جملات دلتنگی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

موفق ترین کتاب های آموزشی سال ویژه جوانان و زوجین

سلام به همه دوستای خوبم ... همتون بیاین تو سایت گروهی عاشقانه عضو بشید

هرکسی که میتونه بنویسه و مطلب قرار بده به سایت گروهی عاشقانه بیاد ... اینجا برای یک نفر نیست برای همه ماست

ابتدا عضو شوید .... عضویت در سایت کلیک کنید

پس از عضویت و وارد پنل کاربری خود شدید آموزش ارسال مطلب وجود دارد ....

* منتظر مطالب قشنگتون هستم *

<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

... به درخواست کاربران ، پنل ارسال اس ام اس سایت گروهی عاشقانه فعال شد ...


پیامک های خود را با نام خود به این شماره ارسال کنید: 500051950005

 

دل تنگ و کلافه
چون معتادی بدون مخدر
بی قراروسرگردان
به هردری میکوبم تا آرام گیرم
بی فایده
به هرسو می نگرم دلتنگی بیداد می کند
بی رحمانه
بی اختیارو بی اراده درلابه لای خاطراتمان غرق می شوم
دلتنگیم چندبرابر می شود
تسلیم می شوم
دست ازکارمی کشم
تک تک خاطرات را مرورمیکنم
وبازدلتنگ ترو عاشق تر
آمدنت را آرزو میکنم
بــــــ*اران



تاريخ : جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تمام دنیایم 
تمام خواستنم 
تمام عشقم 
با سکوت گذشت 

دربرابرتو سکوت نمیکنم 
فریاد میزنم 
تا آخردنیا دوستت دارم 

بــــــ*اران



*ادامه مطلب*


تاريخ : یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

پای که درحریم دریا میگذارد
موجهای زیبا به استقبالش می دوند
دریا آغوش بازمیکند وچون عاشقی به دورپاهایش حلقه میزند
چشمانش را برای لحظه ای می بندد
وگوش به نجوای آرامش بخش دریا می سپارد 
صدای دریا و نوازشهای عاشقانه اش اورا به اوج سرخوشی میرساند
گویی درهوا غوطه وراست
چشم بازمیکند زیبایی دریا با رنگ زیبایش او را به وجد می آورد بی اراده تسلیم دریا میشود 
وتن به دریا می سپارد 
بــــــ*اران




تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

دلم تنگ است...
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی ست
نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست ...




تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دلم بهانه میگیرد نبودنت را 
هیچ راهی برای سرکوبش نیست 
نه خاطراتت
نه رویایت 
نه یادت 
تنها
مثل هیزمی که به آتش نهاده ای 
می سوزد و می سوزاند
امید دارم
اشک شاید مرهمی براو باشد‎
بـــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

هوایت که به سرم می زند‎
سرد می شوم‎،از تنها بودنم‎
پر می کشم‎،برای آغوشت‎
جان می دهم‎،برای یک لحظه لمس  دست هایت 
آهنگ انتظار‎،هنوز ترانه ای ست که می شنوم‎
به سینه‎ می تپد،‎قلبم‎
هزار بار به امید دوستت دارم های تو‎
خدا کند ‎بیایی و ‎آرام بگیریم من و دل‎
بــــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

خیالت چه عاشقانه مرا به میهمانی آغوشت دعوت میکند‎
ومن چه ناشیانه درمیان روزمرگیها تو را گم میکنم‎
دیشب درپستویی ازنباید ها عشقم را پنهان کردم ‎
غافل از این دل عاشق که به  چشمان سحرانگیزی مبتلاست
وهیچ دعایی این طلسم را باطل نمیکند ‎‎
بـــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

حال و هوای احساسم چه سرد شده
به قدر تمام تنهایی ام   
 فرسنگها زیر صفر
یخ زده
خون در رگ هایم
احساسم 
با تلنگری دراعماق وجودم فرو میریزد
مثل‌ آدم برفی
سرد و بی روح
خورشید روزگارم یادت بخیر
رفتی و بردی با خود
قلب مرا...
احساس مرا...
شعر مرا...‎
بــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی حرفی برای گفتن نیست
باید گذشت و رفت
مثل عبور از یک خط قرمز
پرازترس ، پرازدلهره
ترس از تنهایی ترس از نداشتن تو
مثل عبور از تمام دوستت دارمهایی که گفتیم و شنیدیم 
گفتیم اما فراموش کردیم شنیدیم اما باور نکردیم
وامروز میگذرم از تمام آنچه که تورابه من پیوند میزند
"چه زیبا گفت که از دل برود هر آنکه از دیده برفت"

دیگر حرفی برای گفتن نیست


*ب*اران*‎



تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

عاشقی حس عجیبی است‎
شوردارد ومستی
اشک دارد و بی قراری‎
مهم ترازهمه نیازی دارد که به بی نیازی میرساند تورا‎
ازهمه عالم بی نیاز میشوی و به یک نفر نیازمند‎
اومی شود ‎همه رتبه خدا‎
می شود تمام دنیا‎
می شود زندگی‎
می شود تمام احساس‎
می شود عشق ‎‎

بــــــــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بی تو
دیوانه وار روزگار را میگذرانم
لبخند را فراموش میکنم
شبها سربه شانه های ماه تا صبح میگریم 
وروزها به خورشید سلام هم نمیکنم
چایم را سرد مینوشم
مثل دنیایم ‎
بی تو سخت میگذرد ‎
سخت.........


بـــــــ*اران




تاريخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دلم یک من می خواهد ‎
مثل تو‎
آزاد و رها‎ بی هیچ قید و بندی 
ویک تومی خواهد‎
مثل من ‎
اسیرو دربند‎و زندانی 
من آزاد و رها ازتمام قل و زنجیرهایی که به  پایم بسته شده ونامش را قسمت میگذارند 
تواسیر در بند تمام قل  زنجیرهایی که قلبت را به من می رساند و نامش را عشق میگذارند‎

بـــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تنهایی
وحشتناکترین کابوس بیداری من است

بـــــــ*اران




*ادامه مطلب*


تاريخ : جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بوی پاییزو حس سرد فراق درست شبیه برگ خشک و زرد درخت کنارجوی
و باز داستان من و عشق
 که چهره اش پاییزی ترازهمیشه 
میگوید جانی در نگاهش باقی نیست 
او نرفته است من دلتنگم دلتنگ ترازهمشه
دلتنگ عمری که بیهوده  رفت خوشبختی که فراموش شد و تمام ساعات خوش عاشقی که کوتاه بود اما ماندگار
کاش سرنوشت قصه مارا جوردیگر نوشته بود‎‎
بـــــــــــ*اران




تاريخ : دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بیا کجا نشسته ای؟
نشان بده تو راه را
که من دوباره گم شدم
دراین مسیر راه راه


.

.

.



*ادامه مطلب*


تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

کاش میتوانستم دربغض ابرها شریک باشم و تا خدا بگریم،وقتی احساس غریبی مرا تا آخر کوچه های بن بست بغض گرفته ی عشق میبرد...

ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی درکنار کلبه ی غم پاگرفته اید.

ای واژه های تلخ تنهایی، ای عابران خسته ی سرنوشت، ای ورقهای پاره شده درغبار سهمگین آیا کسی مرا درخاطرات اشکهایش می شناسد؟

آیا عابران کوی غم فقط برای لحظه ای درکنار پنجره ی رازهایم مینشیند تا قصه ی تنهایی رابازکویم؟!

با شمایم ای آدمهای شیشه ای،من درحسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.

ای کوچه های گلی رویا،آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز میگردانید؟؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

جالب است 
همه فکرمیکنند من قوی ترین زن دنیا هستم
همه میگویند تو میتوانی
تو باید درک کنی
تو تواناییش را داری
امروز فریاد میزنم 
من خسته ام 
از این همه قدرت خسته ام
میخواهم نتوانم
میخواهم تمام کوله بارهای این سالهای سخت را از دوشم پایین بیاورم

در آغوش اویی که دوستش دارم رهاشوم و با تمام وجودم بر او تکیه کنم 
نفس راحتی بکشم 
بگویم دیگرنمیتوانم 
فقط میتوانم عاشق توباشم                
دیگرازمن هیچ نخواهید‎
بــــــــــ*اران




تاريخ : چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

روزهایی مثل امروز 
که هوای روزگارم ابری است
هوای چشمانم بارانی
و هوای قلبم طوفانی
تو باید باشی
تویی که تمام دنیای منی
بیایی تا آغوش گرمت
چشمان پرمهرت
دستانت نوازشگرت
صدای دلنوازت 
بیادم بیاورند که خوشبختم 
ای همه دنیای من امروز به تومحتاجم مثل تشنه به آب
*بــــــ*اران*‎‎



*ادامه مطلب*


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آرزویم برای تو
رسیدنت به تمام آرزوهایت است
آن آرزوهایی که فکرکردی من دراجابتشان کوتاهی کردم
ودرحقیقت من دراجابتشان ناتوان بودم
وتوباورنکردی

 

.

.

.



*ادامه مطلب*


تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

چه حس غریبیست 
مثل حس خلاء
              حس خالی بودن 
                              حس تهی بودن
                                          حس دوست داشتن
                                                          بدون دوست داشته شدن
حس فریب خورده ای که 
                        به درگاه خدا چنگ می اندازد
                                                     شاید همه چیز دروغ باشد

یک حس خاص بــــــــــارانی دارم

 

 

.

.

.



*ادامه مطلب*


تاريخ : یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تو با من باش !
من دست همه ی اتفاق ها را می گیرم
که نیفتد.




هر چیز قاعده ای دارد
جز عشق
و عشق،انگار تا ابد بی قاعده است...




قلب من موقع اهداء به تو
ایراد نداشت .....
مشکل از توست
اگر پس زده پیوندش را !



تاريخ : سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

به شکرانه آمدنت 
زمین را ازگلهای رنگارنگ پر
روی زیبایت را ازبوسه های عاشقانه ام سرشار
وملکوت را ازعطردعاهای شاکرانه ام لبریز میکنم
چنان طراوتی داری که تمام شعرم را پربارکرده ای‎
ببین با *بــــــــ*اران* چه کرده ای 




چه کارسختی است ‎
فروبردن دوستت دارمهایی که چون بغضی بزرگ خشکیده اند برگلویم‎
و تو مثل همیشه نیستی تا نثارت کنم ‎آنها را 

امروز  تک تک آنها گلویم را ‎می خراشند 
و باران می بارد ‎
نمی دانم ازغم دوریت یا از درد فروبردن دوستت دارمهای تو‎ که بی تومانده اند ‎

بــــــــ*اران

 

 

 

زندگی
دو روز است
یک روز
چشمها را
به روی دنیا
باز می کنیم
و یک روز
به روی دنیا
می بندیم
اما تو
امروز
چشمهایت را
نبند...



