جملات دلتنگی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

سايت گروهي عاشقانه
دانلود کتاب آموزش همسر داری
سفارش تبلیغ متنی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
  • چه سکوت سنگینی
    چه تنهایی وحشتناکی
    چه عاشق غریبی
    چه معشوق عزیزی
    چه عشق عجیبی
    بشکن این سکوت را
    این کابوس جدایی را
    با جمله دوستت دارم

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٥٩ ‎ق.ظ
  • وقتی کسی رو محرم اسرارت ندونی

    یعنی کسی رو نداشته باشی که بتونی تمام دردی که روسینت داره سنگینی میکنه رو بهش بگی

    وقتی تمام مشکلاتت رو سکوت میکنی و یک لبخند زورکی میشونی رولبت

    این درد

    این تنهایی

    میشه یک بغض سنگین

    که  نه شونه ای برای گریه داری

    نه دستی برای نوازش

    نه پشتی برای تکیه

    وهرچی بخوای با لبخند بپوشونیش غم ته نگاهت رسوات میکنه

    دیگه اشکی هم نمیریزی

    کم کم سنگی میشی

    بی اعتماد میشی

    نمیخوای ازتنهاییت بزنی بیرون

    دیگه هیچ نگاهی گرمت نمیکنه

    حرفای عاشقانه بنظرت مسخره میاد

    میشی یکی مثل *بـــــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٧:۱۸ ‎ق.ظ
  • دیگرهیچ چیزی برایم سخت نیست

    حتی سردی آدمها

    و تنهایی

    چه طعم تندی دارد

    هم می سوزاند

    هم دوستش دارم

    بـــــــ*اران

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۸:٥٠ ‎ق.ظ
  • ۲۰۱۵۱۲۱۶۵۷۲۳۵۰۶۲۶۵۷۱۴۳۱۱۸۷۴۲۶٫۰۰۷۲

    روزای خوب تو راهن…سلام روزای خوب 

    ارادت داریم 

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ
  • وقتی به جای عزیزم بهم میگی : عزیز . . .

    یعنی یه عزیز بی صاحب

    عزیزی که هنوز عزیزه

    ولی مال تو نیست

    شنیدنش که درد داره

    گفتنشو نمیدونم !!

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:۱۳ ‎ب.ظ
  • ﻣﻦ ﻧــﻪ ﺣـــﻮﺻِـﻠﻪ ﺍﯾﻨــﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺨــﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﻣﻮ
    ﻭﺍﺳﻪ ﮐَﺴﯽ ﺛﺎﺑِــﺖ ﮐﻨــﻢ !!
    ﻧﻪ ﭘِﯿﮕﯿـــﺮ ﺍﯾﻨــﻢ ﺑﺒﯿﻨــﻢ ﺑَﺮﺩﺍﺷـــﺖ ﺑَﻘﯿـــﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯿـــﻪ !!
    ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺣَـــﺮﻑ ﺩﻳﮕـــﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﭼِﺸـــﻢ ﻛﺴـــﻰ
    ﻧﻴـــﻮﻣﺪﻡ . . .
    ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﻳﮕـــﺮﺍﻥ
    ﺑﺨـــﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﭼِﺸــﻢ ﻛﺴـــﻰ ﺑﻴﻮﻓﺘـــﻢ ..!
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻢ ...
    ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺩﺭﮐﻢ ﮐﻦ
    ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﺷﺮ ﮐﻢ ﮐﻦ...
    .
    .
    .
  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ
  • هیچوقت وارد گذشته هیچ ادمی نشو
    و زیرو رویش نکن
    حتی عزیزترینت
    زیباترین باغچه را هم که بیل بزنی
    حداقل ی کرم توش پیدا میکنی..

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت: ٥:٤٧ ‎ب.ظ
  • کلاه قرمزی :

    اره دیگه اینقدر بد اخلاق بوده تنها شده.

    پسر خاله:

    شاید اینقدر تنها بوده بد اخلاق شده.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
  • دلتنگ آسمان نباش ،
    بهانه گیر باران نشو...
    خزان فصل ها را پس نزن بانگاهت ؛
    طفلی ، دل خورشیدی اش می شکند به قهر !
    یک بار هم که شده همراه شو ... با زمستان
    با سکوت برفی
    با ترس شیرین لغزیدن،
    روی سرسره یخی کودک سر خوش همسایه ... !
    رنگ دلت را عوض کن ،
    سوی نگاهت را
    عطر احساست را
    شاید به شکرانه اش کمی... فقط کمی باران ،
    ببارد بر سر کویر دلتنــگی هایت ... !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ
  • چقدرسخته

      چقدرسخته دلت بخوادبه دیواری تکیه بدی که یکبارزیرآوار غرورش تمام وجودت له شده ،

    چقدرسخته توخیالت روزها باهاش حرف بزنی اماهمین که بهش رسیدی هیچی جزسلام نتونی بهش بگی ،

    چقدرسخته وقتی بهش برسی ودونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی بخندی ، وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت چقدرسخته توچشمای کسیکه تمام عشقتو دزدید هدیه داد زل بزنی وجای اینکه لبریز کینه ونفرت شی ولی حس کنی هنوزم دوستش داری ،

    چقدرسخته پشتت بهش باشه واشک بریزی ونذاری بفهمه که هنوزم دوستش داری ،

    چقدرسخته گل آرزوهاتو درباغچه دیگری ببینی وهزاربارتوخودت بشکنی واونوقت بگی گل من باغچه نوت مبارکه......

    چقدرسخته....

    واقعا....

    هعی....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
  • آهاى تویى که قراره یه روز جای منو بگیری!!!
    یادت باشه :
    عاشق خوابه !!!!
    خوراکی های ترش خیلی دوست داره ...
    لازانیا و پیتزا , غذاهای محبوبشه ....
    هی بهش نگو این کارو کن ؛اون کارو کن, عصبی میشه ....
    آرومتر و صبورتر از اون نمی تونی پیدا کنی ....
    عاشق بارون و گیتاره ...
    وقتی مریضه هواشو خیلی داشته باش ...
    چیزی را تکرار نکن بدش میاد ....
    وجودش آرامش کامله ....
    خسته که باشه صداش دیوونت میکنه یا وقتی از خواب پا میشه ....
    یادت باشه که...
    اون همه چیزِ منه ... حق ندارى اذیتش کنی ...!!!

    .

    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ
  • هیچ چیز ادم راتااین حد نمیسوزاند که

    اگر دوستت داشت نمیرفت

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٢ ‎ب.ظ
  • میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم
    نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم.
    میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،
    میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم.
    مرا در حسرت عشقت نگذار ، بگذار تا زنده ام تو را حس کنم ،
    تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم.
    میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ، نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم.
    دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد، میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد.
    بگذار در این دو روز دنیا به اندازه ی یک دنیا نگاهت کنم ، بگذار به اندازه ی یک عمر تو را در آغوش بگیرم و با تو درد دل کنم.
    میترسم همین لحظه ، همین فردا ، همین روزها لحظه ی مرگم فرا رسد.
    یک مرگ پر از حسرت ، یک مرگ پر از آرزو و امید.
    تنها حسرت و آرزوی من در آن لحظه تویی و حضورت در کنارم است.
    تنها حسرت من در آن لحظه نگاه به چشمهای زیباست است.
    در این دو روز دنیا بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، گرچه سیر نمیشوم از لحظه های با تو بودن، اما هیچگاه نمیمانم در حسرت عشقت.

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٠ ‎ب.ظ
  • چه بی صدا رفت
    چه آرام و بی ریا رفت
    او رفت ، اما از  قلبم هیچگاه نرفت.
    روزها رفتند، اما یاد او از خاطره ها نرفتند .
    خورشید رفت ، غروب آمد ، اما نام او از دلم نرفت و مهرش همیشه در  کنج دلم ماند.
    او هست اما نیست ، او در قلب من است اما در  کنارم نیست.
    او رفت ، سهم من از رفتن او قطره های بی گناه اشکهای من بود.
    او رفت اما هنوز قصه پا برجاست ، زندگی تمام نشده ، صدایش همیشه برایم آشناست.
    او رفت ، اما من هنوز هستم ، او هست ، زیرا من نیمه ی دیگری از او هستم.
    ما یکی هستیم ، او رفت اما هنوز به عشق هم زنده هستیم ، او نیست ، اما به عشق هم عاشق هستیم.
    دسته گلی از گلهای نرگس چیده ام ، به یادت در طاغچه ی اتاق گذاشته ام ، عطر تو همیشه در اتاقم پیچیده ، یاد تو هنوز از خاطر گلها بیرون نرفته.
    آن زمان که تو بودی ، دنیا برایم بهشت بود ، این تقدیر و سرنوشت بود که تو رفتی ، اما هنوز هم دنیا برایم زیباست ، زیرا یاد تو همیشه در دلهاست.
    او رفت ،
    چه بی صدا رفت ،
    چه آرام و بی ریا رفت…

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٧ ‎ب.ظ
  • کلافه ام شبیه کرمی که ;

    نمیداند

    ماهی را از زندگی رها کند یا ...

