله دو تا شد چه می‌کنید؟!

    این خار این وَبالِ لبِ چینه‌های لخت

    سالار باغ آینه‌ها شد چه می‌کنید؟!

    این پیرزن که خون اساطیر می‌خورد

    خاتون قصه‌گوی شما شد چه می‌کنید؟!

    ای چشم‌های سبز تماشا اگر شبی

    یک در کنار پنجره وا شد چه می‌کنید؟

    * علی حیدری  *

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٤ ‎ق.ظ
  • آدمها
    آدمکهایی شده اندپوشالی باقلبهایی از جنس آهن و سنگ
    آدمها
    چهره زشت و بی روحشان را پشت نقابی از مهر پنهان کرده اند
    آدمها
    دیگر آدم نیستند
    خنجری شده اند تا روحت را
    ناجوانمردنه وبا لبخندی زیبا برلب بدرند
    وتو ندانی
    اعتماد یعنی چه
    ودلت بلرزد با دیدن هر لبخندی
    آدمها
    چقدر بد شده اند
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٠٥ ‎ب.ظ
  • امروز طوفانی بود و سخت

    پر بود ازدرهای بسته

    دنیایم را *نه*پر کرده بود

    ناامید، بی هیچ روزنه امیدی

    به سوی سرنوشت ره میسپردم

    خدارا میدیدم اما سکوتش برایم معنایی نداشت

    با خودم با سرنوشتم دست و پنجه نرم میکردم

    که در لحظه ای به کوتاهی باریدن باران

    به زیبایی رنگین کمان

    لبخند زیبا

    دستان نوازشگر

    و چشمان همیشه مراقب پروردگارم را دیدم ،

    احساس کردم

    دیدم پا به پایم

    همراه دردهایم

    قدم برمیداشت

    با مهربانی گفت

    من با توام

    ازهرچه جز من دل بکن

    که من آفریدگار توام

     

    *ب*اران

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٠٤ ‎ب.ظ
  • فکر می کردم قهرمانها چهار شانه و ورزشکارند...
    فکر می کردم قهرمان باید با هیولا بجنگد...
    روزی او را دیــــدم...
    نه چهار شانه بود و نه ورزشکار....
    نه جرات مقابله با هیولا داشت و نه توانش را...
    اما قلبی بی نهایت بزرگ و قامتی برافراشته داشت...
    او یک قهـــرمان بود...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
  • کمی مهربان تر باش لطفا!!!....

    برای شانه ام سنگین است.....

    این سرسنگینی ها.....

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ
  • زندگی رایادمان ندادند
    نگفتند….
    کسی که سیگار میکشه،معتاد نیست!
    کسی که بلوند میکنه،فاحشه نیست!
    کسی که بنز سوار میشه،دزد نیست!
    کسی که میخنده،بی غم نیست!
    کسی که درس نمیخونه،خنگ نیست!
    کسی که سکوت میکنه، لال نیست!
    کسی که بهت دست میده،دوست نیست!
    کسی که میبوستت،عاشقت نیست!
    یادمان ندادند، زود قضاوت نکنیم….!!!
    گوسفندها فکر میکنند که چوپان دوستشان دارد اما نمیدانند که چوپان دوست صمیمی قصاب است…
    همیشه
    از گرما مینالیم از سرما فرار میکنیم!
    درجمع،از شلوغی کلافه میشویم و در خلوت،از تنهایی بغض میکنیم!
    تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و اخر هفته هم بی حوصله تقصیر غروب جمعه است و بس!
    همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل
    میدهند:
    مدرسه….
    دانشگاه….
    کار….
    حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر!
    غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که میخواستیم بگذرند
    ایا مشکل ما در فهم زندگیست؟؟؟
    ما
    «لذت بردن را یاد نگرفته ایم»
    به دنبال خوشبختی در بیرون از ذهنمان میگردیم.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:۳۸ ‎ب.ظ
  • ساده که باشی

    همه چیز خوبه

    خودت

    غمت

    مشکلت

    غصه ات

    هوای شهرت

    ادم های اطرافت

    حتی دشمنت

    ادم ساده که باشی

    برایت فرقی نمیکند تجمل چیست

    که قیمت تویتا لندکروز چند است

    فلان مدل بنز چند ایربگ دارد

    مهم نیست

    نیاوران کجاست

    رستوران چینی ها

    غذای گران قیمتش چیست

    ساده که باشی

    همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

    همیشه لبخند بر لب داری

    بر لب جدول کنار خیابان ها راه میروی

    زیرباران دهانت راباز میکنی تا قطره قطرهاب باران را بنوشی

    ادم برفی که درست میکنی

    شال گردنت را به او میبخشی

    ساده که باشی همین

    که بدانی قیمت نون بربری و لواش چند است کافیست

    نیاز به غذای چینی نیست

    ابگوشتم خوب است

    ساده که باشی

    ادم های ساده را دوست داری

    که بوی ناب ادم میدهند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٢۸ ‎ب.ظ
  • دست بردار پطروس!!!

    بگذار دنیا را آب ببرد....

    در دنیایی که اقیانوس آرام به دنبال آرامش می گردد....

    سد هم بسازی...

    فقط مشق بچه ها را زیاد میکنی...!؟

    یک سیب به زمین افتاد و "همه" مفهموم جاذبه را فهمیدند...

    هزاران انسان به زمین افتاد

    "هیچکس"

    مفهوم "انسانیت" را درک نکرد...!!؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٦:٠٧ ‎ب.ظ
  • وزن می کند خود را هر روز...
    بر روی ترازوی یک کودک خیابانی...
    مردی که خوب می دانست...
    هشتاد کیلوست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٤٧ ‎ب.ظ
  • کلاه قرمزی :

    اره دیگه اینقدر بد اخلاق بوده تنها شده.

    پسر خاله:

    شاید اینقدر تنها بوده بد اخلاق شده.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۳٩ ‎ب.ظ
  • منتظر نباش که شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام.

    که عزیزم بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم ،

    یا در آسمان ، به ستاره ای دیگر سلام کردم.

    توقعی از تو ندارم، اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور دریا بمان.

    هر جور تو راحتی باران زده ی من...

    همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

    من که این جا کاری نمی کنم ،

    فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم .

    همین،

    این کار هم که نور نمی خواهد .

    می دانم که به حرف هایم می خندی.

    حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می آید .

    صدای باران را می شنوی ؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٢٧ ‎ب.ظ
  • صحبت از پژمردن یک برگ نیست....

    دست خون آلود را ...در پیش چشم خلق پنهان میکنند...

    هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا....

    آنچه این نامردان با جان انسان میکنند....

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست....

    فرض کن...

    مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست...

    فرض کن....

    یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست....

    فرض کن...

    جنگل بیابان بود از روز نخست...

    در کویری سوت و کور....

    در میان مردمی با این مصیبت ها صبور....

    صحبت از مرگ محبت ...

    مرگ عشق...

    گفتگو از مرگ انسانیت است...