تاريخ : جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

هرگزفراموش نکن
دردهای امروز تو
تاوان دردهای دیروز من است
دیروز من ازدوری تو درد میکشیدم
و امروز تو از فراموشی دیروز من 
اما من همچنان درد میکشم

هم باتو

هم بی تو
این تمام سهم من از عشق توست
دردی مدام بدون هیچ درمانی‎
بـــــــ*اران




بودنت درقلبم الزامیست
مثل اکسیژن دررگهایم
تو
اکسیژن احساس منی
باش تا زنده بمانم
بـــــــ*اران





درمن به دنبال عشق میگردد ‎
مرا بدنبال کشف یک حس خوب میکاود
 ای کاوشگر عشق ‎
ای دوست ‎
ازمرده چه می خواهی‎    
نفس ؟‎
دیرآمدی ، من نفسهایم را سالهای دور‎
دریک هم آغوشی نافرجام ‎به دست بادسپرده ام ‎
امروز مرده ای را می بینی ‎
بدون هیچ نفسی بدون هیچ حس عاشقانه ای‎‎
درمن به دنبال عشق مگرد من سالهاست مرده ام ‎‎‎
بــــــ*اران




تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

برای خوشبختی معجزه ای میخواهم
تا بدیهارا بشوید
نامرادیهارا پاک کند
معجزه ای میخواهم بنام امید‎
تا بیایدتمام خاطرات بد گذشته راپاک کند
می خواهم با امید شادی را به زندگیم بیاورم
تا بشود صاحب خانه دلم
بشود روح زندگیم
بشود تمام خوشبختی گم شده ام
*بـــــ*اران*‎‎

 

 

لعنت به روزگار
که میچرخه ،میچرخه 
ویکجایی ،‌یک کسی رو میزاره جلوی صورتت که آینه تمام بدبختیاته
اونوقت نمیدونی چیکارکنی
میخوای به زورهم شده بخندی اما یک بغض بزرگ گره خورده توگلوت نمیزاره لبهات به خنده بازبشه 
میخوای گریه کنی نمیشه اون بیچاره که تقصیری نداره تنها گناهش اینه که شبیه بدبختیای توئه 
فقط مجبوری یک نفس عمیق بکشی تودلت به بختت به روزت به روزگارت لعنت بفرستی تا شاید حالت بهتر بشه 
آه  لعنت به روزگار 
بــــــــ*اران

 

 

این منم عاشق و دیوانه تو
این تویی معبود رویایی من
وبدان آرزویم این است
درشبی مهتابی به عبادت این معبود نشینم تاصبح ‎
بـــــــ*اران




تاريخ : یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دل است دیگر‎
عاشق میشود‎
بی قرارمی شود‎
دلتنگ می شود‎
هنوز نرفته ای و من به اندازه هزاران سال دلتنگ چشمانت شده ام ‎
هنوز نرفته ای و من دیوانه نبودنت شده ام ‎
دل است دیگر‎
دوریت برایش مرگ است مرگ‎
بـــــــ*اران





هزاران حرف گره خورده درگلو
یک ذهن خالی از هرآنچه غیر توست
یک زبان پرازتکرار نام تو
یک دل لبریز از عشق تو
اینگونه همه چیزم را از آن خود نموده ای‎

*بـــــ*اران*‎

 



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

توسیب سرخ منی ‎
مثل سیب حوا ‎
وسوسه ام میکنی‎
ومن‎
با عشق تسلیم چشمانت می شوم ‎
و تبیعد می شوم به آغوشت ‎
برای تمام عمر ‎‎
بــــــــ*اران





چشمانم منتظرقدوم توست‎
 قفل زده ام آنها را به جاده
جاده ای که به عشق دیدارتو، به گلهای وحشی رنگارنگ آذین بسته شده 
و عاشقانه ‎
 جای جای هرقدمت را با لبانم گلباران میکنم
بیا که من بیقرارتوام  ‎
بیا که تا آمدنت خدا را رها نمیکنم ‎‎‎
بــــــــ*اران



تاريخ : جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تو
بوته ای گل سرخ
من
باغبانی ناشی !
تا تو بخواهی بشکفی
من هزار زخم خورده ام...





باید می دانستم

سرانجام
تو را
از اینجا
خواهد برد
این جاده
که زیر پای تو نشسته بود ...

 

 

به دست آور دل من را
چه کارت با دل مردم !
تو واجب را به جا آور
رها کن مستحب‌ها را . . .



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

اوخواهد آمد ‎
اوکه ساکن همیشه قلبم،
مالک تمام شعرهای من است ‎
اوخواهد آمد‎
آن روز پایکوبان به شکرانه حضورعاشقانه اش‎
میان تمام گلهای سرخ نذرم ادا میکنم‎
وبرآستانه قلبش نمازعشق خواهم خواند‎
سربرمهرلبهایش می سپارم 
وغرق دراحساسش عشق را می سرایم
بیا عشق من ‎
بیا که انتظارحضورتو مرا به جنون کشانده است ‎‎‎
بــــــــــــــــــ*اران




دلم هوای بودنت را کرده است 
نفس کشیدن درعطرنفسهایت
غرق شدن درآغوشت
گوش دادن به زمزمه های عاشقانه ات
راستش را بخواهی دلم فقط بودنت را میخواهد
بقیه حرفها همش بهانه ای است  برای بودنت 
دلم فقط تورا میخواهد ویک حس خوب 
همان حسی که فقط توخالق آنی 
بــــــ*اران





دوست داشتنت را بغل گرفتم و دویدم....
کاشکی آدم ها با دور شدنشان
دوست داشتنشان را هم می بردند !



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

درانتظارآمدنت 
چشم به ناممکن ترین احتمال حضورت دوخته ام 
بیا
تا باردیگر
به معجزه ایمان بیاورم 
بـــــــــ*اران





به یمن آمدنت‎
ادا خواهم کرد نذر بارانی ام را‎
گل های سرخ‎
پروانه های رنگی‎
شقایق های عاشق رابه بارش مهربانی می برم‎
بوسه خواهم زد‎
بر وعده ی حضورت‎
عاشقانه‎
بـــــــ*ارانی





من اینجا

روزشمارنبودنت را با اشکهایم علامت گذاری میکنم

ای کاش 

تو آنجا

کمی دلت برایم تنگ شود 

بــــــــ*اران


 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

 

یادمان باشد که هر روز تمرین کنیم دل کندن از زندگی را ... یادمان باشد که زخم نیست آنچه ایجاد درد می کند بلکه عفونت است ... یادمان باشد که در حرکت همیشه افق های تازه هست ... یادمان باشد که دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم ... یادمان باشد که آنهایی را که دوستشان میدارم می توانند دوستم نداشته باشند ... یادمان باشد که حرف های کهنه از دل های کهنه بر می آیند یادم باشد دلی نو بخرم ...

 



*ادامه مطلب*


تاريخ : شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

همیشه خوشبختی در بودن نیست 
شاید برای من مردن بهترین خوشبختی دنیاست
ازامروز برای نبودنم دعا کن 
شاید درآسمان کسی آمین گوی این دعا باشد
بــــــ*اران 



باد هم نیاید
باران هم نباشد
قاصدک ها همه محبوس باشند
گل ها همه خشک شوند
باز
خاطرات نمی خشکد !
نه باران می خواهد و نه آفتاب
مدام ریشه می دواند....





گاهی چتر را
باید دست باران داد
روی سر خودش بگیرد
و ما جایش گریه کنیم

 

می سپارمتون ب لبخندها….گرچه خودم مهمان بغضهای بی دلیلم !



تاريخ : شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آتشی درونم را می سوزاند‎
وذره ذره تمام احساسم راچون شمع آب میکند  ‎
دیگرازطپشهای قلبم خبری نیست ‎
ومن مانده ام ‎
بادستانی سردو یخ زده ‎
با روحی مجروح که آذین بسته شده با گل زخمهای خیانت
پرازدرد دردی که تنها تسکنیش تویی تویی که مسبب تمام دردهای منی 
من مانده ام  و غم ،غمی به بزرگی تمام دنیا‎ی عاشقانه ام 
بــــــ*اران





ازامشب‎
دستهایم رو به خداست ‎
میخواهم دستانم را به درب ملکوتیش برسانم ‎
بکوبم بکوبم وبازهم بکوبم بردررحمتش‎
میخواهم شکایتت را به خدایم بکنم‎
ازظلمهایت بگویم ‎
ازخودخواهیهایت ‎
ازامشب میخواهم دعا بخوانم‎
برای رفتنت نداشتنت نبودنت‎
میدانم خدایی که خالق من است صدایم را می شنود
بــــــــ*اران





دلتنگت هستم ‎
حیف که نمیدانی دلتنگی چیست‎
حیف که نمیدانی نبودنت چه دردی دارد ‎
حیف که نمیدانی وقتی هوای بودنت به سرم میزند ‎
غم نبودنت چگونه برقلبم چنگ میزند ‎
میدانی ؟‎
دوستت دارم ‎
واین حس گره خورده درگلویم نفسم را بند می آورد ‎
وتو نیستی تابگویم ‎
ونفس راحتی بکشم بعدازتکرارهردوستت دارم ‎
*بـــــــ*اران*‎

 



تاريخ : جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تکرارضربان قلب♥عاشقم ‎
می شود جمله ♥دوستت دارم ♥‎
که باهر طپش عشقت را فریاد میزند‎
بــــــ*اران

 

 

 

فاصله ات را با احساسم حفظ کن                    
نکند پای عشق به نگاهت گیرکند                   
که من رها خواهم شد عاشقانه در احساست‎
بــــــــ*اران

 

 

 

برگ جدیدی ازدفتر زندگیم را باتو سیاه میکنم‎
نگاهم میکنی و درعمق چشمانم ازعشق میخوانی ‎
میگویی دوستت دارم ‎
ومن با دستان لرزان می نویسم ‎
آمدتا خاطراتی برایم بسازد و بازبرود‎
دفترم را می بندم ‎
قلمم را به گوشه ای دور می اندازم ‎
و درسکوت نگاهت میکنم‎
میدانم خسته خواهی شد ‎
بـــــــ*اران




تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آی غریبه‎
روی برگردان از من‎
خیره نشو بر چشمانم‎
بیگانه ای دیگر‎
عاشقانه ای نمی نوازد قلبم‎
هر آنچه احساس بوده‎
دفن کرده ام زیر خروارها درد‎
بـــــ*اران





لرزش دستانت ،صدایت 
هراس چشمانت 
همه و همه می گویند گناه کاری
بــــــ*اران





یک موسیقی دلنشین
یک تنهایی
یک چشم 
یک اشک
یک قلب
تنهاییم را اشک میریزم به هزاران دلیل که سالهاست در قلبم مدفون شده اند
بــــــــ*اران



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آی غریبه‎
روی برگردان از من‎
خیره نشو بر چشمانم‎
بیگانه ای دیگر‎
عاشقانه ای نمی نوازد قلبم‎
هر آنچه احساس بوده‎
دفن کرده ام زیر خروارها درد‎
بـــــ*اران





پیله ای می بافم از جنس غرور به دور احساسم
پروانه ای خواهم شد زیبا ،زیباترازتمام گلها زیباترازتمام زیباییها
آن روز بالهای رنگارنگم را می گشایم وتا اوج خوشبختی خواهم رفت
میدانم که با حسرت به تماشای زیباییهایم خواهی نشست
ومن درپیله تنهای خود به امید روزهای خوب تلخ ترین شبهایم را مدارا میکنم
میدانم  که می آید و تو می مانی آیینه ی از تمام نامردی هایت
بـــــــ*اران





آخرین بند این رابطه را ناجوانمردانه گسستی 
وچه ناشیانه گره میزنی این گسستگی را‎    
حال برو ‎
به هرکجا ،باهرکسی که میخواهی برو ‎
که من تورانمیخواهم نمی خواهم ‎
ای اشکها یاری کنید تا آزادورها به گذشته پردردم نگاه کنم‎
مرورکنم روزهایم ،شبهایم ،تمام ثانیه های جوانیم را که درسکوتی مرگ بارگذشت ‎              
وهمچنان مثل همیشه درسکوت نگاهت میکنم 
توخوب معنی سکوتم را میدانی
بـــــــ*اران


 



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

اشکهایم بی دلیل می بارند
نه دلتنگی
نه عاشقی
تنها خاطراتت را مرور کردم
بــــــــ*اران

 

 

 

سالهاست که گم شده ای
نمیدانم چگونه نمیدانم کجا؟  دستانم را رها کردی 
تویی که همیشه و همه جا در کوچه پس کوچه  زندگی
درباغ عاشقی
درکویر بی کسی
رهایم نمیکردی
چگونه مرا به دست سکوت و تنهایی سپردی
عشق من شنیده ام در خودت غرق شده ای
اما من سایه ات را همچنان بر دیوارهای شهرمیبینم
میدانم
هستی همین دوروبرها 
هنوز دلواپس منی ، 
میدانم مرا میبینی
بـــــــــ*اران


 

 

دیگرازعشق برایم ننویس
سالهاست دفترعشقمان  بسته شده است
سالهاست که برایم مردی ‎
بـــــــ*اران




تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

قاب عکس من ، خنده زیبای عشقم را سالهاست در آغوشت در تمام وجودت نگه داشته ای
جنست از چوب و شیشه است اما  آن زمان که صورت زیبایش را از پشت شیشه ات میبینم اتش برجانم میزنی  .
شبها که دلتنگی دیوانه ام میکنم باز همین تو همین چوب و شیشه را در آغوش میکشم اتش قلبم را با سردی وجودت کمی سرد میکنم برسینه میفشارمت تا فشار قلبم تسکین یابد ومثل هرشب با اشکهایم تمام شیشه ات را میشویم
او لبخند میزند ومن از دوریش دیوانه میشوم با تمام عشقم لبهای خندانش را که پشت شیشه ات به تماشا گذاشته هزاران بار میبوسم 
ای قاب عکس زیبا تو با ارزشترین دارایی منی‎‎
بــــــ*اران





مدتهاست عاشق توام

در عشق رویایی تو میسوزم
فشارسنگین احساسم تمام قلبم را می فشارد دلم تنگ تنگ تنگ توست 
ازچشمانم مدام وبی دلیل اشک سرازیراست
دستانم یخ زده اند
دلشوره دارم 
 منتظرم 
گویی گمشده ای دارم که باید پیدایش کنم
بدون او آرام و قرارندارم 
همه می گویند درمانی ندارم جزتو        
عشق من
آمده ام تا مداوا کنی این درد بی درمان را    
ای مرهم تمام دردهای من
بـــــــ*اران






هربامداد با طلوع دوباره خورشید 
چشمانم را به روی زمین بازمیکنم
بی تو با یادتو 
درانتظارطلوع چشمانت 
به آینده چشم می دوزم
خورشیدمن طلوعت آغاز خوشبختی است
طلوع کن
*بـــــــــ*اران*‎‎




این عکسهای لعنتی
پوشیده شده اند ازیادتو
لحظه لحظه خاطراتت را زنده میکنند
این عکسهای لعنتی
پرشده اند ازچشمانت، نگاهت 
وبازاین احساس لعنتی 
چشمانت ،چشمانم را ازاشک پرمیکند
وباهرنگاه دلم برای عطرتنت تنگ ترمی شود
دیوانه می شوم
عکسهارا در دنج ترین پستوی خانه پنهان میکنم
کاش دیگرجایشان را پیدا نکنم
کاش دیگرخاطراتت ازذهنم پاک شود
کاش دیگربه امید آمدنت هرروزچشم به درندوزم 
خوب من ،من هنوز منتظرم  
*بــــــ*اران*‎



تاريخ : شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

میخواهی از حالم  باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم 
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم 
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد 
 تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد      
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم 
از دلتنگیهای عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند 
ازسیل اشک شبانه ام که خرابی روح وجانم را هرشب به رخم می کشد
از عشقم 
از احساس بتاراج رفته ام 
میخواهی بدانی حال و روز غرورم را که خورد و شکسته شده است 
می خواهی بدانی ازغم درویت چگونه هرروز هرشب به دنیا و به زمین و به روزگارلعنت می فرستم 
می خواهی بدانی که دوباره بیکس و تنها با کوله باری ازخاطراتت چگونه سرمی کنم 
اما نگران ما نباش حال همه ما خوب است
تو مراقب خودت دروغهای زیبایت تمام  نامردیهایی که درحقم کردی باش        
  نمیدانم کی
نمیدانم کجا
اما جایی گریبانت را تمام این ناجوانمردیهایت خواهد گرفت                    
آن روز مرا بیاد خواهی آورد
تا آن روز خوش باش ... ‎
بــــــــ*اران


 



تاريخ : جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

پسرک تنها و غمگین با چشمانی پرازستاره های اشک به صورتم خیره می شود بدون هیچ مقدمه  ملتمسانه می گوید من بدون عشق می میمیرم بدون عشق زندگی برایم ممکن نیست
یعنی دوباره عاشق می شوم ؟‎
ضربه ای به روحم می خورد تمام دردهای این سالها را یکباره برقلبم احساس می کنم ناگهان به گذشته پرتاب می شوم تمام یادو خاطرات عاشقانه ام یکباره ظاهرمی شوند 
نمیتوانم غمی که به قلبم چنگ میزند ومرا به مرز دیوانگی میکشاند را ازچهره ام دورکنم فقط با لبخند تلخی غمم را می پوشانم دستانش رامیگیرم ‎به چشمانش نگاه میکنم و با قاطعیت تمام می گویم :
به امروز من خوب نگاه کن ‎
توگذشته منی و من آینده توام ‎
ببین که بدون عشق زنده ام ،زندگی بدون عشق هم جریان دارد ‎
توام روزی به امروزمن خواهی رسید سخت، بی احساس  و بی هیچ عشقی‎
وچشمانم را ازپسرک می دزدم ‎
ودردلم می گویم ازامروز روزی هزاربار خاطراتش را مرور خواهی کرد روزی هزاربارخواهی مرد ‎
دلم برایش می سوزد کاش راهی برای نجاتش بود‎
کاش....
بــــــ*اران




تاريخ : شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

نگران من نباش‎
می دانم داشتنت تاوانی خواهد داشت به بزرگی تمام دردهای عاشقانه‎
اما تو ارزشش را داری‎
می خواهم  حتی برای یک لحظه توراداشته باشم و یک عمر درغم نداشتنت بسوزم ‎
تو ارزشش را داری‎‎
بــــــ*اران




دیگراشک پاسخ دردورنجهایم نیست‎
فقط آهی میکشم ‎
به بلندای حسرتی که هرروزقلبم را می سوزاند‎
بــــــ*اران





تمام من از آن تو
یک لحظه حضور تو از آن من‎
این است عاشقانه ی هر شبم با خیال ِ تو
بــــ*اران

 

 

 

لباسی ازرنگین کمان بپوش
رنگی رنگی   شاد شاد
و با دلی به وسعت آسمان،به شادابی و طراوت جنگل ،به درخشندگی مهتاب ،به گرمی خورشید وآبی ترازدریا
پای به صحنه زندگی بگذار
با تمام توانت برقص و شاد زندگی کن
آنقدرشاد که جایی برای هیچ غمی باقی نماند
لباست را ازرنگین کمان بدوز
رنگی رنگی شاد شاد ‎
بـــــــ*اران




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

یادت باشد ‎
توخلاصه تمام خواهشهای منی
چه باشی چه نباشی‎
من باتوام ‎
تپشهای این قلب عاشق به یاد توست، درهرطپش نام تورا زمزمه می کند
یادت باشد ‎
این تویی، سراینده تمام احساسهای عاشقانه ،دردفترشعرم
من تمام شعرهایم را باتو آغاز میکنم،
باذکرنام تو
و باتو همه را به پایان می رسانم ‎
با یاد عشق تو
یادت باشد ‎
همیشه و همه جا توعشق منی
بــــــــــ*اران

 

 

تو میروی بی خداحافظی
ومن همچنان درانتظارپاسخ این سوال
به کدامین گناه مرا تنها گذاشت و رفت 
بـــــــــ*اران




تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

باز هم من و قلم وکاغذ
من با احساسی پر از تنهایی و درد
دردی فراتر از بی کسی
غریبی
غربت یعنی همه باشند وتو تنها باشی 
غربت یعنی تحقیر روح بی درک هیچ دلیلی
غربت یعنی ارزش برای جسم بی اندیشه به روح
می نویسم
می نویسم از غربت
تا روح داغدارم،اندکی احساس آرامش کند
می نویسم
تا در میان واژه هایم،باز امید را از چشم های خدا هدیه بگیرم
تا همه بدانند بی لطف او ،بارانی نخواهد بود
بــــــــــــ*اران

 

 

 

به خودت افتخار کن
 ای سردار فاتح سرزمین احساسم
که سرزمین وحشی احساسم را به بند کشیده ای و بر قلب وجانم حاکمی
به خودت افتخار کن
قلبی را که به قیمت سالها تنهایی حفظ کرده ام به نازچشمی تسخیرکرده ای
به خودت افتخارکن ‎
*ای حاکم مطلق احساسم*
بـــــــ*اران


 



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

گاهی وقتی میگویم

" حالم خوبه "

دوست دارم کسی در چشمانم

نگاه کند و بگوید

" راستشو بگو "






می دونی بعضی روزآ دیگـه

نـه خآطــــره

نـه بـــــغض

نـه اَشکـــــــــــــ

هیچ کدوم دردی اَزت دوآ نمی کنـه...

می شینی و زل می زنی یـه گوشه

زآنو هاتو بغـــــــــل می کنی

و بآ خودت میگی

دیگــــــــــــــه زورمـــــــــــــ نمی رســـــــــــه....!!






سکوت میکنم

بگذار حرف ها انقدر یک دیگر رابزنند

تا بمیرند






اینکه گاهی،

صبح ها

دلت نمیخواد بیدار شی

همیشه نشونه تنبلی نیست؛

خسته ای از زندگی

نمیخوای قبول کنی که

یه روز دیگه شروع شده...



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()
♥ೋღ☃ღೋ♥ 
ریشه نداره ...

  دوام داره ...

   رویای تو...

♥ೋღ☃ღೋ♥




【ツ】
شعر قافیه نمی خواهد
سطر به سطر آغوشم را ردیف کرده ام ،
تو فقط بیا...

【ツ】




★★★★
ای کاش نبودنت را هم
 با خودت برده بودی...
★★★★





فکـــــر بـودنـت دیــــوانـه ام می کـــــند....

آخ اگــــــــر بــاشـــــــی.....

بـرایـت دیوانگــــــــی را تمــــام خـــواهم کرد....!!!
★.¸¸.•*´`*•.¸★★¸.•¨


تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

نبودنَت مثل ِ مواجه شدن ِ آدمیست دلتنگ
با یک عصر جمعه ی نامرد !






نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .
و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . .
چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .
آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .
تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است






عشق فقط عزیزم و دوست دارم نیست
عشق اینه که تو هر شرایطی باهاش باشی
حتی اگه نفهمه





نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صحبت از تو میشود
نه از ترس حضورت نیست ،
از آروزی به تو رسیدن است ،
از شاید ها و باید ها و از اینکه نمیدانم داشتنت رو
عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را …
شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی
و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه !



تاريخ : جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت
برای وقت هایی که حالم بدجور خراب است …





همیشه فکر می کردم غم انگیزترین غروب
غروب زندگیست
ولی تازه فهمیدم هیچ غروبی غم انگیزتر از دوری تو نیست




دلتنگی یعنی
فاصله ای که با هیچ بهانه ای پر نمی شود !



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دلم کمی تو را.....!!!!!!!!!
دروغ چرا ....؟؟؟؟؟؟
خیلی تو را میخواهد ....




پس
این دردهایی که
قرار بود وقتی بزرگ شدیم یادمان برود
کی تمام می شوند ؟





جغرافیای دیگری خلق کرده
نبودنَت
ابروهایم شده اند
خط ِ استوای جدیدی
که حوالی شان
همیشه بارانیست . . !






آغوش ِ تو تنها سرزمینیست
که ساکنانَش در آن
برای محدود شدن ِ مرزهایَش میجنگند
سر ِ تنگ تر شدنش، میمیرند.. !






اشکها می‏‎آیند
اشکها میروند
غم، میماند امّا
تا تو بیایی..



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

خُدایا ! اَگِه مَن نَبودَم این هَمِه
غَمُو چیـــــکار میکَردی؟





من که غصه هایم را سر وقت میخورم
پس چرا دردهایم خوب نمیشود...!





غم انگیز است....
شب از پهلویی به پهلوی دیگر شوی
ببینی تاریکی
از جای خود تکان نخورده است!





آنقدر عاشقانه زندگی کن
که اگر روزی
رازهایت فاش شد
بغض دنیا بترکد.....!






مـَن شبیهـ ِ روزهای آخـرسال هسـتم. . .
آرامــ و نزدیکـ به اِنـتهــا



تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

چه دلم دلگیر است
چه دلم دلتنگ است
و نگاهم خـوش یک خـاطـره است
خوش آن سوی نگاهی که به من امید داد
کــاش مـی بـودی ...
دل من جای تو را می بیند...
اشک هایم جاریست،
که چه جایت خالیست ...