    گنجشک را از مرگ ...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۱٤ ‎ب.ظ
  • به سلامتی "تو"

    تویی که دلت واسه یه بی معرفت پست تنگه....

    تویی که جلوی بغضت رو جلوی همه قورت میدی که یه وقت گریه نکنی....

    تویی که هر آهنگی گوش میدی فقط به یاد یه نفر میفتی....

    تویی که تا میای حرف بزنی و کاری کنی سریع میگی:

    "بیخیال"

    تویی که شبا از فرط تنهایی و بی رویا بودن،هدفون تو گوش میخوابی....

    تویی که حتی نمیدونی چه مرگته....!!!؟

    تویی که حتی نمیدونی چه ریختی باید خودتو خالی کنی....

    تویی که "خیانت" از "عشق" و "رفیقت" دیدی و فقط "سکوت" کردی و بغض و نگاهت....

    ویی که نامردی رو در حقت تموم کردن و هنوزم دلت بلد نیست نبخشتشون....

    تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی "غرورت" نمیزاره....!

    آره عشقم !

    به سلامتی "تو" که حال و روزت مثل "من"....

    "طوفاااااااانیه"..........

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٠٢ ‎ب.ظ
  • دیدی که رفتم ، دیدی که با کوله باری از غم ، با دلی شکسته رفتم…
    دیدی که برایم فرقی نداشت ، هر چه بود قلبم بیشتر از تو ارزش داشت
    تویی که ارزشت بالاتر از قلب من بود ، تویی که حتی نفسهایم به عشق تو بود حالا برایم هیچکس نیستی!
    دیدی که رفتم ، گفته بودم اگر مرا بشکنی پشیمان میشوی ، گفته بودم اگر مرا جا بگذاری گم میشوی….
    حالا من میروم و تو تا هر جا که دوست داری به دنبالم بگرد ، من میروم تا آخر دنیا با کوله باری از درد
    دیدی که رفتم ، حالا بماند که با قلبم چه عهدی بستم !
    دیدی که دلم گرفته بودم و رفتم ، من که قلبت را نشکستم ، گناهی نکرده بودم که دیدم در دام تو اسیر هستم !

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ
  • سکوت شب را دوست دارم،

    چون همهمه ی دروغ را در دامنش ندارد......

    سیاه است!

    سیاه،سیاه...♥...

    حقیقت محض!؟!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٥٤ ‎ق.ظ
  • هنوز آنقدرها تنها نشدم که به پای تو بیفتم
    آنقدرها تنها نشدم که عشق را از تو گدایی کنم
    فکر نکن تنها امیدم تویی ، فکر نکن بدون تو میمیرم
    چیزی جز بی خیالی و بی وفایی از تو ندیدم
    بودنت تنها یک بازیست و من بازیچه تو
    نمیخواهمت دیگر ، میخواهم آرام باشم و بی درد
    میخواهم نفس بکشم راحت ، به دور از نفسهای تو و رها از دامت
    نمیخواهم تو را ، دیگر به سراغ من نیا
    گرچه میدانم بعد از رفتنت سراغی از دلم نمیگیری
    شاید من روزی دلم هوایت را کند اما تو حتی خاطره هایمان را هم در ذهنت نمیبینی
    نمیخواهم تو را ، تویی که دیگر برایم هیچ ارزشی نداری ، میدانم پشیمان میشوی ، تنها و بی همزبان میشوی
    برو و بیخیال من شو  ، آنقدرها مرا میخواهند که تو حسرت نمیشوی برایم ،هیچگاه ماندگار نمیشوی برایم
    حسرت با هم بودن را در دلت میگذارم ، من همین روزهاست کسی دیگر را در آغوشم بفشارم…

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:۳۸ ‎ق.ظ
  • سرت را ب دیوار تکیه نده عمرم..♥..

    به غیـــــــــ♥ــــــــرت شانه هایم بر میخورد.♥.!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٥۳ ‎ق.ظ
  • در آغوش این و آن بوده ای حالا مرا میخواهی؟
    بگذریم از این ویرانه ، تو با خودت هم نمیمانی!
    آمده ای که احساس مرا به بازی بگیری ، یا به قول خودت برایم بمیری
    اسیرت نمیشوم تا عذابم دهی ، اگر میگویی تنها مال منی ، پس چرا آغوشت بر روی همه باز است چرا چهره ات برای همه ناز است ،من سرگرمی تو نیستم ، دلی دارم که تنهاست ، تو هم نباشی همیشه با خداست!
    فکر نکن در دام تو می افتم ، اگر اینگونه بود تا به امروز میسوختم ،میسوختم و فردا خاکستری از قلبم میماند که حتی کسی به سویش هم نمی آمد
    خودم را برای تو نمیدانم ، تویی که برای همه هستی ، لبانت هزار طعم میدهد، آغوشت بوی عطر همه را میدهد ! مرا برای چه میخواهی؟
    منی که از عشق فراری ام ، تویی که عشق را با هوس اشتباه گرفته ای!
    تو نمیخواهی تنها با عشق باشی ، تو میخواهی در حال عشق باشی….
    در مرام ما نیست این بازی ها ، تو آمده ای راهی را که راه من از آن جداست !
    مرام و معرفتت برای آنهایی که همیشه در بسترشان هستی ، وفایت برای آنهایی که نمیگویند بی وفایی ، چون دائما در حال بوسه دادن و گرفتن از آنهایی!
    من و دلم هم عالمی دارند در همین دنیای تو ، نه بی وفا هستیم و نه می افتیم به دست و پای امثال تو!
    در آغوش این و آن بوده ای و مرا برای چه میخواهی ، یک بار هم نگفتی تو تنها برای دلم میمانی!
    ما نشدیم مثل دیگران ، دنیا همین است ، دلم هم شاهد این حیله گران!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٥٠ ‎ق.ظ
  • به خدا تلخی تلخ,تلخ تر از هر قهوه تلخی,تلخ تر از هر نگاه سردی...

    اما

    اما من تلخ بودن هایت را,نبودن هایت را مثل همان قهوه تلخی که نمی دانم دوست دارم یا نه...؟

    دوست می دارم...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٢٠ ‎ق.ظ
  • غریبی من از زندگی در غربت نیست

    از تنهایی نیست

    از بی کسی هم نیست

    غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم

    و به دورترین هایم نزدیک...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۸:۱٧ ‎ق.ظ
  • چقدر دور شده ام

    از آن روز های خوب

    چقدر

    دلتنگ و بی تاب شده ام

    برای داشتن تو

    بی تو

    انگار هر روز بیشتر

    از دیروز میمیرم . . . آه

    ! “ تو ” تا به کی قرار است

    اینهمه غرقت شوم

    بی احساس . . . !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٤ ‎ب.ظ
  • شاید این تنهایی بهتر باشد
    کمی آرامتر ، با دلم مهربانتر
    گرچه محبت نیست ، اما دلم از غم ها دورتر..
    شاید کمی چشمهایم را باز کنم محبت را هم ببینم و آن را لمس کنم!
    نه به دنبال درمان برای دردهایم ، نه زخمی است که عذاب دهد این دل تنهایم…
    شاید این تنهایی بهتر باشد…
    در عالم خود هستم و با سکوت همنشین!
    اینجا دلم هیچ حرفی ندارد و ادامه زندگی چند نقطه چین!
    گهگاهی شاید یک قطره اشک به جرم تنهایی ، و من میخواهم حبس ابد باشم در این زندان بی کسی
    حالم خیلی خوب است ، لبخند هم در برنامه زندگی ام است ….
    لذت می برم از پرواز پرنده ها ، اگر خزان زودتر بیاید ، از آمدن باران ها…
    به دور از هیاهوی قلب ها ، دلتنگی و غصه آدمها …
    شاید این تنهایی بهتر باشد ، نه اینکه یکی بیاید و حالم از گذشته ها بدتر باشد…
    آهنگ غمگینی است ، اما دلنشین ، درگیر با سکوتم ، ای تنهایی بیا در کنارم بنشین..