    "فریدون مشیری"

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٢٢ ‎ب.ظ
  • به سلامتی قلب دخترا مثل قبرستونه هرکی به اونجا پا میزاره دیگه نمی تونه برگرده اما قلب پسرا مثل هتل5ستارس معلوم نیس کی میاد کی میره به سلامتی اونایی که زخم نامردا رو کمرشونه.
    به سلامتی اونایی که زخم رفاقت توجیگرشونه.
    به سلامتی اونایی که ازپشت خنجرخوردن.
    به سلامتی اونایی که از زخم رفاقت مردن.
    به سلامتی اونی که تیکه میندازه تا بچه ها بخندن اما تا آخر کلاس باید دم در وایسه

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ
  • یه روزی میرسه که....ناخناتو میخوری....لباسات به تنت گشاد میشن....زنگ گوشیتو یادت میره....دور چشمات کبود میشه....سفیدی چشمت قرمز میشه....لبات بی رنگ میشن....دستات سرد میشن....فشارت پایینه....وقتی بارون میاد پنجره رو میبندی....با اولین آهنگ غمگین اشکات جاری میشن....لبخند از لبات میره..به بهانه خوابیدن شبا خیلی زود میری تو رختخوابت و تا نزدیکای صبح به یادم اشک میریزی....ساعت ها تو حموم میمونی و زیر دوش فقط گریه میکنی....شبا عکس هامو بغل میکنی و باهاشون حرف میزنی....دیگه بدون شب بخیر گفتنام میخوابی....بالشت همیشه خیسه....شب و روزت میشه فکر کردن به حرفام که میگفتم تنهام نذار....حالا یه ربان مشکی گذاشتن گوشه عکسم....دیگه دیره عشقم....من دیگه نیستم....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
  • آهاى تویى که قراره یه روز جای منو بگیری!!!
    یادت باشه :
    عاشق خوابه !!!!
    خوراکی های ترش خیلی دوست داره ...
    لازانیا و پیتزا , غذاهای محبوبشه ....
    هی بهش نگو این کارو کن ؛اون کارو کن, عصبی میشه ....
    آرومتر و صبورتر از اون نمی تونی پیدا کنی ....
    عاشق بارون و گیتاره ...
    وقتی مریضه هواشو خیلی داشته باش ...
    چیزی را تکرار نکن بدش میاد ....
    وجودش آرامش کامله ....
    خسته که باشه صداش دیوونت میکنه یا وقتی از خواب پا میشه ....
    یادت باشه که...
    اون همه چیزِ منه ... حق ندارى اذیتش کنی ...!!!

    .

    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ
  • خودش ما رو Add کرد....

    شروع به Chat کرد...

    شوخی بیش از Had کرد...

    راجع به ما فکر Bad کرد...

    خودشم ما رو Rad کرد....

    حالا هم رفت و ما رو Rahat کرد...

    پس خوب گوشا تو باز کن...

    اصلا شما یه آدم Hot...

    دورو بریات همه Lat...

    فازتم گیریم Qat....

    مام نمیرسیم به Pat...

    فیلم خوبی بود هه Cut....

    بازی تمام کیش Mat...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٦ ‎ب.ظ
  • امروز در خیابان مردی ک عطر تو را زده بود

    از کنارم رد شد.....

    و این ینی،

    قتل غیر عمد!!!!!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٤ ‎ب.ظ
  • دخترک طبق معمول هر روز جلوی در ویترین کفش فروشی ایستاد

    و کفش های قرمز رنگ را با حسرت نگاه کرد... بعد به بسته های

    چسب زخمی که در دستش داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

    افتاد:اگه تا پایان ماه،هر روز تمام این چسب زخم ها رو که داری

    بفروشی،آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم...

    دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:یعنی من باید دعا کنم

    که هرروز دست،پا یا صورت یه نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

    را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت:نه، خدا نکنه اصلا کفش نمی خوام  

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٤ ‎ب.ظ
  • به سلامتی "تو"

    تویی که دلت واسه یه بی معرفت پست تنگه....

    تویی که جلوی بغضت رو جلوی همه قورت میدی که یه وقت گریه نکنی....

    تویی که هر آهنگی گوش میدی فقط به یاد یه نفر میفتی....

    تویی که تا میای حرف بزنی و کاری کنی سریع میگی:

    "بیخیال"

    تویی که شبا از فرط تنهایی و بی رویا بودن،هدفون تو گوش میخوابی....

    تویی که حتی نمیدونی چه مرگته....!!!؟

    تویی که حتی نمیدونی چه ریختی باید خودتو خالی کنی....

    تویی که "خیانت" از "عشق" و "رفیقت" دیدی و فقط "سکوت" کردی و بغض و نگاهت....

    ویی که نامردی رو در حقت تموم کردن و هنوزم دلت بلد نیست نبخشتشون....

    تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی "غرورت" نمیزاره....!

    آره عشقم !

    به سلامتی "تو" که حال و روزت مثل "من"....

    "طوفاااااااانیه"..........

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٢ ‎ب.ظ

  • پسر ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.....
    ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺣﯿﺎﻁ...
    ﭘﺴﺮﮎ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩ....
    ﻭ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺖ....
    ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ ..
    ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ....
    ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺷﮑﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ :
    ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭﮐﻨﻤﺎ ...
    ﺗﻮﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:۳۱ ‎ق.ظ
  • فکر میکردم بی وفایی ، هوای دلم را نداری
    فکر میکردم رفتنت بوی خیانت میداد ، دلت ارزشی به دلم نمیداد
    فکر میکردم تو هم مثل همه هستی ، آمده ای که بشکنی دلم را و بروی
    در جستجوی تو آمدم به اینجا و آنجا ، هر چه گشتم ندیدم تو را ای عشق بی وفا
    تا دیدم جای قدمهایت را ، پا گذاشتم روی همه آنها تا رسیدم به دریا…
    و امواج دریا تو را به کجاها برده اند ، چشمهایم تازه به اشتباهم پی برده اند….
    و من مانده ام و غروبی تلخ و عطر بودنت ،نه! من که باور ندارم نبودنت
    جای قدمهایت هنوز کنار ساحل است ، وای که دلم چقدر بیچاره است…
    و می آیم به دنبالت هر جا که باشی ، غرق میشوم تا تو نیز درون دریا تنها نباشی
    غرق شدم و رفتم به سوی روشنی ها ، این من و این تو و امواج خشمگین دریا

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٠٧ ‎ق.ظ
  •  

    میبینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟
    میخواهند ما را از هم جدا کنند !
    میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بنشینیم.
    خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.
    گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.
    سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقیست روزگار با ما ناسازگار است.
    در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.
    آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم .
    زمین و زمان با ما نمیسازند ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند در دل ما چه میگذرد .
    صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عزیزم.
    مرگم نزدیک است ، آنگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت صادر میشود . میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند، آه چه شیرین است از عشق تو مردن.
    چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به آن دنیا میروم .
    میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟
    گناه من این است که دیوانه تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!
    ای روزگار  بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم ، تنها یک کلام ، یک لحظه !
    وصییت من به او این بود که از تمام دار دنیا قلبی دارم که تنها تو درون آن هستی پس دیگر چیزی ندارم به تو بدهم جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند و آن کلام این است : خیلی دوستت دارم

     