تنهایی
میراثی است
که
بعد از تو
زندگیم را پایان داد...







تاريخ : چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

عاشقانه
زیرتمام حرفهای عاقلانه ام میزنم
با بوسه ای مهرتایید بزن برتمام این دیوانگیها
بــــــــ*اران





مثل صدای باران که در گوش درختان می خواند * زندگی زیباست *
بیا و درگوشم شعرزندگی را زمزمه کن
بیاو برایم ازعشق بخوان
بگو که دوستم داری
بــــــــــــــــــ*اران




تاريخ : دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

مرد به زن نگاه می کند، زن هم به مرد و لبخندی میزند، مرد سرش را به سمت دیگری می چرخاند. عینکش را بر می دارد، چشمانش را چندباری باز و بسته می کند. دوباره به زن نگاه می کند. زن لبخند زیبائی دارد. رژ قرمزی که به لب زده است دندان های سفیدش را قاب کره است. زن دستش را لابلای موهایش پیچانده است. مرد ناخود آگاه لبخندی گوشه چشمش می نشیند ... به زن خیره شده است. زن هنوز می خندد، موهایش از پشت سر آویزان است، زن سرش را کمی به چپ می چرخاند، آن یکی دستش به پهلویش گیر است. تاپی صورتی به تن دارد،نسیم خنکی از سمت دریا می وزد ... 
مرد بلند می شود، آلبوم عکس را می بندد و عصا زنان به سمت آشپزخانه میرود تا برای خود چای بریزد.
زن هنوز می خندد...



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

توچه گفتی سهراب؟قایقی خواهم ساخت...
باکدوم عمردراز؟
نوح اگرکشتی ساخت عمرخودراگذراند،با تبر روز و شبش،بردرختان افتاد سالیان طول کشید،عاقبت اماساخت،پس بگوای سهراب...شعرنوخواهم ساخت بیخیال قایق...
باکه میگفتی...
تاشقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
باشقایق باشی...زندگی خواهی کرد
ورنه این شعروسخن
یک خیال پوچ است پس اگرمیگفتی... تاشقایق هست حسرتی باید خورد،جمله زیباترمیشد
توببخشم سهراب...
که اگردرشعرت،نکته ای آوردم،انتقادی کردم بخدا دلگیرم،ازتمام دنیا،ازخیال ورویا بخدا دلگیرم،بخدامن سیرم،من جوانی پیرم
زندگی رویانیست
زندگی پردرداست
زندگی نامرداست،زندگی نامرداست...



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

دراین هوای سرد
آغوشت را به اندازه دریا کم دارم
ب*اران




گاهی شنیدن صدایش
نگاه به چشمان عاشقش
میشود تمام دنیایت
جان میدهی تا لحظه ای آرزویت را به آغوش بکشی
ب*اران




من باشم و توباشی و دریا
چشمانم عشق را ازچشمانت بخواند
و لبانم طعم شیرینش را ازلبانت بچشد
می ماند صدای دریا و آغوشت
سکوت می کنم به صدای بوسه های موج و ساحل گوش می سپارم
و آرامشت را لمس میکنم
ب*اران




تاريخ : چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دستانت را به من بده
لمس دستانت آرزوی من است*
ای عشق
ب*اران


 

 

برای عشقم دلتنگم
برای یک شب عاشقانه
برای آغوشش
برای نجوای دوستت دارمهایش که تا سپیده صبح هزاران بار برایم تکرار میکرد
دلتنگم برای عشقم
همان حس خوبی که فقط تو به من میدهی
ب*اران


 

 

حال که دنیا تورا به من داده
دیگر هیچ توقعی ندارم
جز آغوشت
که تمام دنیای من است
ب*اران




تاريخ : جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

تو را دوست دارم
نمی‌خواهم تو را به آب یا به باد ارتباط دهم
به تاریخ‌های هجری و میلادی
به جذر و مد دریا
ساعت‌های کسوف و خسوف
مهم نیست رصدخانه ها چه می‌گویند
خطوط  دو فنجان‌ قهوه
دو چشمان تو، به تنهایی بشارت دهنده اند
آن‌ها مسئول شادمانی این هستی‌اند...





بی خیالت می شوم ‎

کاستی ها
نبودن ها
بدقولی ها ‎
نامردی هایت ‎را
بی خیالت می شوم‎‏ 
اما ‎
بی خیال  نمی شوم‎
احساس لگدکوب شده‎
عمربرباد رفته‎
عشق به تاراج رفته ‎
موی سپید
تمام روزهای عاشقانه ام ‎
بی خیالشان نمی شوم‎‎
بـــــ*اران






هنوزهم خستگیهایم را باتو بدرمیکنم
درآغوشم میگیری 
محکم به سینه ات فشارم میدهی
دردشیرینی دراستخوانهایم میپیچد
تمام خستگیهایم را با فریادی از گلوخارج میکنم
سرم را روی شانه ات میگذارم
پشتم را نوازش میکنی
ومن با بوسه ای مهربانیت را جبران میکنم
اما من هنوز خسته ام
بــــــــــــــــــ*اران



تاريخ : چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

چشمانم را به چشمانت قفل می زنم‎
انگشتانم را به انگشتانت‎
حال بیا و به بوسه ای آسمانیم کن‎
بــــــ*اران




این قلب طوفانی
دراین روزگارسخت 
بااین سرنوشت نامراد 
دلش آرامش می خواهد 
آرامشی رویایی
آرامشی شبیه تو 
وقتی که سرم را به سینه ات می فشاری 
موهایم را نوازش میکنی
وباهربوسه 
دوستت دارم را برایم زمزمه میکنی
بـــــ*اران






صبح را باتوآغازمی کنم
با طلوع چشمان درخشانت ازپشت انبوه مژگان سیاهت‎
با آوای دل انگیزصدایت که روح تازه می بخشد به جانم‎
با شیرینی لبانت که طعم خوش زندگی را برایم زنده میکند ‎
صبحت بخیر رویای زیبای من
صبحت بخیر زندگی‎
بــــــــــــــ*اران



تاريخ : شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

ای بانو چه میخواهی؟

انگشتان زیادی میخواهم تا به تو اشاره کنم و داد بزنم ....

این عشق من است





هر چه موهایت بلندتر

عمر من بلندتر است
گیسوان آشفته روی شانه هایت
تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم 
می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟
چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر 
درآن نقش بسته است
موهایت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسی آن را بدزدد






بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آینه بیا و کمی مهربان شو
به جای این همه تکرار من
یکبار هم برای دل من
تصویر اورا نشانم بده




شعر را دوست می دارم

زیرا تمام ناممکن ها راممکن می سازد
می توان دست هایت را دردستانم گذاشت
با توقدم زد و برایت آواز خواندو....
می توان درشعرهایم با تــــــــــــــــو زندگی کرد
شعر را دوست میدارم
زیرا می تواند تــــــو ی محال زندگی ام را به من برساند
می توان نوشت که تاهمیشه به یادمی و...
شعر را دوست میدارم
می توان در آن معجزه جاری کرد
می توان تورا در واژه هایش اسیرکرد
تا همیشه کنارم بمانی ،حتی اگــــــــــر رفته باشی.....





ماه درقلب من خانه دارد
غافل از اینکه همه برای دیدنش ,آسمان را رصد می کنند





کودک ِدلم  بلای جانم شده است
دیگر تو را در هر لحظه اش بهانه می گیرد
لطفا بیا و خودت پاسخش را بده...



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

من مسافری زمینی هستم که زمانش به وقت حضورتوست
خورشیدش به افق مهربانی تو طلوع می کند
و ماه آسمانش چشمان توست....





فرقی ندارد کدام خیابان و در کدام شهر دنیا باشد
حتی با سبک های زیبای معماری هم نمی توان گفت کدام خیابان زیباتر است
اما زیباترین خیابان خیابانی ست  
که خانه دلدارت آنجاست
همان خیابانی که با قدم های تو متبرک می شود و از عطر حضورت مست می گردد






تو نیازی به بازگشت نداری عزیزِ من
وقتی هنوز از خاطرم
از قلبم و از زندگی من نرفته ای





من  چون پرنده ای اسیر ، درمیان تارهای  حنجره ات هستم
مرا به نام بخوان عزیزِ من ، صدایم کنی  از قفس بغض رها می شوم



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی می گویی نگرانت هستم
ازتو چه پنهان دردلم قند آب می شود
می پرسی :کی می رسی /چرا حواست به گوشیت نیست و....
من درتک تک جملاتت ضرب آهنگ عاشقانه دوستت دارم هایت را می شنوم
تو وتمام نگرانی های عاشقانه ات را دوست می دارم
من هم نگرانتم .ازهمان نگرانی های عاشقانه
و تو نیز خوب می دانی که خورشید زندگی من از چشمان تو طلوع می کند
بر زندگی من بتاب و گرما ببخش...




زمزمه عاشقانه هر روز من
تکرار قشنگ نام زیبای توست
که به لحظه لحظه ام, معنا می بخشد ...


 

 

برگ برگ خاطراتت را
به درخت دلم می دوزم
دیگر هر لحظه با یادتو سبز می شوم




تاريخ : شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

من دلم تورامیخواهد
تویی که با ابرهای سیاه آسمان دلم 
با باران چشمانم 
می آیی 
می آیی ابرهارا با دستان نوازشگرت کنارمیزنی
اشک چشمانم را پاک می کنی
وچون شعله ی خورشید درقلبم نور و روشنی را می افروزی‎
من دلم تورامیخواهد
تویی که ندارمت اما آرزویم شده ای
بــــــ*اران


 

 

برای رسیدن به آغوشت ‎
دوبال میخواهم‎
تا به خلوت تنهاییت پرواز کنم‎
روبرویت بنشینم‎
ازعشق برایم بخوانی ‎
ومن محو چشمانت ‎
تمام احساسم را شعرکنم ‎
بـــــــــــ*اران


 

 

بازهم گول چشمانت را خوردم ‎
بازهم عاشقانه صدایم کردی و من تمام احساسم را بی هیچ چون و چرایی باختم ‎
غافل ازاینکه ‎
این چشمها نه چشمان تو و این صدا نه صدای توست که گرگی است ‎
گرگی که هر روز و هر شب درونت را می درد ‎
و امروز مرا نشانه گرفته است ‎
وای ازمن ساده ‎
وای‎
بـــــ*اران




تاريخ : شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

رسالت بعضی از آدمها این است
می آیند در زندگیت یک جای خالی بگذارند و بروند
اما فراموش می کنند که جای خالی اشان هرگز با کسی پر نخواهد شد




حال که آمده ای

کمی بیش از نوشیدن یک فنجای چای
کمی بیشتر از یک ، دو بوسه بمان
کمی بیشتر از یک آغوش ، یک گفتگوی عاشقانه
من سالها بوسه به تو بدهکارم
می بینی برای بیشتر ماندنت چقدر بهانه های زیبا دارم

 

ممنون از عزیزانی که به حرفم توجه کردن و نظر دادن انشاءالله که همیشه همینجور باقی بمونه دوستی هامونقلب



تاريخ : جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

از پیله عاشقیت برون آ
شمعت می شوم , پروانه ی من





از خیالم که میگذری

کلمات شعرهایم مست می شوند
درختان آواز می خوانند
قناری های عاشق دو به دو می رقصند
از خیالم که میگذری
هرچه نا ممکن است ممکن می شود





آنقدر آهسته خواهم رفت
تا صدای گامهایم ,خواب شاپرک های قلب مهربانت را آشفته نسازد
آنقدر آهسته میروم , که گویی از ابتدا نیامده ام تا
غصه رفتنم تورا نیازارد
میدانی  حتی اگر نباشم
بازهم مثل هوا کنارت جاری هستم
دوستت دارم...




تاريخ : چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

سهم من که نیستی!!!
سهم قصه های من بمان!!!
سهم فکر من!!!
عاشقانه های من!!!
سهم خواب دستهای من بمان!!!
از کنار من که رفته ای!!
از خیال من مرو!!
سهم من که نیستی!!!
سهم من نمیشوی!!!
سهم دفترم !!!
سهم واژاره های من!!
سهم سطر های خسته ام بمان....!!!