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ
  • برای آنکه ندارمش
    وای از زمانه ای که پرده شد بین من و چشمان مست تو

    بـــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ
  • زن شیطان نیست!!!

    زن جلوه ی زیبایی بی حد خداوند است!

    میل انسان به بقا،میل انسان به زندگی ،میل انسان به زیباپرستی،

    میل انسان به انسان....!

    زن شیطان نیست!

    گوشه ای از هنر آفرینش است....

    زن عشق است....

    یک سرمایه ابدی در جهان....

    خلاصه تمام مهربانی های دنیا!

    چشم هایت را که پاک کنی از تمام هوس ها؛

    نازیدن زن را جوهر زنانگی او میبینی،

    نه نیاز مردانگی خود....!؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
  • خدایا...؟

    کمی بیا جلوتر...

    می خواهم در گوشت چیزی بگویم!

    این یک اعتراف است....

    من

    بی او

    دوام نمی آورم

    حتی تا صبح فردا...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱:٠٧ ‎ب.ظ
  • به انتهای بودنم رسیده ام...
    اما …
    اشک نمی ریزم …
    پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند …

    دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم:
    من مترسکه خاطرات تو نیستم!
    درست مثل دیوانه ای
    که اصرار دارد بگوید من دیوانه نیستم
    راستی!گفته بودم؟
    من دیوانه نیستم .

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱:٠۳ ‎ب.ظ
  • زمستان و تابستان ندارد ...........

    نباشی.....

    چهار ستون بدنم میلرزد..........

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ
  • پیامک های بیقراری و دلتنگی جدید

     


    پیامک های بیقراری و دلتنگی جدید

    eshqam.ir

    وقتی تو نیستی

    شادی کلام نامفهومی ست

    و دوستت می‌دارم رازی‌ ست

    که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

    و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

    اینجا که ساعت ، آیینه و هوا به تو معتادند


    پیامک های بیقراری و دلتنگی جدید

    eshqam.ir

    زندگی ام بسته به تار مویت

    آنقدر زندگی ام را پشت گوش نیانداز


    پیامک های بیقراری و دلتنگی جدید

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ
  • خودتــــــــــ باش

    خــــــــــودِ خودت

    به اعتبار هیچ شانه ای اشک نریز

    به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش

    آدمی به خودی خود نمی افتد

    از همان سمتی می افتد که تکیه کرده...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٥ ‎ب.ظ
  • پیامک جدید تنهایی و دلتنگی

     


    پیامک جدید تنهایی و دلتنگی

    eshqam.ir

    تنهایی یعنی بین آدمایی باشی که میگن دوستت دارن

    ولی کنار دلتنگی هات نیستن


    پیامک جدید تنهایی و دلتنگی

    eshqam.ir

    شب ها پرنده هایش می روند

    روزها ستاره هایش

    ببین  آسمان هم که باشی

    باز تنهایی


    پیامک جدید تنهایی و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٢۱ ‎ب.ظ
  • من را
    شمعدانی‌ئی بدان
    در گلدانی کوچک
    که بیشتر از آب و آفتاب
    به تو نیاز دارد.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ
  • مـوهـآے طـَلآیـے رَنـگـَ ـم رآ حـَلقـہ حـَلقـہ کـَرבه

    و بـَر روے شـآنـہ هـآے عـُریـآنـَ ـم رَهـآ مـے کـُنـَم ...

    نـآخـن هـآے سـوهـآن کـشیـבه ام رآ بـآ وَسـوآس لآکـ میـزَنـَ ـم ...

    ابـروهـآیـَ ـم رآ نـآزکـ تـَر از هـَمیـشـہ بـَر مـے בآرَم ...

    مـآتیـک قـرمـزے بـَر لـَب هـآے בآغـَ ـم مـے مـآلـَ ـم ...

    بآ سـُرمـہ ے سیـآهـے چـِشـمـآن مـَسـتـَ ـم رآ مـے کـشـَ ـم ...

    وَ خـوב رآ غـَرق בَر عـَطـر روے میـز مـے کـُنـَم ...

    لبـآس شـَب نیمـہ بـآزے رآ بـہ انـבآم خـوش تـَرآشـَ ـم

    مـے پـوشـآنـَ ـم ...

    کـَفشـهآے پـآشـنـہ بـُلـَنـבے بـہ پآ مـے کـُنـَم و چـَرخـے

    בَر اتـآق سـَرב و تـآریکـَ ـم مـے زَنـَ ـم ...

    رو بـہ روے آییـنـہ مـے ایسـتـَ ـم ...

    خـوב رآ مـے نـگـَرَم ...

    چـقـَבر زیبـــآ شـُבه ام ...

    وَ چـقـَבر تـَنـهـآ شـُבه ام ...

    بـہ چـهـره مـَבفـون شـُבه خـوב בَر زیــر آرآیـش هـآے

    زَنـَنـבه ام مـے خـَنـבَم ...

    امـشـَب قـُرعـہ بـہ نـآم مـَن اُفـتـآבه ...

    فـُرصـَتـے  بـَرآے نـظآره کـَرבَن خـوב نـَבآرَم ...

    هـَوَس اَنگـیـز شـُבه ام ... هـَمـین کآفیـسـت ...

    از اتـآق بیـرون مـے رَوَم ...

    عـבه اے از مـَرבآنِ هیـز بـآ نگـآه هـآیـے پـُر از شـَهـوَت ...

    بـہ انتـظآر وُروבَم لـَبـخـَنـב هـآے کـَثیـفـے بـَر لـَب בآرَنـב...

    بـآزے شـروع شـُב ... مـَ ـن بـآخـتـَ ـم ...

    تـَمـآم زنـבگـے ام رآ ... چـقـَבر زوב بـآخـتـَ ــــــــــــم ... !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ
  • شکلک های هلنمَـטּ {دلخـــوشَمــ } با هَمیــטּ دلخوشـﮯ هـاﮯ ســآدــﮧ. . .

    با هَمیـטּ لَبخــنـد ها . . .

    هَمیـטּ پیــادهـ رَوـﮯ ها روـﮯ آسفــالت خیـــس بَعد از بـ☂ـاراטּ. . .

    هَمیـטּ " بیخیـــال " گُفتَـטּ ها ،

    هَمیـטּ لذتـــ وَصفــ نَشدَنـﮯ بَلعیدَن هواﮯ تازهـ از آنســوﮯ

    شیشـــﮧ هاﮯ بیــروح ماشیــטּ . . .

    با هَمیـטּ .دلخوشـﮯ هـاﮯ ســآدــﮧ..!

    فقط با هَمیـטּ ها!

    خـــدایـآ...هَمیـטּ ها را براﮯ مَـטּ و { آدَمهــاﮯ دُنیـــاﮯ کوچَکــمـ }

    نگهــدار... شکلک های هلن


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ
  • ایـن روزهــا….
    به قـــــول پنـــاهی
    دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
    حــال مـ ــن خــــــــوب است
    خــوبِ خــوب
    فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
    همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
    و فکـر مـی کنـــم
    ایـن روزهـــا…
    خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
    چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
    او…
    از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
    و مـــن…
    از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم
    مـی گوینـــد….
    هـر وقــت دلـــت گرفــــــــت سکـــوت کـن
    ایـن روزهــا….
    هیــــچ کـس معنــای دلتنگـــ ـــی را
    نمـی فهمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٤ ‎ب.ظ
  • چه می کنی باد!
    عطرِ موهایش را جای دیگری بپاش
    این خانه، خودش
    ویران است!

    یک روز در هجوم ِ این تنهایی, آرام خواهم گرفت,برای همیشه . . .


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳۳ ‎ب.ظ
  • باران که می بارد

    گام بر می دارم و قدم زنان می روم

    زیر باران رفتن را دوست دارم

    اشکهایم را کسی نمی بیند.

    تمام خاطرام را دوباره خیس می کنم.

    حس می کنم دوباره زنده شده ام.