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٥٤ ‎ق.ظ
  • حالا که به خاطر تو بر روی دلم پا گذاشتم چند لحظه نیز به من نگاه بینداز.
    حالا که به خاطر تو از صبح تا شب گریه میکنم ، یک لحظه نیز به حرف دلم گوش کن.
    چرا به بیراهه میروی ، دیگر بهانه هایت برایم تکراری شده ، بی وفایی کار همیشگی ات شده
    نمیخواهم اینبار نیز من مجرم این قصه ی تلخ باشم، نمیخواهم اینبار هم من متهم ردیف اول باشم.
    من که گناهی نکردم ای خدا ، چرا اینگونه باید در عذاب لحظه های عاشقی باشم.
    نه اینبار عاشق شدنم گناه نبود ، این احساس پاک قلب بیچاره ی من بود ، که تو باور نکردی و قلبم را زیر پاهایت له کردی.
    تو باور نکن اما من به اندازه ی تمام بی محبتی هایی که به من کردی دوستت دارم.
    تو مرا از خانه قلبت بیرون بینداز ، من در خانه ی قلبت مینشینم ، تو به من محبت نرسان ، من در همانجا میمیرم.
    به خاطر تو غرورم را شکستم ، حرف دلم را باور نکردم و باز به انتظارت نشستم لحظه ای برگرد و ببین که من با التماس در خاکت نیز سجده کردم.
    با وجود تمام بی محبتی هایت ،حالا که به خاطر تو همه ی زندگی ام را فدایت کردم ، راضی نیستم که تو حتی یک تار مویت را فدای عشق بی پایان کنی .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٤۸ ‎ق.ظ
  • نسلی هستیم که....

    وقتی حوصله مون سر میره...

    با احساسات همدیگه بازی می کنیم....!!!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٤٥ ‎ق.ظ
  • تمام راه را برای آغوشت دویده ام....

    آنوقت تو مرا اینگونه 

    دست به سینه ایستاده ای....!!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٢٥ ‎ق.ظ
  • کــــاش جایــــی برویــــم …!

    تابلویــــی داشـتــــه باشـــــد ..

    کــــه رویــــش خـــــدا نـوشتــــه باشـــد :

    پــــــایــــــان تمــــــــام دلتنگـــی هــــــا …………!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٢٢ ‎ب.ظ
  • چقـــــــــــــــــــــدر تلخ است بعد از سال ها

    انتـــــــــــــــــــــظار...!

    نیــــــــــــــمه گم شـــــــــــــده ات را

    کامـــــــــــل بیابی...!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱:۱٢ ‎ب.ظ
  • نَسل گند و مزخرفی بودیم
    نَسلی که برای هَمه چیز باید رقابت می کرد
    نَسل کنکور و انتخاب رشته
    نَسل دعوا سر صندلی مترو
    نَسل دویدن پشت اتوبوس و چپیدن توی تاکسی
    نَسل ما لگد کردن رقیب و ادعای الکی
    نَسل دیدن و نداشتن،
    خواستن ونتوانستن، رفتن و نرسیدن
    نَسل آرزوهایی که آخرش به دل موند
    نَسل آهنگ های سوزناک
    نَسل هایده و عرق سگی با طعم دیازپام
    نَسل رپ و میتینگ های خیابونی
    نَسل سیگار و دود
    نَسل تحریم همه چیر...
    نَسل عشق های یک شَبه
    نَسل طلاق هفتاد درصد
    نَسل فیس بوک از سر بی کسی
    نَسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی
    نّسل درد و دل با دیوار
    نَسل دلتنگی برای طعم هایی که هرگز نچشیدیم
    نَسل موندن سر دو راهی
    نَسل انتخاب بین بد و بدتر
    نَسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن
    نَسل بغض، ناله ، کینه
    به ما که رسید رودخانه ها خشکید،
    جنگل ها سوخت و ابرها نبارید
    به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند
    دل به هر کس دادیم، قبل از ما دل داده بود
    سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما
    هزار نفر به آخر خطش رسیده بودند....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ
  • پدر..
    همون کسیست که لرزش دستش
    دیگه چیزی ازچای توی استکان باقی نگذاشته
    ولی بهت میگه به من تکیه کن
    وتو انگارکوه را پشتت داری

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ
  • در سرزمینی زندگی می کنم
    که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
    ولی نمی دانم!
    پس;
    دلیل این فاصله ها در چیست؟

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٤:٠٧ ‎ب.ظ
  • 〰 ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺸﺐ میخوام همه را ببخشم 〰
    ﺧﺐ ﺑﺎ ﻛﺪﻭﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﻨﻢ ؟!؟!
    .
    .
    .
    .
    آهـــا✔✔
    ↩ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺍﻭﻧﻜﻪ ﺑﻬﻢ میگفت ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﻳﻜﻲ دیگه و ﺍحساسمو ازم گرفت ؟ ↪
    عیب ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺒﺨﺸﺶ ...✔
    ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻧﻢ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻓﻴﻘﻤﻮ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻡ ﺑﻮﺩ ؟
    ﻳﺎﺩﺗﻪ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﻭﺧﺖ بخاطر جنس مخالف ؟
    آره ؟!
    ﺑﺒﺨﺸﺶ ...✔
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﻳﻜﻲ دیگه ﺑﻮﺩ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻋﻮﺍﻣﻮﻥ ﻣﻴﺸﺪ دست ﻣﻴﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻔﺎﻡ ؟!
    ﺑﻌﺪ ﻣﻨﻢ ﺷﺪﻡ یه آدم ﻛﻴﻨﻪ ﺍﻱ !!!
    ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺒﺨﺶ ...✔
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺑﻬﻢ ﺩﺭﻭﻍ گفتن ؟
    ﻣﻨﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻮﻥ نیاﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﺸﻪ ؟!؟!
    ﺑﺒﺨﺸﺸﻮﻥ ... ✔
      خدا جونم این خاصه ... ؛
    یادته اون که عاشقش بودم حتی احساسمو یه لحظه هم بروش نیاورد ؟
    طوری نیست ... اونم ببخش ...!!!✔
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ ...
    ↩ ﺣﺎﻻﺗﻮ ﺑﺒﺨــﺶ ↪
    تو ببخش ﻛﻪ ؛
    ﺍﺯ ﻣﻦ ﻳﻪ آﺩﻡ ﺑﻲ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﻛﻴﻨﻪ ﺍﻱ ﻭ ﺑﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺰﺧﺮﻑ ﺳﺎﺧﺘﻦ ...!!!
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ؟
    ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻡ دوست ﺩﺍﺷﺘﻨﻮ ؟
    خدﺍﻳﺎ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺏ بودنو بلد ﺑﻮﺩم ؟
    بــــد ﺷﺪﻡ
    خدایا به خاطره بعضی ها من الان خیلی بد شدم ...!!!
    ﺗﻮ ﺑﺒﺨـــﺶ ... ؛ من این نبودم !!!
    ☆ باختم به مردمانت☆

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۳:٥٢ ‎ب.ظ
  • خَســتــَمـ ... !

    اَز خــودَمــ و اَز آدَمــآی مَسخــَرهـ ی کــوکـــی ...

    خَســتــَمـ ... !

    اَز زنــدِگــیهـ سَـگـی کـهـ اِمــروزشــ بَــدتَـر اَز دیــروزهـ ...

    بــهـ چــی دِلــخــوشَـمـ ؟ هــِـهـ ...

    بــهـ عِشــقــی کــهـ هَــستــ و نیســتـ ؟

    بـهـ شــآنسـی کــهـ نَــبـود و نیســتـ ؟

    پَشیــمونَــمـ ... مِثــِ سَــگـ پَشیــمونَــمـ اینکــهـ خـوآستَمــِشـ ...

    اینکــهـ دَسَــمو رُو کَــردَمـ و ... حــآلآ شُــدَمــ یـهـ عَـروسَکـِ تِکــرآری ...