 

 

 

خوشبختی یعنی اینکه:
یکی از,ورای تمام فاصله ها
حواسش بهت هست, نگرانت هست
مواظبت هست و قلبش هنوز عاشقانه برایت می تپد


 

 

دستهایت بوی آغوش
دلت بوی عشق
چشمانت بوی مهربانی
ولبانت بوی لبخند می دهد
چقدر معطری تو

 

 

 

وقتی دلی برای دلی تنگ می‌شود
انگار پای عقربه‌ها لنگ می‌شود

تکراری ‌اند پنجره‌ها و ستاره‌ها
خورشید بی‌ درخشش و گل سنگ می‌شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می‌شود

باران بدون عاطفه خشکی می‌آورد
رنگین کمان یخ ‌زده بی ‌رنگ می‌شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می‌شود



تاريخ : سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آی مَردم !

من هم مثلِ شما آدمم .

فقط چشمهایم

خسته از خراشِ یک احساس ،

می بارد ...

 و فریادهای تب کرده ای که

پُر سر و صداترین سکوتِ زندگی ام شده ،

دلم را می سوزاند ...

صدایِ ریشِ قلبِ مرا

فقط دل شکسته ای می شنود ،

که تاریکی بر روشناییِ زندگیش

سایه انداخته ...

" فریماه "





دلِ تو که می گیرد ،

انگار شادی می میرد

و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

وقتی که تو دلتنگی ...

دلِ تو که می گیرد

انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

من ...

به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

اینجا زمین نامَرد است

و آسمان می داند

که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

دست هایت را به دستهایِ من بسپار

و به آفتاب لبخند بزن .

فردا آفتابی است !

" فریماه "





این بازی نیست !

این کودکانه هایِ من نیستند ...

اینجا

من ...

به اندازه ی تمامِ خنده هایِ تو ،

دلخوشی لازم دارم ،

تا بفهمم که تنها نیستم ...

سفسطه نمی کنم !

دلم گواهی می دهد که آمدنت ،

بزرگترین اتفاقِ لحظه هایِ سرشارِ من است ...

اگر گُل می دهم در زمستانِ این روزهایِ زمین ،

برایِ باوری است

که سالیانِ دراز در دلم ریشه زده بود ...

قبله ام را به چشم هایِ تو می دهم،

نماز کن

در سپیده دَمِ بارانیِ فردا ....

" فریماه "





من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست ...

این روزها که می وزند بادها از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری .

وگرنه من خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگتر از من است ....

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برایِ دست هایِ تو ، کَم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم !

" فریماه "

 

عزیزان این نوشتها ، نوشتهای عزیزان و نویسنده هاست لطفا اگر کپی برداری می کنید نام نویسند رو در آخر مطلب قرار بدید و حذف نکنید تا حق اثر نویسنده ضایع نشه ...

با تشکرقلب



تاريخ : پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

امشب

در کُنجِ بسترِ تب آلودم

یادواره ی غزل هایِ کهنه را ،

به سوگ می نشینم ...

 امشب

در اوهامِ فرسوده ی خویش ،

بی آنکه نایِ سخن باشدم به تن ،

از خویش می گریزم

و با تو می پیوندم

ای ماهِ در پیاله ی حوضچه !

"فریماه "





کاش می دانستی

چقدر جایِ خالی ات امشب ،

دلم را چنگ می زند ...

من چشم هایِ آشنایِ تو را می خواهم

در هِق هقِ گریه هایِ امشبم ...

نمی دانم چرا گاهی می خندم

خنده هایت هنوز ،

روی پنجره ی اتاقِ من ،

بیدارند ...

گفتی که دیگر نمی آیی !

فکر می کنی با گفتنِ این حرف ، از پا در می آیم؟!

نه خوبِ من !

ببین آرامم ،

آرام تر از نبضِ یک مُرده ...

"فریماه "





در میانِ گندمزارهایِ این روزهایِ من ،

کسی نیست

که برایِ آرامشِ ستاره ها

یک پیاله خواب بیاورد ...

آه ای دلخوشی هایِ ساده ی مغرور

که می افتید یکی یکی از شاخه هایِ درختِ زندگی ،

روی سطوحِ نا مُسطّحِ شعرهایِ من ....

آه ای دلواپسی هایِ همیشه

و دردهایِ رنگ و رو رفته ،

کِی مرا زِ خاطر خواهید بُرد ؟!

"فریماه"



تاريخ : شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

چه وحشتناک است !

اندیشیدن به خیابانی که در انتهایِ آن ،

تو در انتظارِ من ننشسته ای ...

دیگر چشم هایم را خسته نمی کنم ،

انتظارِ آن که بیایی از پشتِ افق ها ؛

فایده ندارد ...

باید سر بر گردانم !

در بی نهایتِ آن طرف ،

همه به انتظارِ من نشسته اند ...

مقاومت بیهوده است

تو نمی آیی !

"فریماه "

 

 

کاش چند قطره ای باران می بارید ،

دلم برایِ روزهایِ بارانیِ پُر هیاهو ، تنگ است ...

دلم برایِ پنجره ای که

آن سویش ،

درخت هایِ سر سبز و شاد ،

با قطراتِ ریز و درشتِ باران ، عشقبازی می کردند ،

تنگ است ....

دلم برایِ پیاده روی هایِ خلوت و دلگیرِ آن روزها ،

پَر می کشد ...

دلم تنگِ آمدنِ چند قطره ای باران است .

دلم تنگِ آمدنِ پاییز است !

تا دوباره همه چیز از نو ، شروع شود ...

 "فریماه"

 

 

 

کم کم دارد سرد می شود !

این روزها

بیشتر از همیشه

دلم می خواهد که عاشقت باشم ...

تو که می آیی در نظرم ،

وقتی که به تو فکر می کنم

وقتی که بعدِ این همه سال ،

باز هم مَستِ بویِ توأم ،

وقتی که خاطراتِ خوشِ با تو بودن را ،

در ذهنم مرور می کنم ،

تازه می فهمم

که چقدر دلم برایت تنگ است ...

دلم تنگ است و

چشمانم حسرت بار ...

این دلِ بیچاره

از نازِ نگاهت به جان آمد ....

بشکن این سکوتِ آشنا سوز را

ای آشنایِ من !

 "فریماه"

 

 

 

امشب

بویِ نبودنت همه جا پیچیده ،

و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ،

فریاد می زند

که تو دیگر نخواهی آمد ...

دلم می خواهد

همه ی شیشه ها را بشکنم

و گلویِ کسی را پاره کنم

که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست ...

خفه اش کنید !

من دیگر طاقت ندارم ...

"فریماه"

 



تاريخ : شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،

از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...

تلخ می شود گلویِ حسِ نابم

وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...

انگار تنها نگاهی بیش نبود ،

پوچ و تو خالی ،

چون پاییز ...

زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند

و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها

و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،

به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...

من

لانه ی خالیِ تو شدم ...

( فریماه )

 

 

 

خوشا به حالِ باد !

که گونه هایت را لمس می کند

تو را آغوش می گیرد ،

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ...

 کاش !

مرا نیز باد می آفریدند

و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ...

 عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟!

در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند

 

 

 

مسیحِ سایه نشینِ واژه های عاشقانه ی من !

خستگی هایم را

در پیچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

گُم می کنم .

و طاقتِ صبورانه ات را ،

عشق معنا می کنم ...

من سالهاست

که سایه نشینِ تکلمِ عشقم ... !

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

شهرزاد قصه گویت میشوم‎
هزارویک شب برایت ازتنهاییم میخوانم‎
توگوش میدهی‎
اماپایان داستان شهرزادقصه گوهنوزتنهاست‎
بــــــــ*اران




ازعشق برایم نخوان

چشمانم هنوزبارانی است
این قلب پاره پاره
آسمانش هنوزابری است‎
بـــــ*اران




دردهایم را حبس کُن
آغوشت قفل نـدارد؟!
به لبهایت بگو
نام مرا درآغوش گیرند




نسل قدیم قصد پرواز داشت اما زمین خورد ....
نسل جدید چشم انداز ندارد گم شده است ...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

برای روزهایِ تنهایی دلم

نمی توانم چراغی بیاورم ...

نمی توانم ترانه ای بگویم

و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...

سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم

و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،

ایستاده است به آوازی تلخ

و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...

من اینجا

و به غربتِ کلامِ شعرهایم

به نهایتِ عجزِ حرف ها

و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ...

خودم بهتر می دانم

شعرهایم تمامی ندارند .

و گریه های نا نوشته ام ،

رویِ باران را سپید کرده است ...

من !

اینجا

غروب را در انتظارم

( فریماه )




دلم را ، دلم را ، دلم را ببر

به هر جا که می خواهی ، آنجا ببر

 دلم را از این کوچه ی بی عبور

به آبی ترین شهرِ رویا ببر

 مگر آفتابی شود چشمهام

مرا آن سویِ آسمان ها ببر

 دلِ خانه زاد و غریبِ مرا

برایِ تماشایِ صحرا ببر

 کویرانه با خویشتن زیستم

نگاهِ مرا سمتِ دریا ببر

 گرفتارِ امروزِ مُردابی ام

شبانه مرا سویِ دریا ببر

 کجا می روی ، عشق ! بی من مرو

بمان با دلم یا دلم را ببر



تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست

این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

 گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری ،

وگرنه خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...

 

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برای دست هایِ تو کم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم ...!



تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

آدمی را دیدم

که با سایه ی خود ، درد و دل می کرد .

چه رنجی می کشد

وقتی هوا ابری است ...

.

.

.

بی بهانه تو را می گریم خوبِ من !

مثلِ ابرها که پیِ بهانه نمی گردند

که ببارند ...

همین که بغضشان بگیرد ،

می ترکند .

چشمهایِ من برایِ تو غمگین است

و امشب بغضی به وسعتِ تنهاییِ تو

در گوشه ی چشم هایم می نشیند ...

خدا به خیر کند !

بی امان می بارم

رویِ تمامِ خاطره ها .

و رویِ دست هایِ مهربانِ تو می بارم

تو که باشی !

انگار یک نفر تنهایی مرا می برد

و رویِ کوچه را می شوید از غبارها

و آینه ها را پاک می کند از زنگارها ...

تو که باشی !

یک نفر تمامِ خاطره ها را

و تقویم هایِ کهنه ی سال های گذشته را

جمع می کند و دور می ریزد ،

می ریزد پُشتِ امیدها و تقدیرها ...

تو که باشی !

یک روزِ نو شروع می شود

و من رویِ تمامِ باغ هایِ آن روزِ نو ، می بارم ...

 .

.

.

دیگر دلم جا ندارد

حتی به اندازه ی یک اندوهِ مختصر .

لیوانِ حوصله سر می رود

و این روزها فقط برایِ تو می تپم ...

مثلِ پنجره ای که برایِ باران ترانه می گوید

و دست هایی که پُشتِ شیشه تکان می خورند ...



تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

امروز تمام من درد است ‎
درد
توآسوده باش‎
همچنان بتازبرپیکرم‎
همچنان سکوتم را رضایت تعبیرکن‎
ومن ای کاشهایم را درسکوت اشک میریزم‎
کاش سخن چشمانم را میشندی‎
معنی نگاهم را میفهمیدی‎
کاش حس میکردی به انتها رسیده ام‎
بــــــ*اران


 

ازعاشقی خسته ام ‎
میخواهم معشوق باشم‎
میخواهم لذت ببرم
ازدستان لرزانش‎
نفس به شماره افتاده اش‎
چشمان به ستاره نشسته اش‎
طپشهای قلب بیقرارش‎
صورت گلگونش‎
وقتی که صدایش میکنم‎
واو عاشقانه اجابت میکند مرا‎
میخواهم معشوق باشم ‎
دیگرازعاشقی خسته ام
بــــــــ*اران


 

یک جمله هایی
یک اتفاقهایی
یک صداهایی
یک عطرهایی
یک آهنگ هایی
حتی یک آدمهایی
هستند که *اونو*بیادت میارن
عکس العمت درمقابلشون
یک آه ازته قلبته
یک غم که میره میشینه روصورتت
گاهی یک اشکه که حلقه میزنه توچشمات
حتی گاهی یک *خدا لعنتت کنه داغمو تازه کردی *که زیرلب زمزمه میکنیش
خدالعنتت کنه داغمو تازه کردی
بـــــ*اران



تاريخ : شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی میگویی خوبم ‎
چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
بـــــ*اران


 

زبانم پرازسکوت‎
چشمانم پر از باران‎
سرم را برشانه های تنهایی میگذارم‎
موهایم را نوازش میکند ‎
ومی گوید ‎
اگرتمام دنیا هم ترکت کنند‎
من باتومی مانم ‎
بـــــ*اران


 

بدبختی یعنی
لمسش کنی اما دلتنگ آغوشش باشی ‎
نفسش راحس کنی اما فرسنگ ها عشق او نباشی
بــــــــ*اران


 

منم
درختی که برگ هایش را ریخت
تا، تــــو
ماه را از میان شاخه هایش تماشا کنی

 

درد منم
به زرینی نقاب هرروزم
به تازگی نقش های خندانم
به خنده ی عاشقانه لبهایم
درد منم
به پنهانی خویش
به مرگ کلام
به سکوت قلب



تاريخ : جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه…
و جریان زندگیتو فقط مرور کنی.
بعدشم بگی:
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم…

 




بى تو
براى خودم مردى شده ام..
مردى که هنوز
براى خودش گریه مى کند..

 




ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﺎﯾﯿﻢ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ !
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺝ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺴﺖ..



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

غمها‎
دردها‎
دلتنگیها‎
حجم های گوناگونی دارند‎
غم تو‎
درد تو‎
دلتنگی برای تو‎
حجمش بزرگتر از توان من است‎
بـــــ*اران


 

 

یادگرفته ام ‎
اشکهایم را درچشمانم بخشکانم‎
نفسم را درسینه حبس کنم‎
بغضم را فرودهم‎
احسام را خفه کنم‎
به دردهایم لبخند بزنم‎
توآمدی‎
آرام آرام قلبم را تسخیر کردی‎
تمام آموخته هایم را به دست باد دادی
حال به رویت لبخند میزنم‎
وتمام احساسم را نثارت میکنم
بـــــ*اران


 

 

مسکنی میخواهم ‎
مثل آغوش تو‎
سرم را درآغوش بگیر‎
این درد لعنتی امانم را بریده است
هیچ آرامبخشی اثر نمیکند‎
تو دوای تمام درهایم شده ای ‎
بـــــــــ*اران


 

 

لحن لبهایت
چه استادانه میشکند
همهمۀ سکوتم را همیشه
و من چه نا آگاهانه
تو را با واژه های پر سرو
می نویسم
وقتی از تو می سُرایم
کلمات در برابر چشمانم می رقصند
در شعر من حضورت
موسیقی لطیفی ست که جهانم را می نوازد...

 

 

ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ
ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان
آرام راه می روی !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایمان در جیبم به گم گره شده
معصومانه به زمین خیره ای
چقدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم ...
من عاشق زمستان نیستم، عـــــــــــــــاشق توام


 

 

برای این درد ‎
کمی سکوت میخواهم‎
کمی شراب‎
کمی سیگار‎
نه فقط‎
کاش کمی عشق ، خدابرایم تجویزکند
بــــ*اران


 

میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎
بــــ*اران


 

ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

 



تاريخ : جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

شاید روزی درگذر ازکنارخاطراتمان
به توبگوم که چقدرنامردی
امروز که مهرسکوت را برلبانم بیشتردوست میدارم‎
بـــــــ*اران

 

 

 

قلب خالیم را با یک تو پر خواهم کرد
تویی که نیستی اما .....‎

با چشمانی منتظر
وقلبی بیقرار
لحظه به لحظه آمدنت رامیشمارم
بـــــــــ*اران

 

 

 

تنها با یک دوستت دارم
پرواز میکنم
از آغوش تو تا بینهایت آسمانها
میبینی شکوه عشق را با ما چه میکند؟
*بـــــــــ*اران*

 

 

 

من آخرین فصل زمینم‎
بارانی ترازبهار‎
تشنه ترازتابستان‎
غم انگیزترازپاییز‎
سردتراززمستان‎
من فصل تنهایی یک عاشقم
بــــ*اران

 

 

 

من زندگی بدون تورا نمی خواهم
این حس خالی بدون ازتورانمی خواهم ‎
احساس میکنم درختی خشکیده ام ‎
درست شبیه مرده ای ‎
که نفس میکشد‎
درتابوت تن ‎
و با چشمانی باز ‎
تورانظاره میکند
من زندگی بدون تورا نمی خواهم
بــــــــــــ*اران



تاريخ : چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

گاهی باید فقط بنشینی

دستانش را درستانت بفشاری
درچشمانش نگاه کنی
اوبرایت ازدردهایش بگوید
قلبت ازفشار درد به انفجاربرسد
باتمام توانت به اشکهایت اجازه حرکت ندهی
فقط به صورت مهربانش لبخند بزنی
ووقتی تمام دردهایش را برات گفت
نوازشش کنی آغوشت رابرایش بازکنی
باتمام وجودت به قلبت بفشاری صورت زیبایش را
برایش ازعشق بگویی وازاینکه همیشه کنارش میمانی
تاهردو به آرامش برسید
بـــــ*اران


 

 

عشق من
تمام من ازتوپراست
جایی برای شعرنیست
بــــــــــ*اران


 

 

وقتی میگویی خوبم ‎
چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
بـــــ*اران


 

 

گاهی دل میبندی به یک سلام‎،به یک احوالپرسی‎
به سادگی بستن یک روبان صورتی به دورگلهای رز چیده شده ازباغ‎
وگاهی باید دل ببری‎
ازیک دوستت دارم ازقلبی که برایش جان میدهی‎
سخت است سخت آنقدرسخت که مثال ندارد‎
باید قلبت را ازسینه درآوری مغزت را خالی کنی ازتمام آن سلامها احوالپرسیها‎
باید چشمانت را پرکنی ازاشک باید گلویت را پرکنی ازآه ‎
آهی که آتش بپا میکند و می سوزاند هستیت را
بـــــــ*اران


 

 

دلتنگت که میشوم دیگر نه زمین را میشناسم نه زمان را
نه توان ایستادن دارم نه توان نگاه کردن به ساعت
کلافه و سردرگمم
کمی خودم را با نوشته ها با کاغذهای روی میز مشغول میکنم
اما بیفایده
حتی نمی توانم کارهای روزه مره ام را راست و ریست کنم
بلندمی شوم تا کنارپنجره قدم میزنم
دلم هرلحظه تنگ ترو تنگ ترمی شود
باخود میگویم من اینهمه مدت را چه کنم
ازخدا کمک میخواهم
دردلم بازمیشود ازهمانجا که ایستاده ام به آسمان ابری نگاه میکنم
گویی خدا روی ابرها نشسته است و نگاهم میکند
به رویش لبخند میزنم همزمان اشکم سرازیرمی شود
فقط می گویم خودت همه چیز را میدانی پس کمکم کن
بـــــــ*اران

 

سلام دوستان

عزیزی بهم گفته که پست اول وبلاگت با عکسای وبلاگت دو مسیر جدا از هم میرن و حقیقتو هم گفته ... برای همین دیگه از این عکسا تو وبلاگم نمیذارم از این به بعد فقط عکس طبیعت برای مطلبام قرار میدم ... موفق باشیدقلب

 



تاريخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ٧:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی خسته ای اززندگی
وقتی هیچ شانه ای برای تکیه ودرددل کردن نداری
وقتی جایی نداری که دردای دلتو بارون کنی و بباری
وقتی حتی حق نداری فریاد بزنی 
وقتی دوتاچشم کوچولوکه عاشقشی همه زندگیته همیشه دارن بهت نگاه میکنن ومجبوری برای اینکه دل کوچیکش نلرزه همیشه لبخند بزنی
مجبوری بیای اینجا تمام نداشته هاتو تمام دردهاتو تمام آرزوهاتو بنویسی همشونو بنویسی و بقیه بخونن و برات لایک بزنن وتودرمقابل لطفشون لبخند

 

چشمان بارانیم را پشت یک نقاب سنگی مخفی میکنم
نمی خواهم خط دلم را ازچشمانم بخوانی
تومرا سنگی ببین


 

یک جفت گوش میخواهم برای شنیدن،
سنگین !
که وقتی حرفهایم تمام شد
مطمئن باشم چیزی نشنیده است.
تا شاید چیزی از غرورم بماند برایم ...


 

اَمروز چَن روزه دِل اون دِل دَنیه » مِه شِتِر بارِ ساربون دَنیه 
مِه گِل بِشکِفته باغبون دَنیه » مِه دَرمونده دلِ درمون دَنیه 
آی لارهِ لاره ،جان لارهِ لاره » مِه ور زِمستونه تِه وَر بِهاره  
سَر سَوایی و نَم نم وارِش » تِه بوردِن بوردِن و مِه هارِش هارِش  
کَئو آسِمونِه کَمِه سفارش » مِه دلبر راه دِره  نَییره وارِش ...
-------------------------------------------------------------------------
چند روزیه که دلم اون دل نیست» ساربان کاروان دلم نیست 
باغبان گل شکفته ام نیست» درمان دل درمانده ام نیست 
ای جان دلم ،ای جان دلم» من زمستانی ام و تو بهاری هستی
اول صبح است و نم نم باران» تو می روی و من نگاهت می کنم 
 به آسمان کبود سفارش می کنم» دلبرم در راه است ،باران نگیرد..



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دلتنگت که می شوم ‎
به عکست پناه می آورم ‎
خط به خط چهره ات را نوازش میکنم‎
صدای دلنوازت درگوشم می پیچد‎
می گویی دوستت دارم ‎
به صورتت لبخند می زنم ‎
وبساعت روی دیوار ملتمسانه نگاه می کنم ‎
کاش زودترحرکت کنند این عقربه ها ‎
آنها نمیدانند من دلتنگ یارم

 

 

 

ازدستش عصبانی هستی
هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی
بعد صدات میکنه چندین بار
نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری
بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه 
توغلط میکنی بامن قهرکنی 
ازلحن صداش خندت میگیره 
همین برای خوشبخت بودن کافیه اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه

 


 

 

 

هیچ نمیخواهم 
جز یک بوسه
بوسه ای به گرمی آفتاب 
به بلندای کوه
به روانی آب
به شیرینی عسل 
به چسبندگی آهن ربا 
بوسه ای که همچون صاعقه 
برق شادی را درچشمانم بنشاند
و طوفانی بپا کند درقلبم 
درست مثل بوسه های تو

 


 

 

 

قرار بود حلقه ای باشی برانگشتم 
نه زنجیری بردستانم
قراربودتاجی باشی برسرم
نه یوغی برگردنم
قراربود آرامشی باشی  برقلبم 
نه شکنجه ای براحساسم
قراربود بهشت را تداعی کنی برایم
نه جهنمی بسازی دروجودم
قراربودعاشقی کنیم
قراربودعاشقی کنیم
قراربودعاشقی کنیم
قراربود...