    از تلخی روزگار می گویم و به دست باران می سپارم

    از سختی ها از نامردی ها

    از بخت بد و اقبال شوم

    همه را به دست باران می سپارم

    باران نیز می شوید و پاک می کند

    باران زندگی دوباره را یه یادم می آورد

    توان راه رفتن به من می دهد

    در این جاده باریک من و باران تنهای تنهای هستیم

    هر قدر می بارد من سبک و سبک تر می شوم

    اما می ترسم از رنگین کمان هفت رنگ پس از باران

    دوباره روزگار از نو اغاز خواهد شد

    پس خداوندا مگیر بارانت را ز من حتی برای یک لحظه


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٢٧ ‎ب.ظ
  • بیچاره عروسک ....
    دلش می خواست زار زار بگرید ولی ؛
    خنده را بر لبش دوخته بودند ...
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ
  • دلتنگم

    آنقدر دلتنگ که

    احساس بی کسی میکنم

    نمیدانم دلتنگ چیستم

    فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است

    احساسی تلخ که حتی با شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود

    میخواهم ببینمش در کنارم اما ...

    اما چه حاصل که او مرا دوست ندارد

    مرا نمیخواهد

    مرا نمیبیند

    دوس دارم برایش حرف بزنم اما ...

    او برایم وقتی ندارد

    گوشی برای شنیدن سخنانم ندارد

    ولی من با همه ی اینها از جان خود بیشتر دوست میدارمش

    حتی از جان شیرین خود

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ
  • لبریزم از ...


    آواز قوی چشمانت

    مرا ببر

    به دریای شور عشق

    مرا بخوان

    به امواج سبز آغوشت

    دلم از تو زیباست

    بگذار ...

    در تو زیبا بمیرم !...


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ
  • گاهی...

    درد را جز با سکوت نمیتوان جواب داد...

    گاهی...

    اشک اگر بیاید حرمت غم میشکند...

    گاهی...

    باید خود را آه کشید...

    گاهی باید چون قاصدک اسیر سرگردانی باد شد...

    گاهی...

    گاهی...


    جملات عاشقانه و دلتنگی

    eshqam.ir

  • نويسنده : hadis
  • یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ
  • هیچ کس نمیداند

    ساعت ها خیره شدن به اسمانی که

    پشت میله های پنجره محبوس مانده چه حسی دارد

    وساعت ها خیره شدن به پرنده هایی که

    در قفسی بزرگ تر پرواز میکنند

    هیچ کس نمیداندچقدر سخت است

    وقتی پرده ها از بوی دست هایت خسته میشوند

    واسمان هر چه فکر میکند بوی بالهایت را به خاطر نمی اورد هیچ کس نمیداند...

    وتمام روز اینه ها را دنبال

    لبان کودکی ات میگردی

    وزل میزنی به چروک تازه ای که زاویه ی تازه ای از صورتت را کشف کرده است

    زل میزنی...

    ساعت ها وساعت ها...

    ای ساعت ها..

    ساعت ها..

    چگونه چمدان کهولتم رابه فردا خواهید رسانید

    با عقربه هایی که همیشه روی حالا ایستاده اند

    وچگونه با لبان کودکی ام نخندم

    در اینه هایی که یقین دارند عقربه ها...

    تمام عمر برعکس چرخیده اند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ
  • دور تا دورم
    همه بظاهرعاشق اند
    چه بیهوده
    من تو رامی خواهم
    تویی که
    بیصدا به تماشا نشسته ای

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ
  • این روزها چه شکستنی شده ام
    با هرگفتاری
    باهرکرداری
    باهرنگاهی
    صدای شکسته شدن میپیچد درونم

    این روزها چه تلخ شده ام
    مثل قهوه
    مثل تریاک
    مثل درد
    واین تلخی گاهی کام خودم را هم تلخ میکند

    این روزها چه سرد شده ام
    ازهمه آدمها
    ازهمه دنیا
    ازهمه رویاها
    مثل آدم برفی تنهای درون باغ

    این روزها چه سخت میگذرد
    اما امید هنوز زنده است
    بـــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٧:٥٠ ‎ب.ظ
  • این روزها چه شکستنی شده ام
    با هرگفتاری
    باهرکرداری
    باهرنگاهی
    صدای شکسته شدن میپیچد درونم

    این روزها چه تلخ شده ام
    مثل قهوه
    مثل تریاک
    مثل درد
    واین تلخی گاهی کام خودم را هم تلخ میکند

    این روزها چه سرد شده ام
    ازهمه آدمها
    ازهمه دنیا
    ازهمه رویاها
    مثل آدم برفی تنهای درون باغ

    این روزها چه سخت میگذرد
    اما امید هنوز زنده است
    بـــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ
  • وقتی کسی رو دوست داری،این یه چیزه!
    وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه !
    اما
    وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
    این یعنی همه چیز...
    چیه خو دلم خواست عاشقانه بزارم‌
    مدیونی فکر کنی عاشق شدم‌
    من عاشق بودم

    جملات عاشقانه و زیبا

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ
  • چه سخت است
    مرور خاطراتی که خط به خطش
    مرا به قعرناامیدی می کشاند
    درتمام این راه تو بازی کردی و من بازی خوردم
    من عاشقانه راه پیمودم وتو نقشه هایت را پیاده کردی
    مات و بی روح حماقتم را مرورمیکنم
    بـــــ*اران

    جملات عاشقانه و زیبا

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ ساعت: ٦:٢٢ ‎ب.ظ
  • دلتنگیم بی نهایت است
    اندازه اش را میخواهی
    فاصله بین دستان من تا آغوش تو

    ب*اران

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ
  •  

     

    با من تلخ حرف نزن ،

    من خودم

    زهر مارم....

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ ساعت: ٧:۱٢ ‎ب.ظ
  • دلم شور میزند
    وای اگر نیایی
    دردهای انباشته در سینه ام را برای که خواهم گفت
    چه کسی موهای پریشان چون روحم را نوازش خواهد کرد
    وچگونه به این قلب بی قرار بگویم تو مرا نخواستی
    چگونه باور کنم دنیا درهای خوشبختی را به رویم می بندد
    چگونه دنیا را بی خورشید تحمل کنم
    دلم برای تو شور میزند
    تویی که ندارمت

    ب*اران

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
  • برای روزهای خوب
    آن روزهایی که فراموش نمی شوند
    آن روزهایی که دیگرنمی آیند
    دلتنگم
    روزهای خوب بارانی
    یادتان بخیر

    بــــــــ*اران

    eshqam.ir

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ
  •  

    دل تنگ و کلافه
    چون معتادی بدون مخدر
    بی قراروسرگردان
    به هردری میکوبم تا آرام گیرم
    بی فایده
    به هرسو می نگرم دلتنگی بیداد می کند
    بی رحمانه
    بی اختیارو بی اراده درلابه لای خاطراتمان غرق می شوم
    دلتنگیم چندبرابر می شود
    تسلیم می شوم
    دست ازکارمی کشم
    تک تک خاطرات را مرورمیکنم
    وبازدلتنگ ترو عاشق تر
    آمدنت را آرزو میکنم
    بــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٥٠ ‎ب.ظ
  • تمام دنیایم 
    تمام خواستنم 
    تمام عشقم 
    با سکوت گذشت 

    دربرابرتو سکوت نمیکنم 
    فریاد میزنم 
    تا آخردنیا دوستت دارم 

    بــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٢٠ ‎ب.ظ
  • پای که درحریم دریا میگذارد
    موجهای زیبا به استقبالش می دوند
    دریا آغوش بازمیکند وچون عاشقی به دورپاهایش حلقه میزند
    چشمانش را برای لحظه ای می بندد
    وگوش به نجوای آرامش بخش دریا می سپارد 
    صدای دریا و نوازشهای عاشقانه اش اورا به اوج سرخوشی میرساند
    گویی درهوا غوطه وراست
    چشم بازمیکند زیبایی دریا با رنگ زیبایش او را به وجد می آورد بی اراده تسلیم دریا میشود 
    وتن به دریا می سپارد 
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۳:۳٥ ‎ب.ظ
  •  

    دلم تنگ است...
    دلم اندازه حجم قفس تنگ است
    سکوت از کوچه لبریز است
    صدایم خیس و بارانی ست
    نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست ...