    حــآلآ شُـدَمـ بَـدهـ عــآلَــمـ ... هــِهـ ...

    نِمیــدونَـمـ ایـن حِســِ لَعنَتــی چیــهـ تـو دِلَــمـ ... !!!

    عـــِشــق ؟ نِفــرتـــ ؟ هَــر کـوفتــی هَــسـ دآرهـ آرومـ آرومـ میکُشَــتَمـ ...

    خَستـــَمــ خُـــدآ ... میفَــهمـــی یَنــی چــی ؟؟؟

    کِسـی دَرکَمــ نِمیکُنـهـ ... بــی صــِدآ میشکَنَــمـ خُـدآ جـون ... بــی صِـدآ ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ
  • شکلک های هلنمَـטּ {دلخـــوشَمــ } با هَمیــטּ دلخوشـﮯ هـاﮯ ســآدــﮧ. . .

    با هَمیـטּ لَبخــنـد ها . . .

    هَمیـטּ پیــادهـ رَوـﮯ ها روـﮯ آسفــالت خیـــس بَعد از بـ☂ـاراטּ. . .

    هَمیـטּ " بیخیـــال " گُفتَـטּ ها ،

    هَمیـטּ لذتـــ وَصفــ نَشدَنـﮯ بَلعیدَن هواﮯ تازهـ از آنســوﮯ

    شیشـــﮧ هاﮯ بیــروح ماشیــטּ . . .

    با هَمیـטּ .دلخوشـﮯ هـاﮯ ســآدــﮧ..!

    فقط با هَمیـטּ ها!

    خـــدایـآ...هَمیـטּ ها را براﮯ مَـטּ و { آدَمهــاﮯ دُنیـــاﮯ کوچَکــمـ }

    نگهــدار... شکلک های هلن


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ
  • هے رفیق..
    زیادے خـوبے نکن...
    انسان است .... فراموشکار است...
    ازتنهاییش که دربیاید...تنهاییت را دور مــے زنـد..
    پشت مــے کنـد بـه تو .... بـه گذشتـه اش..
    حتے روزے میرسـد که بـه تو مــے گویـد..
    شـــُما...؟
    ...


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٧ ‎ب.ظ
  • اگر بعد از هر لبخندی هیچ وقت خدا را شکر نمی کنید؛

    حقی نخواهید داشت بعد از هر اشکی از او گله مند باشید ...


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٦ ‎ب.ظ
  • «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

    که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل

    اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه

    تهوع آورتر بود اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت

    یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته

    کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

    و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران

    ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد......

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٤ ‎ب.ظ
  • چه می کنی باد!
    عطرِ موهایش را جای دیگری بپاش
    این خانه، خودش
    ویران است!

    یک روز در هجوم ِ این تنهایی, آرام خواهم گرفت,برای همیشه . . .


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳۳ ‎ب.ظ
  • باران که می بارد

    گام بر می دارم و قدم زنان می روم

    زیر باران رفتن را دوست دارم

    اشکهایم را کسی نمی بیند.

    تمام خاطرام را دوباره خیس می کنم.

    حس می کنم دوباره زنده شده ام.

    از تلخی روزگار می گویم و به دست باران می سپارم

    از سختی ها از نامردی ها

    از بخت بد و اقبال شوم

    همه را به دست باران می سپارم

    باران نیز می شوید و پاک می کند

    باران زندگی دوباره را یه یادم می آورد

    توان راه رفتن به من می دهد

    در این جاده باریک من و باران تنهای تنهای هستیم

    هر قدر می بارد من سبک و سبک تر می شوم

    اما می ترسم از رنگین کمان هفت رنگ پس از باران

    دوباره روزگار از نو اغاز خواهد شد

    پس خداوندا مگیر بارانت را ز من حتی برای یک لحظه


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ
  • تمام " آرامشم "
    را مدیون همان " انتظاری "
    هستم
    که دیگر از "هیچکس "ندارم ...

     


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ
  • ای کاش به خودمان قول دهیم 

    وقتی عــــــاشــــق شویم که اماده ایم

    نه وقتی که تنهاییم

    .

    .

    . تنهایی راه رفتن سخت نیست

    ولی وقتی ما اینهمه راهو با هم رفتیم

    تنهایی این راهو برگشتن واقعا سخته

    .

    .

    از تنهایی بمیر اما زاپاس عشق

    کسی نشو

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ
  • وقتی تمام ورق های دستتان نشان می دهند که بازنده اید ، تنها راه پیروزی شکست قوانین است !


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ
  • حالا که نیستم زیباترین لباست را به تن کن...

    از روی فرش قرمز رد شو...

    و به فریادها بی تفاوت باش...

    اما

    گوشت را تیز کن...

    من لا به لای جمعیت تو را صدا خواهم زد...

    همین که برگردی کات می دهم...!؟


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ
  • گله هارابگذار!
    ناله هارابس کن!
    روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
    زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
    فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
    تابجنبیم تمام است تمام!!
    مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
    یاهمین سال جدید!!
    بازکم مانده به عید!!
    این شتاب عمراست ...
    من وتوباورمان نیست که نیست!!
    ***زندگی گاه به کام است و بس است؛
    زندگی گاه به نام است و کم است؛
    زندگی گاه به دام است و غم است؛
    چه به کام و
    چه به نام و
    چه به دام...
    زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

    زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
    زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
    زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
    چه به نان
    و چه به جان
    و چه به آن...
    زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

    زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
    زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
    زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
    چه به راز
    و چه پبه ساز
    و چه به ناز...
    زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٠٤ ‎ب.ظ
  • توکل بر خدایت کن،
    کفایت میکند حتما

    اگر خالص شوی با او،
    صدایت میکند حتما

    اگر بیهوده رنجیدی،
    از این دنیای بی رحمی

    به درگاهش قناعت کن،
    عنایت میکند حتما

    دلت درمانده میمیرد،
    اگر غافل شوی از او

    به هر وقتی صدایش کن،
    حمایت میکند حتما

    خطا گر میروی گاهی،
    به خلوت توبه کن با او

    گناهت ساده میبخشد،
    رهایت میکند حتما

    به لطفش شک نکن گاهی،
    اگر دنیا حقیرت کرد

    تو رسم بندگی آموز،
    حمایت میکند حتما

    اگر غمگین اگر شادی،
    خدایی را پرستش کن

    که هر دم بهترینها را،
    عطایت میکند حتما

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٧:٥٠ ‎ب.ظ
  • دور تا دورم
    همه بظاهرعاشق اند
    چه بیهوده
    من تو رامی خواهم
    تویی که
    بیصدا به تماشا نشسته ای

    ب*اران


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ
  • سزاوار ترین واژه ها
    تقدیم تو که
    میبینی ولی دم نمیزنی خدای من!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٤٩ ‎ب.ظ
  • عاشق شده ام چندی
    بر دلبری دیوانه
    گاه عاشق و مجنون 
    گه ساکت و بیگانه
    گاه پای به سر آید 
    گه بی نگاه جانانه

    من مانده ام حیران 
    دل خون و پرازناله
    میخواهد مرا دلبر
    فرهادوار،عاشقانه
    یا اینکه بر اوهستم

    سرگرمی مردانه‎‎‎
    بـــــــ*اران

    سایت گروهی عاشقانه

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ٢:٤٤ ‎ب.ظ
  • با چشم هایت حرف دارم 
    می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم 
    از بهار، 
    از بغض های نبودنت، 
    از نامه های چشمانم…که همیشه بی جواب ماند 
    باور نمی کنی؟!… 
    تمام این روزها 
    با لبخندت آفتابی بود 
    اما 
    دلتنگی آغوشت… رهایم نمی کند، 
    به راستی… 
    عشق بزرگترین آرامش جهان است


    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ
  • سجاده ام کجاست؟

    می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

    این دل گرفتگی مداوم شاید،

    تأثیر سایه ی من است،

    که این سان گستاخ و سنگوار

    بین خدا و دلم ایستاده ام

    سجاده ام کجاست؟

     

     

    .
    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ٤:۳۱ ‎ب.ظ
  • تو دندانی بودی برایم که درد میکردی !!!