 

 

 

 

خاطرات باران خورده
صورت باران خورده
دست دردست هم
چه عاشقانه میدوند زیرباران
ومن خیس  باران 
محو تماشای توام 
که هربار با باران می آیی
همانطورکه با باران رفتی
خوب امروز می خواهی میهمان کدام خاطره مان باشیم‎

 

 

 

 

یک صحرا دلتنگی‎
یک چشم بی تابی‎
یک آسمان خاطرات تو‎
باران ببار‎
که هم صحراتشنه است ‎
هم چشمان من‎

 

 

 

 

گاهی دل می بندی به یک سیگار
میشود یارت
کنارت میماند درغمها،شادیها
درست مثل تو
که شریک غمهایم 
یارشادیهایم شده ای
ومن دل می بندم 
به یک پک ازسیگارت
هی رفیق یک پک هم بجای من بزن

 


 

 

 

امشب باز خواب ازچشمانم ربوده است یادتو
من ماندم و هجوم خاطرات گذشته
من  ماندم و مرورهزارباره رویاهای آینده 
ومن به تومی اندیشم 
تویی که تمام خاطرات گذشته و تمام رویاهای آینده منی
تویی که همه کس و همه چیزم شده ای

 

 

 

 

وقتی نیستی، بی قرارم منقلبم 
وقتی هستی، بی قراری منقلبی
واین بی قراریها
طوفانی بپا میکند درمن 
نه پای رفتن دارم 
نه توان ماندن
توبگو چه کنم؟

 

 

 

 

آن شب خواهد آمد 
یک شب سردو بارانی
شبی که دیگر قلبی درسینه ام نیست تا با تپشهایش دیوانه ام کند
شبی که چون غریبه ای ازکنارت گذرمیکنم
وتو مرورمی کنی  تمام خاطرات شیرنی که تلخ ِتلخ شده اند   
آن شب خواهد آمد 
 درچشمانت خیره می شوم و می گویم ببخشید شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 




تاريخ : جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

گاهی یک عکس یه تصویر
چنان خاطراتت را بیدارمیکند
چنان تنهاییت را به صورتت میکوبد
که دیوانه می شوی
 گریه امانت نمی دهد
دلتنگی قلبت را به درد می آورد 
ازخدا میخواهی فقط یک لحظه به عقب برگردی
اما بیفایده است بیفایده 
بهتراست بروی بخوابی
شاید خوابش را دیدی
شاید آنجا به آرامش برسی

 

 

 

 

ازپس یک سکوت بی انتها‎
ازپس یک انتظارجان فرسا ‎
 تورامیخوانم‎
پژواک صدایم احاطه میکند تمام حجم سرد و تاریک نبودت را
دلشوره همچون خفاشهای سیاه درخلوتم به پروازدرمی آید وقلبم را به لرزه وامی دارند
انتظارنبودنت سخت است سخت است سخت 
بدترازآن بی خبری است که جانم را به لب می رساند ‎
عشق من
بیا که چشمان منتظرم تورامی خواند‎
دستانم تورامی خواهد وقلبم باهرطپش توراصدامی زند

 

 

 

 

چادرسیاه شب هنوز گسترده است 
ومن خواب و بیدار توراجستجو میکنم وبازهم جای خالیت را می یابم 
نگران برمیخیزم صدای ناله مانندت بگوشم میرسد 
حال که هستی با آرامش به خواب می روم 
صبح شده است 
و خورشید ازلابه لای ابرهای سیاه گوشه چشمی به زمین دارد 
 ومن به امید روزی بهترازدیروز روز را آغازمیکنم

 

 

 

 

 

عابرانی که از کنارم میگذرند
مست عطری میشوند.
نامش را که می پرسند
دلم می لرزد ...
چگونه بگویم که خاطرات توست؟

 

 

 

 

 

میدانم دستهایمان بهم نمیرسد  
میدانم که فاصله نفس باهم بودنمان را بریده
اما روزگار چه مبهوت مینگرد به عاشقانه های من و تو
حتی خورشید هم حسادت میکند
 به گرمای ما شدن قلبمان     ♥

 

 

 

 

 

حس اون پرنده ای رو دارم که خیلی وقت بود
عاشق پرنده ی فلزی نرده ایوون شده بود ...

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی می آیی
لبخند می آید 
وباران شادی روی سرم سرازیر میشود
چشمانم  ازشوق می درخشد
من به دورت پرواز میکنم 
و صدای پای خوشبختی که درخانه همسایه مان سالها میهمان بود بگوشم میرسد
که میگوید سری هم به قلب خسته من بزنم
می شنوی ..... صدای گامهای خوشبختی ازپشت حصارهابگوشم میرسد

 


 

 

 

پا به خیابان می گذارم 
نسیم خنک صبحگاهی 
سکوت و آرامش خیابان
برگهای طلایی درختان 
که باهرنسیم به رقص درمی آیند 
همه وهمه می گویند 
دست دردست عشقت بیا و قدم بزن 
حیف که دستانم خالی ازتوست

 

 

 


دلتنگت که میشوم
گوشه ی دنج اتاق 
می نشینم چشم به در
خداخدا میکنم صدای چرخیدن کلید دلهر ه ی دل منتظرم شود
اما حیف
تنها داریی این روزهایم
همین دلتنگی است‎

 

 

 

دریک شب رویایی  
میهمان ماه می شوم 
توبرایم ازآسمان ستاره میچینی 
ومن برایت اززمین رزهای قرمز آتشین 
توبه من میگویی باتمام احساسم دوستت دارم  
ومن ازشوق پرمیکشم تاقلب آسمان  
درآغوش ماه

 


 

 

میخواهم رها شوم دروجودتو وآرامش را درآغوش بکشم

 




کاش برگردم و ببینم توهنوز عاشقم هستی

 


 

 

 

نه ماهم باش ‎
نه خورشیدت می شوم‎
فقط گاهی ‎
نسیمی باش و بوز‎
تااحساس کنم ‎
زندگی هنوز درجریان است‎

 



تاريخ : شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

امروز پاییزیم
هوای دلم ابری است
هوای چشمانم بارانی است
وصدای خش خش خورد شدن غرورم ازدوربگوش میرسد
دراین هوای عاشقانه کسی هوس پیاده روی نکرده است ؟

 

 



اشکهایم را نگه میدارم
چشمانم ازاشکی که درآن حلقه زده می درخشد
اما نمیگذارم قطره ای ازاین اشک بیرون بریزد
دردی تمام قفسه سینه ام را می فشارد
امانم رابریده است
نفس عمیقی میکشم
صورتم ازاشک پرمیشود
فشاردرد کمترآزارم میدهد
بین قلب و چشم همیشه ارتباط مستقیمی برقراراست
چه زمانی که عاشق میشوی و چه زمانی که شکست میخوری

 





 بخود قول داده ام اولین برف زمستانی که بارید برایت چای درست کنم
باعشق
دوفنجان بلوری کنارهم منتظراولین برف زمستانی هستند
شاید بجای قند لبانت را ببوسم
می خواهم لذت گرم شدن را درکنارتو تجربه کنم
اولین برف زمستانی که ببارد من یخ خواهم زد
نه توهستی نه چای عشق
بیچاره فنجانهای بلوری آنها نیز گرم شدن را تجربه نخواهند کرد

 

 




دلم که شکست شکست
دیگرلازم نیست برگردی خورده هایش را ازجلوی پاهایم جمع کنی

 




اگرباران ببارد خاطراتت را زیرباران رها خواهم کرد
شاید کمی کمرنگترشوند

 

 



عشق من
مراقب چشمانت باش
وقتی به من خیره میشوی درچشمانت زنی را میبینم که عاشقت شده است




 

فشار آرام دستانت را دوست دارم
وقتی که مردانگیت را به رخ انگشتانم می کشی

 






تاريخ : پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

حجم بزرگ تنهاییم را
با عاشقانه ای برای توپرمیکنم
با یک دست قلمم را میگیرم وبادستی دیگر خاطراتت را درآغوش میفشارم
ومی نویسم
ازشیرینی بوسه هایت
ازگرمی آغوشت
ازهورم نفسهایت
ازمعجزه چشمانت
عطرتنت تمام آغوشم را پرکرده است
ومن مست ازتو
شعرمی نویسم

 

 

 

 

آرام و خرامان
به خوابت سرک میکشم
من به تنهایی تو و خواب هم حسادت میکنم

 



قبله گاهم نگاه توست
به سینه ات سجده میکنم
عشق من
من تورامیپرستم

 

 

 

 

 

 یادت هست
آن زمان راکه شورعشقی زیبا دردلت روشن بود ومن گرم میشدم با حرارت آن
یادت بماند
امروز تورامبینم سرد و ساکت
چون روح سرگردانی که شب هنگام درخانه درحرکت است
و چون سایه ای که گاهی فقط گاهی پشت سرم ایستاده است
ومن هرروزخودراکمی گول میزنم
وبه خوددلداری میدهم "خداراشکرحداقل سایه اش را گاهی میبینم"

 

 

 

 

 

 ازمنطق بدم می آید
چون حرف دل را نمیفهمد
دل باید بگوید و بگوید و بگوید
واو نفهمدونفهمدونفهمد
بعد بیاید استدلال کند
دل بیچاره
عشق را میفهمد این استدلال نمیخواهد
یک دل عاشق می خواهد

 

 

 

 

 

خوب من
هرکجای دنیا که باشی
همین که تپشهای قلبت ازآن من است خوشبختم

 

 

 

 

 

جانم گفتن هایت بهترین خاطره زندگیم شده است
جانم را به لب می آوری
تا بگویی جانم

 

 

 

 

 

وقتی تونیستی
تمام گوشم و چشم
تمام انتظارم و انتظار
وقتی تونیستی
زمان چه ناجوانمردانه بی حرکت می ایستد

 

 

 

 

 

دلگیرم ازتو
تویی که عاشقت هستم
اما
لایق یک درددل ساده هم نیستم

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

گاهی آنچنان دلتنگت میشوم
که تمام عاشقانه های دنیا نیز
این دل بیقراررا آرام نمیکند
آن لحظه باید فقط توباشی
ومن
خیره شوم دردریای چشمانت
به آتش بکشم تمام آرامشت را
با دستانم زنجیری بسازم برگردنت
وبا بوسه ای بدوزم لبانت را
باشد که دیگر مرا دلتنگ خودت نکنی

 



هنوزهم نمیدانم چه شده
چرا بامن حرف نمیزنی
فقط این را میدانم که دردادگاهت محکوم شده ام به تبعید
ازآغوشت به تنهایی وبازهم تنهایی
شکنجه میکنی مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



تاريخ : یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

ناقوس شب که بصدادرمی آید
سکوت وحشیانه ترازهمیشه فریاد می زند
وصدای ضجه های دلخراش قلبم را بهترمی شنوم دراین زندان تنهایی

 

 

 

ای غریبه امروز
ای آشنای دیروز
دستانت را به من بده فقط به اندازه مرور خاطرات دیروزم
دوریت دیوانه ام کرده است

 



تاريخ : دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

امروز روز زیبائیست
خورشید طلایی زندگیم دوباره ازپشت کوههای بلند تاریکی طلوع میکند
عشق من
باتو روز جدیدی را شروع میکنم
بیا ابرهای تیره غم را ازدیدگانم دورکن

 

 


امان ازچشمانم که حتی وقتی بسته است بازهم تورا می بیند
امان ازدستانم که حتی وقتی قهراست باز تورامی خواهد
امان از احساسم که حتی وقتی دلگیراست بازدلتنگ تومی شود
امان ازقلبم که حتی وقتی شکسته است بازبرای تومیتپد

 





تاريخ : یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

چگونه بگویم عشق منی
چگونه بگویم همه کسم شده ای
چگونه بگویم که بند بند سلولهایم خواستنت را - عشقت را-نیاز به دیدنت را-حتی بوئیدنت را فریاد میزنند
عشق من به چشمانم نگاه کن -صدای نفسهایم را بشنو-خواهش دستانم را لمس کن-آتش لبانم راحس کن
تمام من تورامیخواهد تمام تورا

 


 

 

برای تومینویسم
برای تویی که تمام احساسم را یک جا تسلیم توکرده ام
تویی که همه کسم شده ای
اکنون قلبم درحال انفجاراست ازدردی که خود بازبان تلخم به جان توانداخته ام
میدانم که باتوچه کردم
توعشق منی تمام احساس منی
دردتودردمن است
بامن بمان همیشه بمان
من تمام دنیارا بدون تونمیخواهم

 




تاريخ : یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دوست دارم روزی که هوا بارانی است
و درختان همگی جامه رنگی دارند
بدوم درباران و به آغوش کشم آسمان را باران را
صورتم خیس وباران خورده
دردلم شورو شعف برلبانم لبخند
اما حیف...
نه هوابارانی است نه درختان رنگی نه دلم پورشوراست نه لبانم خندان
حیف حیف ، باز این دل تنهاست...

 

 



تاريخ : یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

این منم
قاب عکسی روی دیوار
هست زیرا تومیخواهی باشد
گردغبارسالهاست که این قاب را پرکرده است ودیگرمرا نمیبینی
کاش دستمالی برداری و غبارسالیان تنهاییم را پاک کنی شاید مرا بخاطربیاوری
ازاین تنهایی خسته ام
کاش ...

 


 

 

کمی مهر ازخرمن خورشید میچینم
کمی مهتاب ازماه
کمی عطرازیاس سفید
کمی سرخی از گل رز
یک ستاره هم میچینم از آسمان برپیشانی مینشانم
وتاجی ازبلور برسرمیگزارم
ازرویاهایم لباسی حریر میدوزم
بازامشب هوای توبرسرم زده است
میخواهم زیباترازهمیشه باشم

 



تاريخ : جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

دلم تنگ شده برا روزایی که:

شبا اس میدادی: "مال خودمی"

روزی بیس بار اس میدادی: "دوستت دارم"

وقتی قهر میکردم، قبل از اینکه بخوابی اس میدادی: "آشتی نکردیماااااا"

 


هنوز قهری

 


دلم تنگ شده


http://up.patmat.ir/images/ou5h6g9gxwe8gnidcpvn.jpg



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

تویی که الان دلت واسه یه بی معرفتی تنگه …
تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره …
تویی که بغضتو قورت میدی که یوقت گریه نکنی …
تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی …
تویی که تا میای یه کاری بکنی میگی :
… بیخیال…
تویی که واسه خودت آواز میخونی …
تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی…
تویی که تو دنیای مجازی حتی خودتو گم کردی …
تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کنی …
به سلامتی تو …

 

 

مـــــاســـه هــا

فراموش کار ترین رفیقان راهند !

پا به پایت می آیند ،آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد ،

اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد ، تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود !

مــــــا از نســــل مـاسـه نیـــــــستیم . . . !

♥♥ از نســــل صــدفیــــم . . . ♥♥

صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند .

 

منبع :  ღღღبغض نفس گیرღღღ



تاريخ : پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

 

گاهی باید شست

تمام حس و ذهن و فکررا

گاهی بایدشست تمام خاطره هارا

درست آن قسمتی که باحماقت وبی فکری توام بوده

درست آن قمستی که اشتباه کردی

مینشینم پای خاطره هایم

مرورمیکنمشان خط به خط

روزبه روز

بعد همگی را یکباره ازذهنم پرتشان میکنم بیرون

بعضی ها ارزش ماندن درخاطرها را هم ندارند...



تاريخ : دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

از عجایب سیگار همین بس که آتشش آرامت میکند در برابر کسی که دلت را آتش زده . . . !



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

سهم من ازتو
نیم نگاهی است گاه و بیگاه
میجویم خودرا 
درنگاهت در نفست درقلبت
کلید صندوقچه قلبت را به من بده
میخواهم خود را بیابم

 

خریدارم 
تمام تنهاییهایت را
تمام غمها و دردهایت را
تمام اندوهت را 
میخرم آنها را به قیمت تمام احساسم
که خرج میکنم و به پایت میریزم 
تا آنجا که حالت خوش شود
چون نسیم بهاری
چون باران پاییزی
اکنون
حال خوشت را خریدارم
به قمیت تمام احساست 
که چه زیبا میکند دنیایم را 

 

میخوانم 
هزاربارمیخوانم 
ردپای حضورت را 
برجای جای زندگیم
حتی یادت نیز لبخند رابه لبانم هدیه میدهد 

بامن بمان تا آخردنیا
میخواهم کتابی باشد بودنت برایم بابینهایت صفحه 
هرروز مرورکنم تورابدون ترس ازبه پایان رسیدن این رمان شیرین
بامن بمان تاآخر دنیا

 

وقتی قهوه  ات تلخ باشد
درکنج تنهایی
وبادلتنگی  آن را بنوشی
میخواهی فالت چه شود
عشق و وصال معشوق؟
خیر
همین میشود دیگر
دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی
تنهایی و تنهایی و تنهایی
تلخی و تلخی و تلخی

 

 

تورا به بلندای امروز 
دوست میدارم

خورشید عشقمان همیشه فروزان 
 خانه ای گرم ،روشن وطلایی همچون گیسوان سوزانش برایمان آرزومیکنم 




تاريخ : جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

قسم به تو 
به چشمانت
که لبخندش
معجزه میکند

             قسم به تو
             به دستانت
             که لمسش
             آرامش میبخشد

                                  قسم به تو
                                  به قلبت
                                  که صدای تپشهایش
                                  سرود شادی میخواند برایم

                                                                 قسم به تو
                                                                 به لبانت
                                                                 که بوسه اش
                                                                 به آتش میکشد احساس یخ زده ام را

 

 

 

تودردناک ترین خاطره زندگیم که باشی
بازهم خیالی نیست
همه آن روزهارا
تمام آن خاطره هاراجمع میکنم
ودرته صندوقچه قلبم بایگانیشان میکنم
بدون شماره کردن
تاهیچوقت پیدایشان نکنم

 

 

 

دلگیرم 
ازتمام شما
شمایی که ندانسته 
چه بی رحمانه به مسلخ میبرید 
نجابت و پاکی را
ازاویی که چه ناجوانمردانه 
به حراج میگذارد انسانیت یک زن را
ومن مجرمم 
جرمم آزادی است
به دارمکافات آویزانم به جرم اینکه نخواستم احساسم را تسلیم کنم به کسی که لایقش نبود
تمام کسانی راکه حتی ذره ای به انسانیتم شک کرده اند را به خدا میسپارم 
ودادم را ازاو میخواهم
واورا به جهنم میسپارم 
میدانم که درآتشی که خود افروخته میسوزد
وخواهد سوخت 
حیثیت چیزی نیست که به راحتی به دست بیاید
خدا حیثیتت را حفظ کند اگر بخواهد که دردی که من تجربه کرده ام را تجربه نکنی
اما من به عدالت خدا ایمان دارم 
باید بچشی ضرب خنجری راکه ناجوانمردانه برقلبم فروکردی
ومن چون گذشته درسکوت و خلوت خویش می نشینم
مینویسم و احساسم را ارج مینهم 
دنیای تنهاییم را باهیچ چیز عوض نخواهم کرد

 

 

 

بوسه را اینگونه دوست دارم
هول هولکی
عمیق
شیرین
درست زمانی که میخواهی درب راببندی
گویی هرچه به آخرین لحظه نزدیک ترمیشوی
بوسه ها هم شیرین ترمیشوند

 

 

 

گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند
حتی درخواب 
برموهایت دست می کشند
بیدارت میکنند 
روشن و واضح روبرویت حرکت می کنند
وتو مرورمی کنی تمام آن روز را 
گاهی لبخند گاهی اشک نصیبت می شود
گاهی آرزو می کنی آن روزها برگردند
گاهی خدارا شکر میکنی که دیگر آن روزها رفته اند
گاهی برایت فقط آه وای کاش باقی می ماند
وگاهی کسی که آن خاطره را برایت رقم زده رادرکنارت می بینی
خداراشکرمیکنی
درآغوشت میگیری
وباحس آغوش او خاطراتت را دوباره مرورمی کنی
واینگونه زندگی به رویت لبخند می زند
برایتان خاطرات شیرین آرزو میکنم

 


 

 

عشق آغازمیشود 
هردم دروجودم
درست ازآن لحظه ای که 
مراصدا میزنی
آن زمانی که خسته اما شاد به چشمانم خیره می شوی
من خستگیت را میخوانم 
وتو مهربانترازهمیشه میگویی
من برای تو کوه هارا جابجا میکنم این که چیزی نیست

 


 

 

 

ازعشق میگویم
ازمهربانی
ازثروتی بیکران که خدادروجودم نهاده 
چیزی که بعضی انسانها آن را گدایی میکنند
بعضی درحسرت فقط قطره ازآن چون تشنگان درانتظارباران چشم درراهند
وتو چون غارتیان
چه بی پروا خواستی به غارت ببری تمام خوبیهارا 
وخداراشاکرم که ثروتی ازعشق و مهربانی نصیبم نموده تمام نشدنی
گاهی به اشتباه فکرمیکنی که آن را زیرکانه ازمن ربوده ای 
اما برای من فرقی نمیکند
تو که هستی و که باشی
تمام مخلوقات خدا دوست داشتنی هستند 
پس دوست میدارم 
دوست میدارم 
ودوست میدارم 
تودرحماقت خود باقی بمان

 

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

نگاهت را میخوانم

هرآنچه دردلت میگذرد 

دردیدگانت نوشته میشود
ومن تنها کسی هستم که خط چشمانت را میخوانم
امروز نوشته است :
به عصبانیتم نگاه نکن
من عاشقت هستم
 
 
خورشیدخانم 
گیسوانت را جمع کن 
ازدنیای من برو
میخواهم فقط سیاهی را ببینم
وتاریکی را میهمان کنم
دنیا سیاه باشد
بهتراست 
تاپرازرنگهای ظاهرن زیبایی که 
فقط غم را هدیه می کنند
 
 
عاشق که شدی
یعنی دربند کشیده می شوی
دربند یک حس زیبا
یک اسارت دلنشین
یک اعتیاد خوشایند
همه و همه دست به دست هم تورا به سوی خوشبختی حرکت میدهند
آسمان آبی تر
گلها رنگی تر
 پیچک دیوار خانه سبزتر
حتی دیگرهوای بارانی بدنیست بلکه برعکس زیباترین و دل انگیزترین هوای دنیاست
ولبخند میهمان که نه صاحب خانه لبهایت می شود
عاشق که شدی همه چیز زیباترمی شود
تمام وجودت احساس میشود 
وهمه چیز اورا به یادت می آورد
صدای قلبت همیشه به گوشت میرسد
ضربانش هرلحظه عشقت را بیادت می آورد
چه حس زیباییست عاشقی
 
 
مینویسم برای تو
مینویسم از حسم  نیازم ازدلم
مینویسم بااینکه میدانم آنها را نمیخوانی
همانطور که درچشمانم نوشتم  وتو نخواندی
درقلبم نوشتم و تو ندیدی
دردستانم نوشتم و توحس نکردی

اما روزی خواهد آمد
وکسی ازسرزمینی دور خواهد آمد 
دفترچه شعرهایم را بازخواهد کرد
دانه دانه شعرهایم را برایت خواهد خواند
آنروز مرا بخاطرخواهی آورد
چشمانم دستانم قلبم همه را بخاطرخواهی آورد
وترجمه میکنی عاشقیم را 
آن روز خواهد آمد
 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

وقتی هوا بارانی باشد
نسیم خنکی هم صورتت را نوازش کند
دلت هم تنگ شده باشد
دیگرهمه چیز آماده است برای ضیافتی بزرگ
دعوت میشوی به میهمانی اشک 
به میزبانی چشمانت
با همراهی قلبت 
هرچه باشکوه تربرگزارش کن
شاید دیگرباران نبارد

 

زمان میگذرد 
بی هیچ درنگی
اما من
ساکن وبی رمق چون مردگان فقط به تماشا نشسته ام 
فقط گاهی
 یادی خاطری لبخندی محو برلبانم می نشیند
وگاهی
 یادی و خاطری قطره اشکی برگونه ام

 

چه دنیای ساکتی !


دیگر صدای تپش قلب ها غوغا نمی کند


به گمانم همه شکسته اند ....

 

 



تاريخ : یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

احساسم را به دار آویختم...
منطقم را به گلوله بستم...
لعنت به هر دو
که عمری بازی ام دادند...
دیگر بس است،
می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم...

 

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

 

گفته بودم دیگر نخواهم نوشت
اما...
وقتی که ذهنم پر از تو باشد
تمام جدول ضرب، تمام چند مجهولی ها
با تو حل می شود...
تمام خیابان هایی که مرا قدم می زنند
در تو ختم می شوند
وقتی که ذهنم پر از تو باشد

 

نه اینکه دردی نیست ،
گلویی نمانده برای فریاد ...
شده ام حاجی فیروزی پر از فریاد درون و لبی خندون ...



تاريخ : پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()