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ
  • دلم بهانه میگیرد نبودنت را 
    هیچ راهی برای سرکوبش نیست 
    نه خاطراتت
    نه رویایت 
    نه یادت 
    تنها
    مثل هیزمی که به آتش نهاده ای 
    می سوزد و می سوزاند
    امید دارم
    اشک شاید مرهمی براو باشد‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ
  • هوایت که به سرم می زند‎
    سرد می شوم‎،از تنها بودنم‎
    پر می کشم‎،برای آغوشت‎
    جان می دهم‎،برای یک لحظه لمس  دست هایت 
    آهنگ انتظار‎،هنوز ترانه ای ست که می شنوم‎
    به سینه‎ می تپد،‎قلبم‎
    هزار بار به امید دوستت دارم های تو‎
    خدا کند ‎بیایی و ‎آرام بگیریم من و دل‎
    بــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ
  • خیالت چه عاشقانه مرا به میهمانی آغوشت دعوت میکند‎
    ومن چه ناشیانه درمیان روزمرگیها تو را گم میکنم‎
    دیشب درپستویی ازنباید ها عشقم را پنهان کردم ‎
    غافل از این دل عاشق که به  چشمان سحرانگیزی مبتلاست
    وهیچ دعایی این طلسم را باطل نمیکند ‎‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ
  • حال و هوای احساسم چه سرد شده
    به قدر تمام تنهایی ام   
     فرسنگها زیر صفر
    یخ زده
    خون در رگ هایم
    احساسم 
    با تلنگری دراعماق وجودم فرو میریزد
    مثل‌ آدم برفی
    سرد و بی روح
    خورشید روزگارم یادت بخیر
    رفتی و بردی با خود
    قلب مرا...
    احساس مرا...
    شعر مرا...‎
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ
  • وقتی حرفی برای گفتن نیست
    باید گذشت و رفت
    مثل عبور از یک خط قرمز
    پرازترس ، پرازدلهره
    ترس از تنهایی ترس از نداشتن تو
    مثل عبور از تمام دوستت دارمهایی که گفتیم و شنیدیم 
    گفتیم اما فراموش کردیم شنیدیم اما باور نکردیم
    وامروز میگذرم از تمام آنچه که تورابه من پیوند میزند
    "چه زیبا گفت که از دل برود هر آنکه از دیده برفت"

    دیگر حرفی برای گفتن نیست


    *ب*اران*‎

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ
  • عاشقی حس عجیبی است‎
    شوردارد ومستی
    اشک دارد و بی قراری‎
    مهم ترازهمه نیازی دارد که به بی نیازی میرساند تورا‎
    ازهمه عالم بی نیاز میشوی و به یک نفر نیازمند‎
    اومی شود ‎همه رتبه خدا‎
    می شود تمام دنیا‎
    می شود زندگی‎
    می شود تمام احساس‎
    می شود عشق ‎‎

    بــــــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٢٤ ‎ب.ظ
  • بی تو
    دیوانه وار روزگار را میگذرانم
    لبخند را فراموش میکنم
    شبها سربه شانه های ماه تا صبح میگریم 
    وروزها به خورشید سلام هم نمیکنم
    چایم را سرد مینوشم
    مثل دنیایم ‎
    بی تو سخت میگذرد ‎
    سخت.........


    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ
  • دلم یک من می خواهد ‎
    مثل تو‎
    آزاد و رها‎ بی هیچ قید و بندی 
    ویک تومی خواهد‎
    مثل من ‎
    اسیرو دربند‎و زندانی 
    من آزاد و رها ازتمام قل و زنجیرهایی که به  پایم بسته شده ونامش را قسمت میگذارند 
    تواسیر در بند تمام قل  زنجیرهایی که قلبت را به من می رساند و نامش را عشق میگذارند‎

    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٥٢ ‎ب.ظ
  • تنهایی
    وحشتناکترین کابوس بیداری من است

    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٥٦ ‎ب.ظ
  • بوی پاییزو حس سرد فراق درست شبیه برگ خشک و زرد درخت کنارجوی
    و باز داستان من و عشق
     که چهره اش پاییزی ترازهمیشه 
    میگوید جانی در نگاهش باقی نیست 
    او نرفته است من دلتنگم دلتنگ ترازهمشه
    دلتنگ عمری که بیهوده  رفت خوشبختی که فراموش شد و تمام ساعات خوش عاشقی که کوتاه بود اما ماندگار
    کاش سرنوشت قصه مارا جوردیگر نوشته بود‎‎
    بـــــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ٢:٤٢ ‎ب.ظ
  • بیا کجا نشسته ای؟
    نشان بده تو راه را
    که من دوباره گم شدم
    دراین مسیر راه راه


    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ
  • کاش میتوانستم دربغض ابرها شریک باشم و تا خدا بگریم،وقتی احساس غریبی مرا تا آخر کوچه های بن بست بغض گرفته ی عشق میبرد...

    ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی درکنار کلبه ی غم پاگرفته اید.

    ای واژه های تلخ تنهایی، ای عابران خسته ی سرنوشت، ای ورقهای پاره شده درغبار سهمگین آیا کسی مرا درخاطرات اشکهایش می شناسد؟

    آیا عابران کوی غم فقط برای لحظه ای درکنار پنجره ی رازهایم مینشیند تا قصه ی تنهایی رابازکویم؟!

    با شمایم ای آدمهای شیشه ای،من درحسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.

    ای کوچه های گلی رویا،آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز میگردانید؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ
  • جالب است 
    همه فکرمیکنند من قوی ترین زن دنیا هستم
    همه میگویند تو میتوانی
    تو باید درک کنی
    تو تواناییش را داری
    امروز فریاد میزنم 
    من خسته ام 
    از این همه قدرت خسته ام
    میخواهم نتوانم
    میخواهم تمام کوله بارهای این سالهای سخت را از دوشم پایین بیاورم

    در آغوش اویی که دوستش دارم رهاشوم و با تمام وجودم بر او تکیه کنم 
    نفس راحتی بکشم 
    بگویم دیگرنمیتوانم 
    فقط میتوانم عاشق توباشم                
    دیگرازمن هیچ نخواهید‎
    بــــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ
  • روزهایی مثل امروز 
    که هوای روزگارم ابری است
    هوای چشمانم بارانی
    و هوای قلبم طوفانی
    تو باید باشی
    تویی که تمام دنیای منی
    بیایی تا آغوش گرمت
    چشمان پرمهرت
    دستانت نوازشگرت
    صدای دلنوازت 
    بیادم بیاورند که خوشبختم 
    ای همه دنیای من امروز به تومحتاجم مثل تشنه به آب
    *بــــــ*اران*‎‎

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ
  • آرزویم برای تو
    رسیدنت به تمام آرزوهایت است
    آن آرزوهایی که فکرکردی من دراجابتشان کوتاهی کردم
    ودرحقیقت من دراجابتشان ناتوان بودم
    وتوباورنکردی

     

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ
  • چه حس غریبیست 
    مثل حس خلاء
                  حس خالی بودن 
                                  حس تهی بودن
                                              حس دوست داشتن
                                                              بدون دوست داشته شدن
    حس فریب خورده ای که 
                            به درگاه خدا چنگ می اندازد
                                                         شاید همه چیز دروغ باشد

    یک حس خاص بــــــــــارانی دارم

     

     

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ
  • تو با من باش !
    من دست همه ی اتفاق ها را می گیرم
    که نیفتد.




    هر چیز قاعده ای دارد
    جز عشق
    و عشق،انگار تا ابد بی قاعده است...