    سعی در درست کردنت داشتم !!

    اما درست شدنی نبودی ....

    چاره ای نیست

    ... باید کند ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ
  •  

    منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

     

    بعضی ها را
    بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..
    بدون کنار زدن پنجره..بدون سربرگرداندن به عقب..
    بعضی ها را
    بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان...
    حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت...
    زخم های خاطراتشان را ببندید...بودن های ناروایشان را بشویید..
    غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند،بروند...
    بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند...
    برایشان گریه کنید...سوگواری کنید..وبدانید
    این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ
  • منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

     

    یادمان باشد که هر روز تمرین کنیم دل کندن از زندگی را ... یادمان باشد که زخم نیست آنچه ایجاد درد می کند بلکه عفونت است ... یادمان باشد که در حرکت همیشه افق های تازه هست ... یادمان باشد که دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم ... یادمان باشد که آنهایی را که دوستشان میدارم می توانند دوستم نداشته باشند ... یادمان باشد که حرف های کهنه از دل های کهنه بر می آیند یادم باشد دلی نو بخرم ...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٠٩ ‎ب.ظ
  • دفترم را پرمیکنم ازخط خطیهای احساس به تاراج رفته ام
    می نویسم ازتمام دردهایم
    ازخاموشی احساسی که دیگرهیچ عاشقانه ای به شعله اش نمی کشد
    ازسردی احساسی که بی صدا مرده
    اما به امید زندگی دوباره اش اشکهایم را به پایش ریخته ام
    بــــ*اران





    دل که بسوزد ‎
    اشکها می سوزانند و برگونه جاری میشوند‎
    دل که بسوزد‎
    آه هم می سوزاند از سینه بر میخیزد
    دل که بسوزد ‎
    به آتش میکشد تمام وجود را ‎
    دل که بسوزد ...‎
    بــــــ*اران





    مرهمی میخواهم برای زخمهای بیشمارم‎
    چیزی شبیه فراموشی‎
    تاشاید درگذرروزگار
    فراموش کنم ‎
    جاهای باقیمانده برجانم‎
    جای کدامین ناجوانمردی توست
    بــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ
  •  

    98529601971670936800.png
    ادامه مطلبو از دست ندین ...

    برچسب ها : حرف دل ، زیبایی
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ
  • پســر : سـلـام عــزیـــزم، چطــورے؟

    دختــر : سـلـام گلـــم، خیـلے بــد ..

    پســر : چــرا؟ چے شــده؟

    دختــر : بـایـد جـدا بشیـــم

    پســر : چـــــــــرا ؟

    دختــر: یــہ خـانـوادہ اے مـטּ رو پسنــدیــدטּ واســہ پســرشــون، خـانـوادہ منــم راضیــטּ ..

    الـانــم بـایــد ازت تشڪر ڪنــم بخـاطـر همـہ چیــز و بـایــد بــرم خــونـہ

    چــوטּ مـــادر پســرہ اومــدہ میخــواد مــטּ رو ببینــہ...

    پســر : اشڪات رو پــاڪ ڪــטּ...تــا بهتـــر جلــو چشــم بیـــاے...

    چــوטּ مــادرم نمیخــواد عــروسـش رو غمگیــטּ ببینــہ... !!



    امیــــــــدوارم ایــن روز بـــــــرای همـــه اتفـــــــــــاق بیفتــــــــــه


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ
  • ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
    ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
    ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ …
    ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ …
    ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
    ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ……. ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ……
    ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ……. ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ……. ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ……..
    ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ……..
    ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ …
    ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ …
    ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ …
    ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ …
    ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
    ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
    ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ …
    ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
    ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ….

    برچسب ها : حرف دل ، جملات زیبا
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ
  • آﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ …
    ﺷﻮﺧﯽ ﺷﻮﺧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ …
    ﺑﯽ ﻓﮑﺮ،
    ﻗﻠﺒﺶ ﺭﺍ ﺟﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ …
    ﺟﺪﯼ ﺟﺪﯼ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ…




    یـه رابـطـه فـقـط مـخـصـوص دو نـفـره…
    ولـی بـعـضـی احـمـق ها،
    شـمـارش بـلـد نـیـسـتـن





    من نگـــرانـَـم
    نـِـگران این دل دل زدن ها
    نـِـگران این ثانیه ها و این لحظه ها
    نـِـگران این افکار نا مرتب و مغشوش
    آخــَــرَش به کـُـجــا خـواهـَـد رسـیـد ؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٥۸ ‎ب.ظ
  • بعضی آشنایان غریبه اند نگاهت را نیازت را خواسته هایت را نمی بینند صدای خورد شدنت را زیربارهزاران بار نمی شنوند ‎
    فقط هستند زیرا نسبتی باتودارند خونی فامیلی ‎
    هستند چون باید باشندتا روزگاررا بگذرانی ‎
    دراین میانه تنهایی و بی کسی گاهی خورشیدی طلوع میکند می آید تا روزگارت را گرم کند روشن کند ‎
    روح بخشد ‎به زندگیت‎
    غریبه ای که آشناست می آید دستت را میگیرد دردت را حس میکند و تمام ناگفته هایت را ازقلبت بیرون می کشد برایت دوبال میشود ‎
    تا با آرامش پروازکنی کوهی می شود برایت تا به آن تکیه کنی گاهی غریبه ای چه آشنا می شود برایت ‎
    بــــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٢٦ ‎ب.ظ
  • گاهی بی دلیل نباش
    گاهی بی دلیل بد باش
    میترسم چشم بخوریم
    آنقدر که با هم خوبیم…





    می شود در همین لحظه از راه برسی و جوری مرا در آغوش بگیری
    که حتی عقربه ها هم جرات نکنند از این لحظه عبور کنند ؟




    با زنت شوخی کن
    سر به سرش بگذار
    از غذایش بچش
    از دستپختش تعریف کن
    و بدان که اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشوری
    آسمان خدا به زمین نمی آید…!
    آخر می دانی؟
    او همان دختر رویاهای دیروزت است
    که به آشپز خانهء زندگی امروزت آمده…!
    باور کن بدون او
    اجاق خانه ات حسابی کور کور است...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ
  • توچه گفتی سهراب؟قایقی خواهم ساخت...
    باکدوم عمردراز؟
    نوح اگرکشتی ساخت عمرخودراگذراند،با تبر روز و شبش،بردرختان افتاد سالیان طول کشید،عاقبت اماساخت،پس بگوای سهراب...شعرنوخواهم ساخت بیخیال قایق...
    باکه میگفتی...
    تاشقایق هست زندگی باید کرد؟
    این سخن یعنی چه؟
    باشقایق باشی...زندگی خواهی کرد
    ورنه این شعروسخن
    یک خیال پوچ است پس اگرمیگفتی... تاشقایق هست حسرتی باید خورد،جمله زیباترمیشد
    توببخشم سهراب...
    که اگردرشعرت،نکته ای آوردم،انتقادی کردم بخدا دلگیرم،ازتمام دنیا،ازخیال ورویا بخدا دلگیرم،بخدامن سیرم،من جوانی پیرم
    زندگی رویانیست
    زندگی پردرداست
    زندگی نامرداست،زندگی نامرداست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ
  • به سلامتی همه ی عمّه ها !
    میدونن عمّه هستن ، ولی نمیتونن کاریش کنن نیشخند

    .