    قلب من موقع اهداء به تو
    ایراد نداشت .....
    مشکل از توست
    اگر پس زده پیوندش را !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ
  • به شکرانه آمدنت 
    زمین را ازگلهای رنگارنگ پر
    روی زیبایت را ازبوسه های عاشقانه ام سرشار
    وملکوت را ازعطردعاهای شاکرانه ام لبریز میکنم
    چنان طراوتی داری که تمام شعرم را پربارکرده ای‎
    ببین با *بــــــــ*اران* چه کرده ای 




    چه کارسختی است ‎
    فروبردن دوستت دارمهایی که چون بغضی بزرگ خشکیده اند برگلویم‎
    و تو مثل همیشه نیستی تا نثارت کنم ‎آنها را 

    امروز  تک تک آنها گلویم را ‎می خراشند 
    و باران می بارد ‎
    نمی دانم ازغم دوریت یا از درد فروبردن دوستت دارمهای تو‎ که بی تومانده اند ‎

    بــــــــ*اران

     

     

     

    زندگی
    دو روز است
    یک روز
    چشمها را
    به روی دنیا
    باز می کنیم
    و یک روز
    به روی دنیا
    می بندیم
    اما تو
    امروز
    چشمهایت را
    نبند...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٦:۱٠ ‎ب.ظ
  • هرگزفراموش نکن
    دردهای امروز تو
    تاوان دردهای دیروز من است
    دیروز من ازدوری تو درد میکشیدم
    و امروز تو از فراموشی دیروز من 
    اما من همچنان درد میکشم

    هم باتو

    هم بی تو
    این تمام سهم من از عشق توست
    دردی مدام بدون هیچ درمانی‎
    بـــــــ*اران




    بودنت درقلبم الزامیست
    مثل اکسیژن دررگهایم
    تو
    اکسیژن احساس منی
    باش تا زنده بمانم
    بـــــــ*اران





    درمن به دنبال عشق میگردد ‎
    مرا بدنبال کشف یک حس خوب میکاود
     ای کاوشگر عشق ‎
    ای دوست ‎
    ازمرده چه می خواهی‎    
    نفس ؟‎
    دیرآمدی ، من نفسهایم را سالهای دور‎
    دریک هم آغوشی نافرجام ‎به دست بادسپرده ام ‎
    امروز مرده ای را می بینی ‎
    بدون هیچ نفسی بدون هیچ حس عاشقانه ای‎‎
    درمن به دنبال عشق مگرد من سالهاست مرده ام ‎‎‎
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٠ ‎ب.ظ
  • برای خوشبختی معجزه ای میخواهم
    تا بدیهارا بشوید
    نامرادیهارا پاک کند
    معجزه ای میخواهم بنام امید‎
    تا بیایدتمام خاطرات بد گذشته راپاک کند
    می خواهم با امید شادی را به زندگیم بیاورم
    تا بشود صاحب خانه دلم
    بشود روح زندگیم
    بشود تمام خوشبختی گم شده ام
    *بـــــ*اران*‎‎

     

     

    لعنت به روزگار
    که میچرخه ،میچرخه 
    ویکجایی ،‌یک کسی رو میزاره جلوی صورتت که آینه تمام بدبختیاته
    اونوقت نمیدونی چیکارکنی
    میخوای به زورهم شده بخندی اما یک بغض بزرگ گره خورده توگلوت نمیزاره لبهات به خنده بازبشه 
    میخوای گریه کنی نمیشه اون بیچاره که تقصیری نداره تنها گناهش اینه که شبیه بدبختیای توئه 
    فقط مجبوری یک نفس عمیق بکشی تودلت به بختت به روزت به روزگارت لعنت بفرستی تا شاید حالت بهتر بشه 
    آه  لعنت به روزگار 
    بــــــــ*اران

     

     

    این منم عاشق و دیوانه تو
    این تویی معبود رویایی من
    وبدان آرزویم این است
    درشبی مهتابی به عبادت این معبود نشینم تاصبح ‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ
  • دل است دیگر‎
    عاشق میشود‎
    بی قرارمی شود‎
    دلتنگ می شود‎
    هنوز نرفته ای و من به اندازه هزاران سال دلتنگ چشمانت شده ام ‎
    هنوز نرفته ای و من دیوانه نبودنت شده ام ‎
    دل است دیگر‎
    دوریت برایش مرگ است مرگ‎
    بـــــــ*اران





    هزاران حرف گره خورده درگلو
    یک ذهن خالی از هرآنچه غیر توست
    یک زبان پرازتکرار نام تو
    یک دل لبریز از عشق تو
    اینگونه همه چیزم را از آن خود نموده ای‎

    *بـــــ*اران*‎

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ
  • توسیب سرخ منی ‎
    مثل سیب حوا ‎
    وسوسه ام میکنی‎
    ومن‎
    با عشق تسلیم چشمانت می شوم ‎
    و تبیعد می شوم به آغوشت ‎
    برای تمام عمر ‎‎
    بــــــــ*اران





    چشمانم منتظرقدوم توست‎
     قفل زده ام آنها را به جاده
    جاده ای که به عشق دیدارتو، به گلهای وحشی رنگارنگ آذین بسته شده 
    و عاشقانه ‎
     جای جای هرقدمت را با لبانم گلباران میکنم
    بیا که من بیقرارتوام  ‎
    بیا که تا آمدنت خدا را رها نمیکنم ‎‎‎
    بــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ
  • تو
    بوته ای گل سرخ
    من
    باغبانی ناشی !
    تا تو بخواهی بشکفی
    من هزار زخم خورده ام...





    باید می دانستم

    سرانجام
    تو را
    از اینجا
    خواهد برد
    این جاده
    که زیر پای تو نشسته بود ...

     

     

    به دست آور دل من را
    چه کارت با دل مردم !
    تو واجب را به جا آور
    رها کن مستحب‌ها را . . .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٠٥ ‎ب.ظ
  • اوخواهد آمد ‎
    اوکه ساکن همیشه قلبم،
    مالک تمام شعرهای من است ‎
    اوخواهد آمد‎
    آن روز پایکوبان به شکرانه حضورعاشقانه اش‎
    میان تمام گلهای سرخ نذرم ادا میکنم‎
    وبرآستانه قلبش نمازعشق خواهم خواند‎
    سربرمهرلبهایش می سپارم 
    وغرق دراحساسش عشق را می سرایم
    بیا عشق من ‎
    بیا که انتظارحضورتو مرا به جنون کشانده است ‎‎‎
    بــــــــــــــــــ*اران




    دلم هوای بودنت را کرده است 
    نفس کشیدن درعطرنفسهایت
    غرق شدن درآغوشت
    گوش دادن به زمزمه های عاشقانه ات
    راستش را بخواهی دلم فقط بودنت را میخواهد
    بقیه حرفها همش بهانه ای است  برای بودنت 
    دلم فقط تورا میخواهد ویک حس خوب 
    همان حسی که فقط توخالق آنی 
    بــــــ*اران





    دوست داشتنت را بغل گرفتم و دویدم....
    کاشکی آدم ها با دور شدنشان
    دوست داشتنشان را هم می بردند !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱:٢۱ ‎ب.ظ
  • درانتظارآمدنت 
    چشم به ناممکن ترین احتمال حضورت دوخته ام 
    بیا
    تا باردیگر
    به معجزه ایمان بیاورم 
    بـــــــــ*اران





    به یمن آمدنت‎
    ادا خواهم کرد نذر بارانی ام را‎
    گل های سرخ‎
    پروانه های رنگی‎
    شقایق های عاشق رابه بارش مهربانی می برم‎
    بوسه خواهم زد‎
    بر وعده ی حضورت‎
    عاشقانه‎
    بـــــــ*ارانی





    من اینجا

    روزشمارنبودنت را با اشکهایم علامت گذاری میکنم

    ای کاش 

    تو آنجا

    کمی دلت برایم تنگ شود 

    بــــــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ
  • منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

     

    یادمان باشد که هر روز تمرین کنیم دل کندن از زندگی را ... یادمان باشد که زخم نیست آنچه ایجاد درد می کند بلکه عفونت است ... یادمان باشد که در حرکت همیشه افق های تازه هست ... یادمان باشد که دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم ... یادمان باشد که آنهایی را که دوستشان میدارم می توانند دوستم نداشته باشند ... یادمان باشد که حرف های کهنه از دل های کهنه بر می آیند یادم باشد دلی نو بخرم ...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ
  • همیشه خوشبختی در بودن نیست 
    شاید برای من مردن بهترین خوشبختی دنیاست
    ازامروز برای نبودنم دعا کن 
    شاید درآسمان کسی آمین گوی این دعا باشد
    بــــــ*اران 



    باد هم نیاید
    باران هم نباشد
    قاصدک ها همه محبوس باشند
    گل ها همه خشک شوند
    باز
    خاطرات نمی خشکد !
    نه باران می خواهد و نه آفتاب
    مدام ریشه می دواند....





    گاهی چتر را
    باید دست باران داد
    روی سر خودش بگیرد
    و ما جایش گریه کنیم

     

    می سپارمتون ب لبخندها….گرچه خودم مهمان بغضهای بی دلیلم !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱:۳٥ ‎ب.ظ
  • آتشی درونم را می سوزاند‎
    وذره ذره تمام احساسم راچون شمع آب میکند  ‎
    دیگرازطپشهای قلبم خبری نیست ‎
    ومن مانده ام ‎
    بادستانی سردو یخ زده ‎
    با روحی مجروح که آذین بسته شده با گل زخمهای خیانت
    پرازدرد دردی که تنها تسکنیش تویی تویی که مسبب تمام دردهای منی 
    من مانده ام  و غم ،غمی به بزرگی تمام دنیا‎ی عاشقانه ام 
    بــــــ*اران





    ازامشب‎
    دستهایم رو به خداست ‎
    میخواهم دستانم را به درب ملکوتیش برسانم ‎
    بکوبم بکوبم وبازهم بکوبم بردررحمتش‎
    میخواهم شکایتت را به خدایم بکنم‎
    ازظلمهایت بگویم ‎
    ازخودخواهیهایت ‎
    ازامشب میخواهم دعا بخوانم‎
    برای رفتنت نداشتنت نبودنت‎
    میدانم خدایی که خالق من است صدایم را می شنود
    بــــــــ*اران





    دلتنگت هستم ‎
    حیف که نمیدانی دلتنگی چیست‎
    حیف که نمیدانی نبودنت چه دردی دارد ‎
    حیف که نمیدانی وقتی هوای بودنت به سرم میزند ‎
    غم نبودنت چگونه برقلبم چنگ میزند ‎
    میدانی ؟‎
    دوستت دارم ‎
    واین حس گره خورده درگلویم نفسم را بند می آورد ‎
    وتو نیستی تابگویم ‎
    ونفس راحتی بکشم بعدازتکرارهردوستت دارم ‎
    *بـــــــ*اران*‎

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ
  • تکرارضربان قلب♥عاشقم ‎
    می شود جمله ♥دوستت دارم ♥‎
    که باهر طپش عشقت را فریاد میزند‎
    بــــــ*اران

     

     

     

    فاصله ات را با احساسم حفظ کن                    
    نکند پای عشق به نگاهت گیرکند                   
    که من رها خواهم شد عاشقانه در احساست‎
    بــــــــ*اران

     

     

     

    برگ جدیدی ازدفتر زندگیم را باتو سیاه میکنم‎
    نگاهم میکنی و درعمق چشمانم ازعشق میخوانی ‎
    میگویی دوستت دارم ‎
    ومن با دستان لرزان می نویسم ‎
    آمدتا خاطراتی برایم بسازد و بازبرود‎
    دفترم را می بندم ‎
    قلمم را به گوشه ای دور می اندازم ‎
    و درسکوت نگاهت میکنم‎
    میدانم خسته خواهی شد ‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۸:۱٢ ‎ب.ظ
  • آی غریبه‎
    روی برگردان از من‎
    خیره نشو بر چشمانم‎
    بیگانه ای دیگر‎
    عاشقانه ای نمی نوازد قلبم‎
    هر آنچه احساس بوده‎
    دفن کرده ام زیر خروارها درد‎
    بـــــ*اران





    لرزش دستانت ،صدایت 
    هراس چشمانت 
    همه و همه می گویند گناه کاری
    بــــــ*اران





    یک موسیقی دلنشین
    یک تنهایی
    یک چشم 
    یک اشک
    یک قلب
    تنهاییم را اشک میریزم به هزاران دلیل که سالهاست در قلبم مدفون شده اند
    بــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ
  • آی غریبه‎
    روی برگردان از من‎
    خیره نشو بر چشمانم‎
    بیگانه ای دیگر‎
    عاشقانه ای نمی نوازد قلبم‎
    هر آنچه احساس بوده‎
    دفن کرده ام زیر خروارها درد‎
    بـــــ*اران





    پیله ای می بافم از جنس غرور به دور احساسم
    پروانه ای خواهم شد زیبا ،زیباترازتمام گلها زیباترازتمام زیباییها
    آن روز بالهای رنگارنگم را می گشایم وتا اوج خوشبختی خواهم رفت
    میدانم که با حسرت به تماشای زیباییهایم خواهی نشست
    ومن درپیله تنهای خود به امید روزهای خوب تلخ ترین شبهایم را مدارا میکنم
    میدانم  که می آید و تو می مانی آیینه ی از تمام نامردی هایت
    بـــــــ*اران





    آخرین بند این رابطه را ناجوانمردانه گسستی 
    وچه ناشیانه گره میزنی این گسستگی را‎    
    حال برو ‎
    به هرکجا ،باهرکسی که میخواهی برو ‎
    که من تورانمیخواهم نمی خواهم ‎
    ای اشکها یاری کنید تا آزادورها به گذشته پردردم نگاه کنم‎
    مرورکنم روزهایم ،شبهایم ،تمام ثانیه های جوانیم را که درسکوتی مرگ بارگذشت ‎              
    وهمچنان مثل همیشه درسکوت نگاهت میکنم 
    توخوب معنی سکوتم را میدانی
    بـــــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٥ ‎ب.ظ
  • اشکهایم بی دلیل می بارند
    نه دلتنگی
    نه عاشقی
    تنها خاطراتت را مرور کردم
    بــــــــ*اران

     

     

     

    سالهاست که گم شده ای
    نمیدانم چگونه نمیدانم کجا؟  دستانم را رها کردی 
    تویی که همیشه و همه جا در کوچه پس کوچه  زندگی
    درباغ عاشقی
    درکویر بی کسی
    رهایم نمیکردی
    چگونه مرا به دست سکوت و تنهایی سپردی
    عشق من شنیده ام در خودت غرق شده ای
    اما من سایه ات را همچنان بر دیوارهای شهرمیبینم
    میدانم
    هستی همین دوروبرها 
    هنوز دلواپس منی ، 
    میدانم مرا میبینی
    بـــــــــ*اران


     

     

    دیگرازعشق برایم ننویس
    سالهاست دفترعشقمان  بسته شده است
    سالهاست که برایم مردی ‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ
  • قاب عکس من ، خنده زیبای عشقم را سالهاست در آغوشت در تمام وجودت نگه داشته ای
    جنست از چوب و شیشه است اما  آن زمان که صورت زیبایش را از پشت شیشه ات میبینم اتش برجانم میزنی  .
    شبها که دلتنگی دیوانه ام میکنم باز همین تو همین چوب و شیشه را در آغوش میکشم اتش قلبم را با سردی وجودت کمی سرد میکنم برسینه میفشارمت تا فشار قلبم تسکین یابد ومثل هرشب با اشکهایم تمام شیشه ات را میشویم
    او لبخند میزند ومن از دوریش دیوانه میشوم با تمام عشقم لبهای خندانش را که پشت شیشه ات به تماشا گذاشته هزاران بار میبوسم 
    ای قاب عکس زیبا تو با ارزشترین دارایی منی‎‎
    بــــــ*اران





    مدتهاست عاشق توام

    در عشق رویایی تو میسوزم
    فشارسنگین احساسم تمام قلبم را می فشارد دلم تنگ تنگ تنگ توست 
    ازچشمانم مدام وبی دلیل اشک سرازیراست
    دستانم یخ زده اند
    دلشوره دارم 
     منتظرم 
    گویی گمشده ای دارم که باید پیدایش کنم
    بدون او آرام و قرارندارم 
    همه می گویند درمانی ندارم جزتو        
    عشق من
    آمده ام تا مداوا کنی این درد بی درمان را    
    ای مرهم تمام دردهای من
    بـــــــ*اران






    هربامداد با طلوع دوباره خورشید 
    چشمانم را به روی زمین بازمیکنم
    بی تو با یادتو 
    درانتظارطلوع چشمانت 
    به آینده چشم می دوزم
    خورشیدمن طلوعت آغاز خوشبختی است
    طلوع کن
    *بـــــــــ*اران*‎‎




    این عکسهای لعنتی
    پوشیده شده اند ازیادتو
    لحظه لحظه خاطراتت را زنده میکنند
    این عکسهای لعنتی
    پرشده اند ازچشمانت، نگاهت 
    وبازاین احساس لعنتی 
    چشمانت ،چشمانم را ازاشک پرمیکند
    وباهرنگاه دلم برای عطرتنت تنگ ترمی شود
    دیوانه می شوم
    عکسهارا در دنج ترین پستوی خانه پنهان میکنم
    کاش دیگرجایشان را پیدا نکنم
    کاش دیگرخاطراتت ازذهنم پاک شود
    کاش دیگربه امید آمدنت هرروزچشم به درندوزم 
    خوب من ،من هنوز منتظرم  
    *بــــــ*اران*‎