    .

    .

    به سلامتی قلبـــــی که “ شکست ” اما لبه هاش “ تیز ” نشد !تشویق

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٢۳ ‎ب.ظ
  • مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

    آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

    مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

     روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

    هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

     و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

     تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

    مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

    یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

    یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٠٠ ‎ب.ظ
  • مردی نزد پزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ،

    دکتر برای درمانش به او گفت به فلان سیرک برو ،

    آنجا دلقکیست آنقدر می خنداندت که غمهایت را یادت می رود ...

    مرد لبخند تلخی زد و گفت :

    من همان دلقکم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ
  • چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
    تو که قطره بارانی بر پیراهنم
    دکمه طلایی بر آستینم
    کتاب کوچکی در دستانم
    و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
    مردم از عطر لباسم می فهمند
    که معشوقم تویی
    از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
    از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
    که زیر سر تو بوده است...





    تو که‌ هستی‌ ؟ اِی‌ زن‌
    از کدام‌ کلاه‌ شعبده‌ بیرون‌ پریده ای‌ ؟
    هر که‌ گفت‌ نامه‌ ای‌ از نامه‌های‌ عاشقانه ی‌ تو را دزدیده‌
    دروغ‌ می‌گوید 
    هر که‌ گفت‌ دست بندی‌ مطّلا را از صندوقت‌ به‌ یغما بُرده‌
    دروغ‌ می‌گوید 
    هر که‌ گفت‌ عطر تو را می‌شناسد
    یا نشانی ات‌ را می‌داند ، دروغ‌ می‌گوید 
    هرکه‌ گفت‌ شبی‌ را با تو در هُتلی‌
    یا تماشاخانه‌ ای‌ سر کرده ‌، دروغ‌ می‌گوید 
    دروغ‌ ! دروغ‌ ! دروغ‌

    تو موزه ایی‌ هستی‌ که‌ در تمام‌ِ روزهای‌ هفته‌ تعطیل‌ است‌ 
    تعطیل‌ برای‌ تمام‌ مَردان‌ِ جهان‌
    در همه‌ی‌ روزهای‌ سال‌

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ
  • ای بانو چه میخواهی؟

    انگشتان زیادی میخواهم تا به تو اشاره کنم و داد بزنم ....

    این عشق من است





    هر چه موهایت بلندتر

    عمر من بلندتر است
    گیسوان آشفته روی شانه هایت
    تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
    که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم 
    می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟
    چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر 
    درآن نقش بسته است
    موهایت دفتر خاطرات ماست
    پس نگذار کسی آن را بدزدد






    بدون زن
    مردانگی مرد
    شایعه ای بیش نیست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٩:۳٥ ‎ق.ظ
  • زندگی زیباست، تماشاییست!

    چرا زیبا نمی بینیم؟

    چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم؟

    چرا با هم نمی خندیم؟

    مگر دنیا چه کم دارد؟

    ببین این آسمان آبی ست

    ببین دنیای ما آکنده از پاکی ست

    و خوبی تا ابد پاینده می ماند...

    تو باور کن

    همین کافیست...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۳:٠٧ ‎ب.ظ
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ
  • دوستانم رانمیدانم……افسوس


    اما من دردوستی اینگونه ام : “ پایدارتا پای دار

     

     

    غریبه بودی واسه من
    اما شدی عزیز من
    تو لحظه های بی کسی
    تنها تویی رفیق من! قلب

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٠۱ ‎ب.ظ
  • مرد باس از بیرون که اومد یه نعره بزنه که چهار ستون خونه بلرزه!! وبا ابروهای درهم کشیده یه مشت بکوبه به دیوار و بگه:
    ززززززززززززززززززززززززن…


    مگه نگفتم ظرفا روخودم میشورم فداتشم؟!؟!نیشخند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢٢ ‎ب.ظ
  • از مرگ با من سخن نگو !
    خونم یخ می زند رویِ دیوارِ رگ هایِ دلم 
    وقتی که از مردن با من سخن می گویی ...
    خودت خوب می دانی 
    دست هایم تازه رقصیدن را بَلد شده اند
    و پاهایم هنوز راه رفتن را نمی دانند ...
    بگذار ستاره ها بمانند ، 
    رویِ شب هایِ روسیاهِ زندگیِ من ...
    هنوز زود است تاریک شوم 
    و تاریک بمانم 
    زود است ...
    من هنوز جوانم !

    * فریماه *
     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٢:۳٩ ‎ب.ظ
  •  

    12.gif

    دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

    و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم..

    استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟

    استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

    تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید .. !!

  • نويسنده : hadis
  • جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
  • هنوز فکر میکنی با توست

    زنی که با خودش حرف میزند و از خواب های بلند پنجره ها مپرد...

    هنوز شب ها

    لباس خوابی را بغل میکنی که خالی ست

    وکابوس های زنی را تکان میدهی که تمام کودکی اش را جویده ست

    وحالا شبانه مغزش را در کاسه ای بالای سرش می گزارد

    وشلیته ای میپوشد و میرقصد.....

    زنی که سوگند میخورد

    هرگز....

    دست های من به چیدن هیچ سیبی نرسیده اند و

    هیچ درختی سیب نداده است...

    سوگند میخورد

    هیچ جنگلی درخت ندارد و هیچ سرزمینی جنگل...

    وتنها پاهای زنی خوابگرد مرا دنبال تو میکشاند......

    گاهی دلش برای تو میسوزد...

    میبینی؟؟؟

    زمین گردتر از ان است که هربار پشت سر میگزاری ام

    پیش رویت نباشم...

    وهرگاه درها را بهم میکوبی

    برایت چای نریزم...

  • نويسنده : hadis
  • شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٠۸ ‎ب.ظ
  • کاش می شد تا افق پرواز کرد
    حل مشکل را به عشق آغاز کرد
    کاش می شد شعرماندن را سرود
    با ظهورت یک غزل اعجاز کرد
    کاش می شد لحظه های عشق را
    بی ریا و با نگاه ابراز کرد ...

     

     

     

    تنهاییِ بعضی آدما به عمق یک دریاست
     اما برای پر کردنش یک لیوان محبت هم کافیه ♥

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ
  • الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    یکــتایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    بی همـــتایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    و قـیـــوم وتـــــوانـایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    بــــرهمـــه چیـــــز دانـــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    و در همه حـــــال بیــنــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    از عــیــب مـصفــایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    از شـــریـــک مـبــرایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    اهـــل هــــردوایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    جـــان داروی دلهـــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    مســـند نشیـــن استغنـــایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    به تـــو زیــبد مـــلک خـــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهــــی در جــلال رحــــمانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    ودر جــــمال سبــــحانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    نه محــــتاج مــــکانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    ونه آرزومندزمـــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    نه کس به تو ماند ونه به کس مانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    پــیداست که در میان جـــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    بلکه جان زنده به چیزیست که تو آنــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــی
    الهــــــی
    الهی
    الهــی
    الهــــــــی
    الهـــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
    برچسب ها : زیبایی ، حرف دل
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ
  • بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنن

    ولی گنجشک ها جدی جدی می میرن

    آدما شوخی شوخی به هم زخم می زنن ولی قلبا جدی جدی میشکنن

    تو شوخی شوخی به من لبخند زدی من جدی جدی عاشقت شدم

    تو هم یه روز شوخی شوخی تنهام می زاری منم جدی جدی بی تو می میرم

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ۳:۳۱ ‎ب.ظ
  • ماهیها چقدراشتباه میکنند،
    قلاب، علامت کدامین سؤال است که بدان پاسخ میدهند؟
    آزمون

    زندگی ما پر از قلابهائیست که وقتی اسیر طعمه اش میشویم تازه میفهمیم ماهیها بی تقصیرند!

    حسد
    کینه
    خشم
    لذت
    غرور
    انزجار
    انتقام
    ترس
    شهوت…
    من

    اسیر کدامین طعمه خواهم شد؟
    "خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلابها بگذرم که شاید

    دیگر فرصتی برای برگشتن به پاکی دریا نباشد"

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٥۸ ‎ب.ظ
  • تو به سُهراب بگو:

    من اگر در تپشِ باغ٬ خدا را دیدم

    به سخن خواهم گفت:

    که خدایا ...!

    اینجا٬

    دلِ پُر دردِ دعا٬

    تَنگِ آرامشِ گرمایِ پُر از مهرِ تو است ...

    تَنگِ یک شاخه گُلِ باغِ بهشت ...

    تَنگِ رویایِ عبور از هَوسِ سرخِ گناه ...

    گوشه چشمَت٬ همه رویایِ من است ...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ
  • تازگیا مُد شده میگَــن:عشــقتو ول کــن اگه برگَشت مال خودته،اگه برنگَشت از قَبلم مال تو نبوده!
    آخه لعنتی مگـه داری کفتَربازی میکنـی ؟عصبانی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ٩:٢٧ ‎ب.ظ
  • آدم در آغوش خدا غمی نداشت،
    پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت،
    دل از خدا برید و در زمین نشست،
    صد بار عاشق شد و دلش شکست،
    به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود ،
    یادش آمد یک روز، دلِ خدا را شکسته بود…

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ۱:٤۳ ‎ب.ظ
  • ایران سرزمین من است
    با مردان و زنانی که دل هایشان به وسعت دنیا است
    پایکوبان انتقام خودمان را از نامرادی های دنیا می گیریم
    زنان فکور سرزمین من مرا به وجد می آورند
    مردان دلیر سرزمین من مرا به اوج می رسانند
    اینجا سرزمین من است

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٠٤ ‎ب.ظ
  • برای کسی شعر عاشقانه نمی گویم
    مخاطب خاص هم ندارم
     فقط شاعرانه می نویسم / از حرف هایی که سرِ دل همۀ شما 
    سنگینی می کند..
    از حس تلخ انتظار که دست کم 
    یک مرتبه پوست از سر همه کنده است 
    از بی درمانی درد دلتنگی،
    از عشق هم می نویسم
    همان پل صراطی که آن طرف دیوار حاشا
    می شود رد پای هر کسی را  رویش پیدا کرد
    از محال آرزو تا امکان امید
    از ناگزیریمان به تردیدها و دلواپسی ها
    و از رنج های مکررِ تاریخِ آدمی..

    دل تنهایی مان که بگیرد،
    واژه ها مثل دانه های تسبیح 
    رج به رج می آیند و کنار هم می نشینند 
    سر زخم عبارات که باز شود،
    همۀ آن حرفهای مگو 
    از زیان سرخ قلمی که از پس چشم سفیدی اش بر نمی آییم
    جاری می شوند و کار دست آبرویمان می دهند...

     

     

    واژه ها در برابر چشمانم طنازی می کنند
    درست همین امروز ،
    که حال و هوایم نوشتنی نیست

    دلتنگ تر از آنم که همدست واژه ها شوم..

    سخت است مادری کردن،
    برای مشتی واژه 
    بر بستر دلتنگی های مدام.. 

    سخت است نوازش سطرها 
    مبادا که نظم شان به هم بریزد و خوابشان تلخ شود
    دائم بدوم دنبال ردیف و قافیه ای که مشام مرا از عطر تو پر کند
    هیچ کس هم نداند لالایی هایم را 
    برای شعرهایی می خوانم که اعجازش 
    همین نبودن توست..

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ ساعت: ٦:٥۸ ‎ب.ظ
  • دوست مجازی من...
    چند وقت است برایت مینویسم
    و تو میخوانی
    وگاهی تو مینویسی و من میخوانم

    دوست مــــــــــجازی من

    این روزها درد دلهایمان را
    به زبان نمی آوریم
    تایپ میکنیم

    مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود
    روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم

    نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی

    پشت هر یک از این نوشته ها یک نفرنشسته است
    میخواند،فکر میکند،گاهی هم گریه میکند،یا میخندد

    برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری
    مینشینی برای دل خودت
    گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار

    ولی میدانم

    قدر تمام لبخندهایت تنها هستی
    اگر همدمی بود که مجازی نمیشدی

    دوست مــــــــــجازی من

    گاهی آنقدر بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد

    فراموش میکنیم خودمان را
    دور میزنیم منطق و باورهایمان را
    میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم

    نمیدانم....
    شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد

    دوست مجازی من

    بودنت را قدر میدانم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
  • گاهی آنچنان دلتنگت میشوم
    که تمام عاشقانه های دنیا نیز
    این دل بیقراررا آرام نمیکند
    آن لحظه باید فقط توباشی
    ومن
    خیره شوم دردریای چشمانت
    به آتش بکشم تمام آرامشت را
    با دستانم زنجیری بسازم برگردنت
    وبا بوسه ای بدوزم لبانت را
    باشد که دیگر مرا دلتنگ خودت نکنی

     



    هنوزهم نمیدانم چه شده
    چرا بامن حرف نمیزنی
    فقط این را میدانم که دردادگاهت محکوم شده ام به تبعید
    ازآغوشت به تنهایی وبازهم تنهایی
    شکنجه میکنی مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ٢:۳٥ ‎ب.ظ
  • تو آشیانه می کنی در آغوش مردانه ام

    و من غرق میشوم در احساس پاک زنانه ات

    و اینگونه طلوع می کند خورشید طلایی هر صبح بر دیدگانم...

     



     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
  • شناسنامه رو بیـــــ خیالـــــــــــــــ !

    محلــــــ تولد منـــــــ ، آغوشــــــــــ گرمــــــ توستــــــــــ مـــــــادر …

     


     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
  • کاندیدا ، رای آوردن !

    تابلوی نقاشی ، نقاش را ثروتمند کرد !

    شعر شاعر ، به چند زبان ترجمه شد !

    کارگردان ، جایزه هارو درو کرد !

     

    و هنوز سر همان چهار راه ... واکس میزند ...

    کودکی که همیشه بهترین " سوژه " است !

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ساعت: ٢:٠۳ ‎ق.ظ
  • قلب و روحمان را ارزان نفروشیم ،
    در فروشگاه هستی روی قلب انسان نوشته اند :
    قیمت = خدا

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
  • روی زمینی زندگی می کنیم که خودش رو ” جو ” گرفته! دیگه تکلیف آدماش معلومه….!

     

    .

    .

    .

    شخصی به بودا گفت “من خوشبختی می خواهم”
    بودا پاسخ داد : نخست “من” را حذف کن که حکایت از نفس دارد ؛ سپس “میخواهم” را حذف کن که حکایت از میل و خواسته دارد…
    اکنون آنچه که با تو باقی می ماند خوشبختی است !

     

     

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ
  •  

    با زنــــــدگی قهر نکـــــــن!

    دنیــــــا منت هیـــــــچ کَسو نمی کشــــــه

    اگه هیچ کس نیس، خدا که هَس

    خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!

    تو می‌دانی

    چقدر سخت است ساده بودنو ساده ماندن

    در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها

    و چه جرم بزرگیست سادگی‌!

    که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید

    تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده ، که ساده شکست

    تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه

    تو را قسم به سادگیِ آن “اسمِ سه حرفی

    تو را به “عشق”، به “اشک”، تو را به “خدا” قسم

    هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ساعت: ۸:۱٢ ‎ب.ظ
  • آیا میدانی معنی عشق چیست ؟ ای کسی که مدعی عشقی ؟
    عشق اگر عشق باشد و
    عاشق اگرعاشق
    دیگرنه منتی برای عاشق شدنش هست و
    نه به دنبال دلیل برای ادامه عشق میگردد
    او عشق بازی میکند
    تمام وجودش دروجود معشوق خلاصه می شود
    تویی که ادعای عاشقی داری
    اگر برای ادامه عشقت به دنبال دلیل میگردی عاشق نیستی
    بلکه داری ازموقعیتت به نفع خودت سوء‌استفاده میکنی
    همین ودیگرهیچ

     

    برچسب ها : حرف دل
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ساعت: ۱:۱٠ ‎ب.ظ
  • وقتی هوا بارانی باشد
    نسیم خنکی هم صورتت را نوازش کند
    دلت هم تنگ شده باشد
    دیگرهمه چیز آماده است برای ضیافتی بزرگ
    دعوت میشوی به میهمانی اشک 
    به میزبانی چشمانت
    با همراهی قلبت 
    هرچه باشکوه تربرگزارش کن
    شاید دیگرباران نبارد

     

    زمان میگذرد 
    بی هیچ درنگی
    اما من
    ساکن وبی رمق چون مردگان فقط به تماشا نشسته ام 
    فقط گاهی
     یادی خاطری لبخندی محو برلبانم می نشیند
    وگاهی
     یادی و خاطری قطره اشکی برگونه ام

     

    چه دنیای ساکتی !


    دیگر صدای تپش قلب ها غوغا نمی کند


    به گمانم همه شکسته اند ....

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٤٤ ‎ق.ظ
  • شعله زد عشق و من از نو نو شدم
    پر شدم از عشق تو مملو شدم
    شوق شیدایی مرا از من گرفت
    من به خود برگشتم از تو تو شدم

    آه ، با تو من چه رعنا می شوم
    آه ، از تو من چه زیبا می شوم
    عطر لبخنده خدا می گیرم و
    شکل آواز پری ها می شوم

    با تو من هم جامه ی شب می شوم
    هم طپش با گرگره تب می شوم
    با تو من هم بستره گلبرگ ها
    از شکفتن ها لبالب می شوم

    شعله زد عشق و من از نو نو شدم
    پر شدم از عشق تو مملو شدم
    شوق شیدایی مرا از من گرفت
    من به خود برگشتم از تو تو شدم

    آه ، با تو من چه رعنا می شوم
    آه ، از تو من چه زیبا می شوم
    عطر لبخنده خدا می گیرم و
    شکل آواز پری ها می شوم

    آه ، هستی جز تمنای تو نیست
    آه ، لذت جز تماشای تو نیست
    یک نفس دور از تو باشم ، مرده ام
    زندگی جز مرگ در پای تو نیست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ
  • مترسک : من مغز ندارم . توی سرم پر از پوشاله
    آدم : اگه مغز نداری پس چطوری حرف میزنی ؟
    مترسک : نمی دونم
    ولی خیلی از آدم ها هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنند........

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٠٩ ‎ب.ظ
  • تو خودت را رنگ زدی..تا شیبه خاطرات این آدما ها باشی؟
    .
    .
    .شاید فراموش کردی....که این آدمها...رنگین کمان را با دروغ های خود رنگ میکنند!
    .
    .تو برای آنها...حتی معنی بی رنگی را هم نداری.!
    .
    .
    کاش سیاه و سفید بودی!.
    تا باورشان میشد...تو شیبه دروغ های رنگیِ آنها نیستی!
    شبیه حقیقتِ...خودت هستی!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٥٤ ‎ق.ظ
  • وقتی که تو نیستی

    دنیا چیزی کم دارد،‏

    مثل کم داشتنِ یک وزیدن،

    یک واژه،

    یک ماه.‏

    من فکر می‌کنم در غیابِ تو…‏

    همۀ خانه‌های جهان خالی ست،‏

    همۀ پنجره‌ها بسته است،‏

    اصلاً کسی حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصرِ جمعه را ندارد.‏
    پرده‌هایی که پیدایند

    یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ
  • همهء هستی من آیهء تاریکیست

    که ترا در خود تکرار کنان

    به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

    من در این آیه ترا

    به درخت و آب و آتش پیوند زدم

     

     

    زندگی شاید

    یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

    زندگی شاید

    ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

    زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

     زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

    همآغوشی

    یا عبور گیج رهگذری باشد

    که کلاه از سر بر میدارد

    و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

     

     

    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

    که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

    ودر این حسی است

    که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

     

    در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

    دل من

    که به اندازهء یک عشقست

    به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

    به زوال زیبای گل ها در گلدان

    به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

    و به آواز قناری ها

    که به اندازهء یک پنجره میخوانند

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
  • بیایید بگذاریم حرفش را بزند ..
    خوب به حرفش گوش کنیم (حداقل تظاهر کنیم )
    مردانه / زنانه ، خداحافظی کنیم و از یک رابطه بیرون برویم ..
    تا داغ کشندهء یک رابطهء بی پایان و لنگ در هوا ، تا ابد روی دلش نماند ..

    به دردهای کشندهء همین روزهای بی پایان قسم ؛ جواب ِ خداحافظی واجبتراز سلام است!!!!!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٥٩ ‎ق.ظ
  • شمایی که ادعات میشه خیلی ها دنبالتن اینو یادت نره :
    جنس های ارزوون همیشه مشتری های زیادی رو جذب میکنن ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٥٤ ‎ق.ظ
  • کاش وقت های تنهـــــایی
    یکی از تو سایه میومد و مثل " پســـــــر خاله " میگفت :
    نون بگیـــــــرم؟؟
    نفت بگیــــــرم؟؟
    دلت گرفتـــــه ؟؟
    منم میگفتم: " آره"
    بعد فقط می نشست کنارم و سکــــوت میکرد
    منم مثل " کلاه قرمزی " سرمو میزاشتم رو زانوش تا آروم بشم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٠٩ ‎ب.ظ
  • زن

    جوری عاشقت میشه

    که حس میکنی

    هیچوقت از پیشت نمیره...

    ولی

    وقتی که میشکنه

    جوری میره

    که حس میکنی

    هیچوقت عاشقت نبوده...