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ
  • میخواهی از حالم  باخبر شوی؟
    از کجایش برایت بگویم 
    ازروز اول که عاشق لبخندت شدم 
    از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
    می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد 
     تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد      
    ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم 
    از دلتنگیهای عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند 
    ازسیل اشک شبانه ام که خرابی روح وجانم را هرشب به رخم می کشد
    از عشقم 
    از احساس بتاراج رفته ام 
    میخواهی بدانی حال و روز غرورم را که خورد و شکسته شده است 
    می خواهی بدانی ازغم درویت چگونه هرروز هرشب به دنیا و به زمین و به روزگارلعنت می فرستم 
    می خواهی بدانی که دوباره بیکس و تنها با کوله باری ازخاطراتت چگونه سرمی کنم 
    اما نگران ما نباش حال همه ما خوب است
    تو مراقب خودت دروغهای زیبایت تمام  نامردیهایی که درحقم کردی باش        
      نمیدانم کی
    نمیدانم کجا
    اما جایی گریبانت را تمام این ناجوانمردیهایت خواهد گرفت                    
    آن روز مرا بیاد خواهی آورد
    تا آن روز خوش باش ... ‎
    بــــــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۳:۳٠ ‎ب.ظ
  • پسرک تنها و غمگین با چشمانی پرازستاره های اشک به صورتم خیره می شود بدون هیچ مقدمه  ملتمسانه می گوید من بدون عشق می میمیرم بدون عشق زندگی برایم ممکن نیست
    یعنی دوباره عاشق می شوم ؟‎
    ضربه ای به روحم می خورد تمام دردهای این سالها را یکباره برقلبم احساس می کنم ناگهان به گذشته پرتاب می شوم تمام یادو خاطرات عاشقانه ام یکباره ظاهرمی شوند 
    نمیتوانم غمی که به قلبم چنگ میزند ومرا به مرز دیوانگی میکشاند را ازچهره ام دورکنم فقط با لبخند تلخی غمم را می پوشانم دستانش رامیگیرم ‎به چشمانش نگاه میکنم و با قاطعیت تمام می گویم :
    به امروز من خوب نگاه کن ‎
    توگذشته منی و من آینده توام ‎
    ببین که بدون عشق زنده ام ،زندگی بدون عشق هم جریان دارد ‎
    توام روزی به امروزمن خواهی رسید سخت، بی احساس  و بی هیچ عشقی‎
    وچشمانم را ازپسرک می دزدم ‎
    ودردلم می گویم ازامروز روزی هزاربار خاطراتش را مرور خواهی کرد روزی هزاربارخواهی مرد ‎
    دلم برایش می سوزد کاش راهی برای نجاتش بود‎
    کاش....
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ
  • نگران من نباش‎
    می دانم داشتنت تاوانی خواهد داشت به بزرگی تمام دردهای عاشقانه‎
    اما تو ارزشش را داری‎
    می خواهم  حتی برای یک لحظه توراداشته باشم و یک عمر درغم نداشتنت بسوزم ‎
    تو ارزشش را داری‎‎
    بــــــ*اران




    دیگراشک پاسخ دردورنجهایم نیست‎
    فقط آهی میکشم ‎
    به بلندای حسرتی که هرروزقلبم را می سوزاند‎
    بــــــ*اران





    تمام من از آن تو
    یک لحظه حضور تو از آن من‎
    این است عاشقانه ی هر شبم با خیال ِ تو
    بــــ*اران

     

     

     

    لباسی ازرنگین کمان بپوش
    رنگی رنگی   شاد شاد
    و با دلی به وسعت آسمان،به شادابی و طراوت جنگل ،به درخشندگی مهتاب ،به گرمی خورشید وآبی ترازدریا
    پای به صحنه زندگی بگذار
    با تمام توانت برقص و شاد زندگی کن
    آنقدرشاد که جایی برای هیچ غمی باقی نماند
    لباست را ازرنگین کمان بدوز
    رنگی رنگی شاد شاد ‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٧:۳۱ ‎ب.ظ
  • یادت باشد ‎
    توخلاصه تمام خواهشهای منی
    چه باشی چه نباشی‎
    من باتوام ‎
    تپشهای این قلب عاشق به یاد توست، درهرطپش نام تورا زمزمه می کند
    یادت باشد ‎
    این تویی، سراینده تمام احساسهای عاشقانه ،دردفترشعرم
    من تمام شعرهایم را باتو آغاز میکنم،
    باذکرنام تو
    و باتو همه را به پایان می رسانم ‎
    با یاد عشق تو
    یادت باشد ‎
    همیشه و همه جا توعشق منی
    بــــــــــ*اران

     

     

    تو میروی بی خداحافظی
    ومن همچنان درانتظارپاسخ این سوال
    به کدامین گناه مرا تنها گذاشت و رفت 
    بـــــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٩:۳٦ ‎ب.ظ
  • باز هم من و قلم وکاغذ
    من با احساسی پر از تنهایی و درد
    دردی فراتر از بی کسی
    غریبی
    غربت یعنی همه باشند وتو تنها باشی 
    غربت یعنی تحقیر روح بی درک هیچ دلیلی
    غربت یعنی ارزش برای جسم بی اندیشه به روح
    می نویسم
    می نویسم از غربت
    تا روح داغدارم،اندکی احساس آرامش کند
    می نویسم
    تا در میان واژه هایم،باز امید را از چشم های خدا هدیه بگیرم
    تا همه بدانند بی لطف او ،بارانی نخواهد بود
    بــــــــــــ*اران

     

     

     

    به خودت افتخار کن
     ای سردار فاتح سرزمین احساسم
    که سرزمین وحشی احساسم را به بند کشیده ای و بر قلب وجانم حاکمی
    به خودت افتخار کن
    قلبی را که به قیمت سالها تنهایی حفظ کرده ام به نازچشمی تسخیرکرده ای
    به خودت افتخارکن ‎
    *ای حاکم مطلق احساسم*
    بـــــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ
  • گاهی وقتی میگویم

    " حالم خوبه "

    دوست دارم کسی در چشمانم

    نگاه کند و بگوید

    " راستشو بگو "






    می دونی بعضی روزآ دیگـه

    نـه خآطــــره

    نـه بـــــغض

    نـه اَشکـــــــــــــ

    هیچ کدوم دردی اَزت دوآ نمی کنـه...

    می شینی و زل می زنی یـه گوشه

    زآنو هاتو بغـــــــــل می کنی

    و بآ خودت میگی

    دیگــــــــــــــه زورمـــــــــــــ نمی رســـــــــــه....!!






    سکوت میکنم

    بگذار حرف ها انقدر یک دیگر رابزنند

    تا بمیرند






    اینکه گاهی،

    صبح ها

    دلت نمیخواد بیدار شی

    همیشه نشونه تنبلی نیست؛

    خسته ای از زندگی

    نمیخوای قبول کنی که

    یه روز دیگه شروع شده...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ
  • ♥ೋღ☃ღೋ♥ 
    ریشه نداره ...

      دوام داره ...

       رویای تو...

    ♥ೋღ☃ღೋ♥




    【ツ】
    شعر قافیه نمی خواهد
    سطر به سطر آغوشم را ردیف کرده ام ،
    تو فقط بیا...

    【ツ】




    ★★★★
    ای کاش نبودنت را هم
     با خودت برده بودی...
    ★★★★





    فکـــــر بـودنـت دیــــوانـه ام می کـــــند....

    آخ اگــــــــر بــاشـــــــی.....

    بـرایـت دیوانگــــــــی را تمــــام خـــواهم کرد....!!!
    ★.¸¸.•*´`*•.¸★★¸.•¨
  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت: ٤:۳۸ ‎ب.ظ
  • نبودنَت مثل ِ مواجه شدن ِ آدمیست دلتنگ
    با یک عصر جمعه ی نامرد !






    نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .
    و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . .
    چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .
    آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .
    تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است






    عشق فقط عزیزم و دوست دارم نیست
    عشق اینه که تو هر شرایطی باهاش باشی
    حتی اگه نفهمه





    نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صحبت از تو میشود
    نه از ترس حضورت نیست ،
    از آروزی به تو رسیدن است ،
    از شاید ها و باید ها و از اینکه نمیدانم داشتنت رو
    عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را …
    شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی
    و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه !