جملات عاشقانه و دلتنگی

جملات عاشقانه و جملات دلتنگی و عکس های عاشقانه و عکس های دخترونه و پسرونه

مرد
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
 

مرد به زن نگاه می کند، زن هم به مرد و لبخندی میزند، مرد سرش را به سمت دیگری می چرخاند. عینکش را بر می دارد، چشمانش را چندباری باز و بسته می کند. دوباره به زن نگاه می کند. زن لبخند زیبائی دارد. رژ قرمزی که به لب زده است دندان های سفیدش را قاب کره است. زن دستش را لابلای موهایش پیچانده است. مرد ناخود آگاه لبخندی گوشه چشمش می نشیند ... به زن خیره شده است. زن هنوز می خندد، موهایش از پشت سر آویزان است، زن سرش را کمی به چپ می چرخاند، آن یکی دستش به پهلویش گیر است. تاپی صورتی به تن دارد،نسیم خنکی از سمت دریا می وزد ... 
مرد بلند می شود، آلبوم عکس را می بندد و عصا زنان به سمت آشپزخانه میرود تا برای خود چای بریزد.
زن هنوز می خندد...


 
 
توچه گفتی سهراب؟
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
 

توچه گفتی سهراب؟قایقی خواهم ساخت...
باکدوم عمردراز؟
نوح اگرکشتی ساخت عمرخودراگذراند،با تبر روز و شبش،بردرختان افتاد سالیان طول کشید،عاقبت اماساخت،پس بگوای سهراب...شعرنوخواهم ساخت بیخیال قایق...
باکه میگفتی...
تاشقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
باشقایق باشی...زندگی خواهی کرد
ورنه این شعروسخن
یک خیال پوچ است پس اگرمیگفتی... تاشقایق هست حسرتی باید خورد،جمله زیباترمیشد
توببخشم سهراب...
که اگردرشعرت،نکته ای آوردم،انتقادی کردم بخدا دلگیرم،ازتمام دنیا،ازخیال ورویا بخدا دلگیرم،بخدامن سیرم،من جوانی پیرم
زندگی رویانیست
زندگی پردرداست
زندگی نامرداست،زندگی نامرداست...


 
 
آغوشت
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
 

 

دراین هوای سرد
آغوشت را به اندازه دریا کم دارم
ب*اران




گاهی شنیدن صدایش
نگاه به چشمان عاشقش
میشود تمام دنیایت
جان میدهی تا لحظه ای آرزویت را به آغوش بکشی
ب*اران




من باشم و توباشی و دریا
چشمانم عشق را ازچشمانت بخواند
و لبانم طعم شیرینش را ازلبانت بچشد
می ماند صدای دریا و آغوشت
سکوت می کنم به صدای بوسه های موج و ساحل گوش می سپارم
و آرامشت را لمس میکنم
ب*اران



 
 
عشقم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
 

دستانت را به من بده
لمس دستانت آرزوی من است*
ای عشق
ب*اران


 

 

برای عشقم دلتنگم
برای یک شب عاشقانه
برای آغوشش
برای نجوای دوستت دارمهایش که تا سپیده صبح هزاران بار برایم تکرار میکرد
دلتنگم برای عشقم
همان حس خوبی که فقط تو به من میدهی
ب*اران


 

 

حال که دنیا تورا به من داده
دیگر هیچ توقعی ندارم
جز آغوشت
که تمام دنیای من است
ب*اران



 
 
باز هم دوستت دارم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
 

تو را دوست دارم
نمی‌خواهم تو را به آب یا به باد ارتباط دهم
به تاریخ‌های هجری و میلادی
به جذر و مد دریا
ساعت‌های کسوف و خسوف
مهم نیست رصدخانه ها چه می‌گویند
خطوط  دو فنجان‌ قهوه
دو چشمان تو، به تنهایی بشارت دهنده اند
آن‌ها مسئول شادمانی این هستی‌اند...





بی خیالت می شوم ‎

کاستی ها
نبودن ها
بدقولی ها ‎
نامردی هایت ‎را
بی خیالت می شوم‎‏ 
اما ‎
بی خیال  نمی شوم‎
احساس لگدکوب شده‎
عمربرباد رفته‎
عشق به تاراج رفته ‎
موی سپید
تمام روزهای عاشقانه ام ‎
بی خیالشان نمی شوم‎‎
بـــــ*اران






هنوزهم خستگیهایم را باتو بدرمیکنم
درآغوشم میگیری 
محکم به سینه ات فشارم میدهی
دردشیرینی دراستخوانهایم میپیچد
تمام خستگیهایم را با فریادی از گلوخارج میکنم
سرم را روی شانه ات میگذارم
پشتم را نوازش میکنی
ومن با بوسه ای مهربانیت را جبران میکنم
اما من هنوز خسته ام
بــــــــــــــــــ*اران


 
 
صبح و یک بوسه
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

چشمانم را به چشمانت قفل می زنم‎
انگشتانم را به انگشتانت‎
حال بیا و به بوسه ای آسمانیم کن‎
بــــــ*اران




این قلب طوفانی
دراین روزگارسخت 
بااین سرنوشت نامراد 
دلش آرامش می خواهد 
آرامشی رویایی
آرامشی شبیه تو 
وقتی که سرم را به سینه ات می فشاری 
موهایم را نوازش میکنی
وباهربوسه 
دوستت دارم را برایم زمزمه میکنی
بـــــ*اران






صبح را باتوآغازمی کنم
با طلوع چشمان درخشانت ازپشت انبوه مژگان سیاهت‎
با آوای دل انگیزصدایت که روح تازه می بخشد به جانم‎
با شیرینی لبانت که طعم خوش زندگی را برایم زنده میکند ‎
صبحت بخیر رویای زیبای من
صبحت بخیر زندگی‎
بــــــــــــــ*اران


 
 
بانو
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
 

ای بانو چه میخواهی؟

انگشتان زیادی میخواهم تا به تو اشاره کنم و داد بزنم ....

این عشق من است





هر چه موهایت بلندتر

عمر من بلندتر است
گیسوان آشفته روی شانه هایت
تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم 
می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟
چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر 
درآن نقش بسته است
موهایت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسی آن را بدزدد






بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...


 
 
جملات عاشقانه
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
 

آینه بیا و کمی مهربان شو
به جای این همه تکرار من
یکبار هم برای دل من
تصویر اورا نشانم بده




شعر را دوست می دارم

زیرا تمام ناممکن ها راممکن می سازد
می توان دست هایت را دردستانم گذاشت
با توقدم زد و برایت آواز خواندو....
می توان درشعرهایم با تــــــــــــــــو زندگی کرد
شعر را دوست میدارم
زیرا می تواند تــــــو ی محال زندگی ام را به من برساند
می توان نوشت که تاهمیشه به یادمی و...
شعر را دوست میدارم
می توان در آن معجزه جاری کرد
می توان تورا در واژه هایش اسیرکرد
تا همیشه کنارم بمانی ،حتی اگــــــــــر رفته باشی.....





ماه درقلب من خانه دارد
غافل از اینکه همه برای دیدنش ,آسمان را رصد می کنند





کودک ِدلم  بلای جانم شده است
دیگر تو را در هر لحظه اش بهانه می گیرد
لطفا بیا و خودت پاسخش را بده...


 
 
من
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
 

من مسافری زمینی هستم که زمانش به وقت حضورتوست
خورشیدش به افق مهربانی تو طلوع می کند
و ماه آسمانش چشمان توست....





فرقی ندارد کدام خیابان و در کدام شهر دنیا باشد
حتی با سبک های زیبای معماری هم نمی توان گفت کدام خیابان زیباتر است
اما زیباترین خیابان خیابانی ست  
که خانه دلدارت آنجاست
همان خیابانی که با قدم های تو متبرک می شود و از عطر حضورت مست می گردد






تو نیازی به بازگشت نداری عزیزِ من
وقتی هنوز از خاطرم
از قلبم و از زندگی من نرفته ای





من  چون پرنده ای اسیر ، درمیان تارهای  حنجره ات هستم
مرا به نام بخوان عزیزِ من ، صدایم کنی  از قفس بغض رها می شوم


 
 
جملات عاشقانه
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
 

وقتی می گویی نگرانت هستم
ازتو چه پنهان دردلم قند آب می شود
می پرسی :کی می رسی /چرا حواست به گوشیت نیست و....
من درتک تک جملاتت ضرب آهنگ عاشقانه دوستت دارم هایت را می شنوم
تو وتمام نگرانی های عاشقانه ات را دوست می دارم
من هم نگرانتم .ازهمان نگرانی های عاشقانه
و تو نیز خوب می دانی که خورشید زندگی من از چشمان تو طلوع می کند
بر زندگی من بتاب و گرما ببخش...




زمزمه عاشقانه هر روز من
تکرار قشنگ نام زیبای توست
که به لحظه لحظه ام, معنا می بخشد ...


 

 

برگ برگ خاطراتت را
به درخت دلم می دوزم
دیگر هر لحظه با یادتو سبز می شوم



 
 
تو
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
 

من دلم تورامیخواهد
تویی که با ابرهای سیاه آسمان دلم 
با باران چشمانم 
می آیی 
می آیی ابرهارا با دستان نوازشگرت کنارمیزنی
اشک چشمانم را پاک می کنی
وچون شعله ی خورشید درقلبم نور و روشنی را می افروزی‎
من دلم تورامیخواهد
تویی که ندارمت اما آرزویم شده ای
بــــــ*اران


 

 

برای رسیدن به آغوشت ‎
دوبال میخواهم‎
تا به خلوت تنهاییت پرواز کنم‎
روبرویت بنشینم‎
ازعشق برایم بخوانی ‎
ومن محو چشمانت ‎
تمام احساسم را شعرکنم ‎
بـــــــــــ*اران


 

 

بازهم گول چشمانت را خوردم ‎
بازهم عاشقانه صدایم کردی و من تمام احساسم را بی هیچ چون و چرایی باختم ‎
غافل ازاینکه ‎
این چشمها نه چشمان تو و این صدا نه صدای توست که گرگی است ‎
گرگی که هر روز و هر شب درونت را می درد ‎
و امروز مرا نشانه گرفته است ‎
وای ازمن ساده ‎
وای‎
بـــــ*اران



 
 
بمان
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
 

رسالت بعضی از آدمها این است
می آیند در زندگیت یک جای خالی بگذارند و بروند
اما فراموش می کنند که جای خالی اشان هرگز با کسی پر نخواهد شد




حال که آمده ای

کمی بیش از نوشیدن یک فنجای چای
کمی بیشتر از یک ، دو بوسه بمان
کمی بیشتر از یک آغوش ، یک گفتگوی عاشقانه
من سالها بوسه به تو بدهکارم
می بینی برای بیشتر ماندنت چقدر بهانه های زیبا دارم

 

ممنون از عزیزانی که به حرفم توجه کردن و نظر دادن انشاءالله که همیشه همینجور باقی بمونه دوستی هامونقلب


 
 
خیالم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢
 

از پیله عاشقیت برون آ
شمعت می شوم , پروانه ی من





از خیالم که میگذری

کلمات شعرهایم مست می شوند
درختان آواز می خوانند
قناری های عاشق دو به دو می رقصند
از خیالم که میگذری
هرچه نا ممکن است ممکن می شود





آنقدر آهسته خواهم رفت
تا صدای گامهایم ,خواب شاپرک های قلب مهربانت را آشفته نسازد
آنقدر آهسته میروم , که گویی از ابتدا نیامده ام تا
غصه رفتنم تورا نیازارد
میدانی  حتی اگر نباشم
بازهم مثل هوا کنارت جاری هستم
دوستت دارم...



 
 
جملات دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

سهم من که نیستی!!!
سهم قصه های من بمان!!!
سهم فکر من!!!
عاشقانه های من!!!
سهم خواب دستهای من بمان!!!
از کنار من که رفته ای!!
از خیال من مرو!!
سهم من که نیستی!!!
سهم من نمیشوی!!!
سهم دفترم !!!
سهم واژاره های من!!
سهم سطر های خسته ام بمان....!!!

 

 

 

خوشبختی یعنی اینکه:
یکی از,ورای تمام فاصله ها
حواسش بهت هست, نگرانت هست
مواظبت هست و قلبش هنوز عاشقانه برایت می تپد


 

 

دستهایت بوی آغوش
دلت بوی عشق
چشمانت بوی مهربانی
ولبانت بوی لبخند می دهد
چقدر معطری تو

 

 

 

وقتی دلی برای دلی تنگ می‌شود
انگار پای عقربه‌ها لنگ می‌شود

تکراری ‌اند پنجره‌ها و ستاره‌ها
خورشید بی‌ درخشش و گل سنگ می‌شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می‌شود

باران بدون عاطفه خشکی می‌آورد
رنگین کمان یخ ‌زده بی ‌رنگ می‌شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می‌شود


 
 
خاطرات کودکی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
 

آی مَردم !

من هم مثلِ شما آدمم .

فقط چشمهایم

خسته از خراشِ یک احساس ،

می بارد ...

 و فریادهای تب کرده ای که

پُر سر و صداترین سکوتِ زندگی ام شده ،

دلم را می سوزاند ...

صدایِ ریشِ قلبِ مرا

فقط دل شکسته ای می شنود ،

که تاریکی بر روشناییِ زندگیش

سایه انداخته ...

" فریماه "





دلِ تو که می گیرد ،

انگار شادی می میرد

و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

وقتی که تو دلتنگی ...

دلِ تو که می گیرد

انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

من ...

به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

اینجا زمین نامَرد است

و آسمان می داند

که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

دست هایت را به دستهایِ من بسپار

و به آفتاب لبخند بزن .

فردا آفتابی است !

" فریماه "





این بازی نیست !

این کودکانه هایِ من نیستند ...

اینجا

من ...

به اندازه ی تمامِ خنده هایِ تو ،

دلخوشی لازم دارم ،

تا بفهمم که تنها نیستم ...

سفسطه نمی کنم !

دلم گواهی می دهد که آمدنت ،

بزرگترین اتفاقِ لحظه هایِ سرشارِ من است ...

اگر گُل می دهم در زمستانِ این روزهایِ زمین ،

برایِ باوری است

که سالیانِ دراز در دلم ریشه زده بود ...

قبله ام را به چشم هایِ تو می دهم،

نماز کن

در سپیده دَمِ بارانیِ فردا ....

" فریماه "





من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست ...

این روزها که می وزند بادها از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری .

وگرنه من خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگتر از من است ....

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برایِ دست هایِ تو ، کَم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم !

" فریماه "

 

عزیزان این نوشتها ، نوشتهای عزیزان و نویسنده هاست لطفا اگر کپی برداری می کنید نام نویسند رو در آخر مطلب قرار بدید و حذف نکنید تا حق اثر نویسنده ضایع نشه ...

با تشکرقلب


 
 
امشب
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

امشب

در کُنجِ بسترِ تب آلودم

یادواره ی غزل هایِ کهنه را ،

به سوگ می نشینم ...

 امشب

در اوهامِ فرسوده ی خویش ،

بی آنکه نایِ سخن باشدم به تن ،

از خویش می گریزم

و با تو می پیوندم

ای ماهِ در پیاله ی حوضچه !

"فریماه "





کاش می دانستی

چقدر جایِ خالی ات امشب ،

دلم را چنگ می زند ...

من چشم هایِ آشنایِ تو را می خواهم

در هِق هقِ گریه هایِ امشبم ...

نمی دانم چرا گاهی می خندم

خنده هایت هنوز ،

روی پنجره ی اتاقِ من ،

بیدارند ...

گفتی که دیگر نمی آیی !

فکر می کنی با گفتنِ این حرف ، از پا در می آیم؟!

نه خوبِ من !

ببین آرامم ،

آرام تر از نبضِ یک مُرده ...

"فریماه "





در میانِ گندمزارهایِ این روزهایِ من ،

کسی نیست

که برایِ آرامشِ ستاره ها

یک پیاله خواب بیاورد ...

آه ای دلخوشی هایِ ساده ی مغرور

که می افتید یکی یکی از شاخه هایِ درختِ زندگی ،

روی سطوحِ نا مُسطّحِ شعرهایِ من ....

آه ای دلواپسی هایِ همیشه

و دردهایِ رنگ و رو رفته ،

کِی مرا زِ خاطر خواهید بُرد ؟!

"فریماه"


 
 
انتظار
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
 

چه وحشتناک است !

اندیشیدن به خیابانی که در انتهایِ آن ،

تو در انتظارِ من ننشسته ای ...

دیگر چشم هایم را خسته نمی کنم ،

انتظارِ آن که بیایی از پشتِ افق ها ؛

فایده ندارد ...

باید سر بر گردانم !

در بی نهایتِ آن طرف ،

همه به انتظارِ من نشسته اند ...

مقاومت بیهوده است

تو نمی آیی !

"فریماه "

 

 

کاش چند قطره ای باران می بارید ،

دلم برایِ روزهایِ بارانیِ پُر هیاهو ، تنگ است ...

دلم برایِ پنجره ای که

آن سویش ،

درخت هایِ سر سبز و شاد ،

با قطراتِ ریز و درشتِ باران ، عشقبازی می کردند ،

تنگ است ....

دلم برایِ پیاده روی هایِ خلوت و دلگیرِ آن روزها ،

پَر می کشد ...

دلم تنگِ آمدنِ چند قطره ای باران است .

دلم تنگِ آمدنِ پاییز است !

تا دوباره همه چیز از نو ، شروع شود ...

 "فریماه"

 

 

 

کم کم دارد سرد می شود !

این روزها

بیشتر از همیشه

دلم می خواهد که عاشقت باشم ...

تو که می آیی در نظرم ،

وقتی که به تو فکر می کنم

وقتی که بعدِ این همه سال ،

باز هم مَستِ بویِ توأم ،

وقتی که خاطراتِ خوشِ با تو بودن را ،

در ذهنم مرور می کنم ،

تازه می فهمم

که چقدر دلم برایت تنگ است ...

دلم تنگ است و

چشمانم حسرت بار ...

این دلِ بیچاره

از نازِ نگاهت به جان آمد ....

بشکن این سکوتِ آشنا سوز را

ای آشنایِ من !

 "فریماه"

 

 

 

امشب

بویِ نبودنت همه جا پیچیده ،

و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ،

فریاد می زند

که تو دیگر نخواهی آمد ...

دلم می خواهد

همه ی شیشه ها را بشکنم

و گلویِ کسی را پاره کنم

که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست ...

خفه اش کنید !

من دیگر طاقت ندارم ...

"فریماه"

 


 
 
خیال
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 

 

نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،

از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...

تلخ می شود گلویِ حسِ نابم

وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...

انگار تنها نگاهی بیش نبود ،

پوچ و تو خالی ،

چون پاییز ...

زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند

و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها

و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،

به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...

من

لانه ی خالیِ تو شدم ...

( فریماه )

 

 

 

خوشا به حالِ باد !

که گونه هایت را لمس می کند

تو را آغوش می گیرد ،

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ...

 کاش !

مرا نیز باد می آفریدند

و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ...

 عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟!

در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند

 

 

 

مسیحِ سایه نشینِ واژه های عاشقانه ی من !

خستگی هایم را

در پیچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

گُم می کنم .

و طاقتِ صبورانه ات را ،

عشق معنا می کنم ...

من سالهاست

که سایه نشینِ تکلمِ عشقم ... !

 


 
 
تنهایی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
 

شهرزاد قصه گویت میشوم‎
هزارویک شب برایت ازتنهاییم میخوانم‎
توگوش میدهی‎
اماپایان داستان شهرزادقصه گوهنوزتنهاست‎
بــــــــ*اران




ازعشق برایم نخوان

چشمانم هنوزبارانی است
این قلب پاره پاره
آسمانش هنوزابری است‎
بـــــ*اران




دردهایم را حبس کُن
آغوشت قفل نـدارد؟!
به لبهایت بگو
نام مرا درآغوش گیرند




نسل قدیم قصد پرواز داشت اما زمین خورد ....
نسل جدید چشم انداز ندارد گم شده است ...


 
 
دلم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
 

برای روزهایِ تنهایی دلم

نمی توانم چراغی بیاورم ...

نمی توانم ترانه ای بگویم

و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...

سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم

و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،

ایستاده است به آوازی تلخ

و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...

من اینجا

و به غربتِ کلامِ شعرهایم

به نهایتِ عجزِ حرف ها

و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ...

خودم بهتر می دانم

شعرهایم تمامی ندارند .

و گریه های نا نوشته ام ،

رویِ باران را سپید کرده است ...

من !

اینجا

غروب را در انتظارم

( فریماه )




دلم را ، دلم را ، دلم را ببر

به هر جا که می خواهی ، آنجا ببر

 دلم را از این کوچه ی بی عبور

به آبی ترین شهرِ رویا ببر

 مگر آفتابی شود چشمهام

مرا آن سویِ آسمان ها ببر

 دلِ خانه زاد و غریبِ مرا

برایِ تماشایِ صحرا ببر

 کویرانه با خویشتن زیستم

نگاهِ مرا سمتِ دریا ببر

 گرفتارِ امروزِ مُردابی ام

شبانه مرا سویِ دریا ببر

 کجا می روی ، عشق ! بی من مرو

بمان با دلم یا دلم را ببر


 
 
حیف !
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
 

من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست

این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

 گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری ،

وگرنه خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...

 

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برای دست هایِ تو کم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم ...!


 
 
نباشی !
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
 

آدمی را دیدم

که با سایه ی خود ، درد و دل می کرد .

چه رنجی می کشد

وقتی هوا ابری است ...

.

.

.

بی بهانه تو را می گریم خوبِ من !

مثلِ ابرها که پیِ بهانه نمی گردند

که ببارند ...

همین که بغضشان بگیرد ،

می ترکند .

چشمهایِ من برایِ تو غمگین است

و امشب بغضی به وسعتِ تنهاییِ تو

در گوشه ی چشم هایم می نشیند ...

خدا به خیر کند !

بی امان می بارم

رویِ تمامِ خاطره ها .

و رویِ دست هایِ مهربانِ تو می بارم

تو که باشی !

انگار یک نفر تنهایی مرا می برد

و رویِ کوچه را می شوید از غبارها

و آینه ها را پاک می کند از زنگارها ...

تو که باشی !

یک نفر تمامِ خاطره ها را

و تقویم هایِ کهنه ی سال های گذشته را

جمع می کند و دور می ریزد ،

می ریزد پُشتِ امیدها و تقدیرها ...

تو که باشی !

یک روزِ نو شروع می شود

و من رویِ تمامِ باغ هایِ آن روزِ نو ، می بارم ...

 .

.

.

دیگر دلم جا ندارد

حتی به اندازه ی یک اندوهِ مختصر .

لیوانِ حوصله سر می رود

و این روزها فقط برایِ تو می تپم ...

مثلِ پنجره ای که برایِ باران ترانه می گوید

و دست هایی که پُشتِ شیشه تکان می خورند ...


 
 
امروز
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
 

امروز تمام من درد است ‎
درد
توآسوده باش‎
همچنان بتازبرپیکرم‎
همچنان سکوتم را رضایت تعبیرکن‎
ومن ای کاشهایم را درسکوت اشک میریزم‎
کاش سخن چشمانم را میشندی‎
معنی نگاهم را میفهمیدی‎
کاش حس میکردی به انتها رسیده ام‎
بــــــ*اران


 

ازعاشقی خسته ام ‎
میخواهم معشوق باشم‎
میخواهم لذت ببرم
ازدستان لرزانش‎
نفس به شماره افتاده اش‎
چشمان به ستاره نشسته اش‎
طپشهای قلب بیقرارش‎
صورت گلگونش‎
وقتی که صدایش میکنم‎
واو عاشقانه اجابت میکند مرا‎
میخواهم معشوق باشم ‎
دیگرازعاشقی خسته ام
بــــــــ*اران


 

یک جمله هایی
یک اتفاقهایی
یک صداهایی
یک عطرهایی
یک آهنگ هایی
حتی یک آدمهایی
هستند که *اونو*بیادت میارن
عکس العمت درمقابلشون
یک آه ازته قلبته
یک غم که میره میشینه روصورتت
گاهی یک اشکه که حلقه میزنه توچشمات
حتی گاهی یک *خدا لعنتت کنه داغمو تازه کردی *که زیرلب زمزمه میکنیش
خدالعنتت کنه داغمو تازه کردی
بـــــ*اران


 
 
سکوت
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
 

وقتی میگویی خوبم ‎
چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
بـــــ*اران


 

زبانم پرازسکوت‎
چشمانم پر از باران‎
سرم را برشانه های تنهایی میگذارم‎
موهایم را نوازش میکند ‎
ومی گوید ‎
اگرتمام دنیا هم ترکت کنند‎
من باتومی مانم ‎
بـــــ*اران


 

بدبختی یعنی
لمسش کنی اما دلتنگ آغوشش باشی ‎
نفسش راحس کنی اما فرسنگ ها عشق او نباشی
بــــــــ*اران


 

منم
درختی که برگ هایش را ریخت
تا، تــــو
ماه را از میان شاخه هایش تماشا کنی

 

درد منم
به زرینی نقاب هرروزم
به تازگی نقش های خندانم
به خنده ی عاشقانه لبهایم
درد منم
به پنهانی خویش
به مرگ کلام
به سکوت قلب


 
 
به سلامتی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه…
و جریان زندگیتو فقط مرور کنی.
بعدشم بگی:
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم…

 




بى تو
براى خودم مردى شده ام..
مردى که هنوز
براى خودش گریه مى کند..

 




ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﺎﯾﯿﻢ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ !
ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺝ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺴﺖ..


 
 
درد ها و دلتنگی ها
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

 

غمها‎
دردها‎
دلتنگیها‎
حجم های گوناگونی دارند‎
غم تو‎
درد تو‎
دلتنگی برای تو‎
حجمش بزرگتر از توان من است‎
بـــــ*اران


 

 

یادگرفته ام ‎
اشکهایم را درچشمانم بخشکانم‎
نفسم را درسینه حبس کنم‎
بغضم را فرودهم‎
احسام را خفه کنم‎
به دردهایم لبخند بزنم‎
توآمدی‎
آرام آرام قلبم را تسخیر کردی‎
تمام آموخته هایم را به دست باد دادی
حال به رویت لبخند میزنم‎
وتمام احساسم را نثارت میکنم
بـــــ*اران


 

 

مسکنی میخواهم ‎
مثل آغوش تو‎
سرم را درآغوش بگیر‎
این درد لعنتی امانم را بریده است
هیچ آرامبخشی اثر نمیکند‎
تو دوای تمام درهایم شده ای ‎
بـــــــــ*اران


 

 

لحن لبهایت
چه استادانه میشکند
همهمۀ سکوتم را همیشه
و من چه نا آگاهانه
تو را با واژه های پر سرو
می نویسم
وقتی از تو می سُرایم
کلمات در برابر چشمانم می رقصند
در شعر من حضورت
موسیقی لطیفی ست که جهانم را می نوازد...

 

 

ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ
ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ


 
 
عاشق
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢
 

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان
آرام راه می روی !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایمان در جیبم به گم گره شده
معصومانه به زمین خیره ای
چقدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم ...
من عاشق زمستان نیستم، عـــــــــــــــاشق توام


 

 

برای این درد ‎
کمی سکوت میخواهم‎
کمی شراب‎
کمی سیگار‎
نه فقط‎
کاش کمی عشق ، خدابرایم تجویزکند
بــــ*اران


 

میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎
بــــ*اران


 

ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

 


 
 
دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
 

شاید روزی درگذر ازکنارخاطراتمان
به توبگوم که چقدرنامردی
امروز که مهرسکوت را برلبانم بیشتردوست میدارم‎
بـــــــ*اران

 

 

 

قلب خالیم را با یک تو پر خواهم کرد
تویی که نیستی اما .....‎

با چشمانی منتظر
وقلبی بیقرار
لحظه به لحظه آمدنت رامیشمارم
بـــــــــ*اران

 

 

 

تنها با یک دوستت دارم
پرواز میکنم
از آغوش تو تا بینهایت آسمانها
میبینی شکوه عشق را با ما چه میکند؟
*بـــــــــ*اران*

 

 

 

من آخرین فصل زمینم‎
بارانی ترازبهار‎
تشنه ترازتابستان‎
غم انگیزترازپاییز‎
سردتراززمستان‎
من فصل تنهایی یک عاشقم
بــــ*اران

 

 

 

من زندگی بدون تورا نمی خواهم
این حس خالی بدون ازتورانمی خواهم ‎
احساس میکنم درختی خشکیده ام ‎
درست شبیه مرده ای ‎
که نفس میکشد‎
درتابوت تن ‎
و با چشمانی باز ‎
تورانظاره میکند
من زندگی بدون تورا نمی خواهم
بــــــــــــ*اران


 
 
جملات عاشقانه و دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
 

گاهی باید فقط بنشینی

دستانش را درستانت بفشاری
درچشمانش نگاه کنی
اوبرایت ازدردهایش بگوید
قلبت ازفشار درد به انفجاربرسد
باتمام توانت به اشکهایت اجازه حرکت ندهی
فقط به صورت مهربانش لبخند بزنی
ووقتی تمام دردهایش را برات گفت
نوازشش کنی آغوشت رابرایش بازکنی
باتمام وجودت به قلبت بفشاری صورت زیبایش را
برایش ازعشق بگویی وازاینکه همیشه کنارش میمانی
تاهردو به آرامش برسید
بـــــ*اران


 

 

عشق من
تمام من ازتوپراست
جایی برای شعرنیست
بــــــــــ*اران


 

 

وقتی میگویی خوبم ‎
چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
بـــــ*اران


 

 

گاهی دل میبندی به یک سلام‎،به یک احوالپرسی‎
به سادگی بستن یک روبان صورتی به دورگلهای رز چیده شده ازباغ‎
وگاهی باید دل ببری‎
ازیک دوستت دارم ازقلبی که برایش جان میدهی‎
سخت است سخت آنقدرسخت که مثال ندارد‎
باید قلبت را ازسینه درآوری مغزت را خالی کنی ازتمام آن سلامها احوالپرسیها‎
باید چشمانت را پرکنی ازاشک باید گلویت را پرکنی ازآه ‎
آهی که آتش بپا میکند و می سوزاند هستیت را
بـــــــ*اران


 

 

دلتنگت که میشوم دیگر نه زمین را میشناسم نه زمان را
نه توان ایستادن دارم نه توان نگاه کردن به ساعت
کلافه و سردرگمم
کمی خودم را با نوشته ها با کاغذهای روی میز مشغول میکنم
اما بیفایده
حتی نمی توانم کارهای روزه مره ام را راست و ریست کنم
بلندمی شوم تا کنارپنجره قدم میزنم
دلم هرلحظه تنگ ترو تنگ ترمی شود
باخود میگویم من اینهمه مدت را چه کنم
ازخدا کمک میخواهم
دردلم بازمیشود ازهمانجا که ایستاده ام به آسمان ابری نگاه میکنم
گویی خدا روی ابرها نشسته است و نگاهم میکند
به رویش لبخند میزنم همزمان اشکم سرازیرمی شود
فقط می گویم خودت همه چیز را میدانی پس کمکم کن
بـــــــ*اران

 

سلام دوستان

عزیزی بهم گفته که پست اول وبلاگت با عکسای وبلاگت دو مسیر جدا از هم میرن و حقیقتو هم گفته ... برای همین دیگه از این عکسا تو وبلاگم نمیذارم از این به بعد فقط عکس طبیعت برای مطلبام قرار میدم ... موفق باشیدقلب

 


 
 
درد و دل
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢
 

وقتی خسته ای اززندگی
وقتی هیچ شانه ای برای تکیه ودرددل کردن نداری
وقتی جایی نداری که دردای دلتو بارون کنی و بباری
وقتی حتی حق نداری فریاد بزنی 
وقتی دوتاچشم کوچولوکه عاشقشی همه زندگیته همیشه دارن بهت نگاه میکنن ومجبوری برای اینکه دل کوچیکش نلرزه همیشه لبخند بزنی
مجبوری بیای اینجا تمام نداشته هاتو تمام دردهاتو تمام آرزوهاتو بنویسی همشونو بنویسی و بقیه بخونن و برات لایک بزنن وتودرمقابل لطفشون لبخند

 

چشمان بارانیم را پشت یک نقاب سنگی مخفی میکنم
نمی خواهم خط دلم را ازچشمانم بخوانی
تومرا سنگی ببین


 

یک جفت گوش میخواهم برای شنیدن،
سنگین !
که وقتی حرفهایم تمام شد
مطمئن باشم چیزی نشنیده است.
تا شاید چیزی از غرورم بماند برایم ...


 

اَمروز چَن روزه دِل اون دِل دَنیه » مِه شِتِر بارِ ساربون دَنیه 
مِه گِل بِشکِفته باغبون دَنیه » مِه دَرمونده دلِ درمون دَنیه 
آی لارهِ لاره ،جان لارهِ لاره » مِه ور زِمستونه تِه وَر بِهاره  
سَر سَوایی و نَم نم وارِش » تِه بوردِن بوردِن و مِه هارِش هارِش  
کَئو آسِمونِه کَمِه سفارش » مِه دلبر راه دِره  نَییره وارِش ...
-------------------------------------------------------------------------
چند روزیه که دلم اون دل نیست» ساربان کاروان دلم نیست 
باغبان گل شکفته ام نیست» درمان دل درمانده ام نیست 
ای جان دلم ،ای جان دلم» من زمستانی ام و تو بهاری هستی
اول صبح است و نم نم باران» تو می روی و من نگاهت می کنم 
 به آسمان کبود سفارش می کنم» دلبرم در راه است ،باران نگیرد..


 
 
عاشقانه و دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

دلتنگت که می شوم ‎
به عکست پناه می آورم ‎
خط به خط چهره ات را نوازش میکنم‎
صدای دلنوازت درگوشم می پیچد‎
می گویی دوستت دارم ‎
به صورتت لبخند می زنم ‎
وبساعت روی دیوار ملتمسانه نگاه می کنم ‎
کاش زودترحرکت کنند این عقربه ها ‎
آنها نمیدانند من دلتنگ یارم

 

 

 

ازدستش عصبانی هستی
هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی
بعد صدات میکنه چندین بار
نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری
بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه 
توغلط میکنی بامن قهرکنی 
ازلحن صداش خندت میگیره 
همین برای خوشبخت بودن کافیه اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه

 


 

 

 

هیچ نمیخواهم 
جز یک بوسه
بوسه ای به گرمی آفتاب 
به بلندای کوه
به روانی آب
به شیرینی عسل 
به چسبندگی آهن ربا 
بوسه ای که همچون صاعقه 
برق شادی را درچشمانم بنشاند
و طوفانی بپا کند درقلبم 
درست مثل بوسه های تو

 


 

 

 

قرار بود حلقه ای باشی برانگشتم 
نه زنجیری بردستانم
قراربودتاجی باشی برسرم
نه یوغی برگردنم
قراربود آرامشی باشی  برقلبم 
نه شکنجه ای براحساسم
قراربود بهشت را تداعی کنی برایم
نه جهنمی بسازی دروجودم
قراربودعاشقی کنیم
قراربودعاشقی کنیم
قراربودعاشقی کنیم
قراربود...

 

 

 

 

خاطرات باران خورده
صورت باران خورده
دست دردست هم
چه عاشقانه میدوند زیرباران
ومن خیس  باران 
محو تماشای توام 
که هربار با باران می آیی
همانطورکه با باران رفتی
خوب امروز می خواهی میهمان کدام خاطره مان باشیم‎

 

 

 

 

یک صحرا دلتنگی‎
یک چشم بی تابی‎
یک آسمان خاطرات تو‎
باران ببار‎
که هم صحراتشنه است ‎
هم چشمان من‎

 

 

 

 

گاهی دل می بندی به یک سیگار
میشود یارت
کنارت میماند درغمها،شادیها
درست مثل تو
که شریک غمهایم 
یارشادیهایم شده ای
ومن دل می بندم 
به یک پک ازسیگارت
هی رفیق یک پک هم بجای من بزن

 


 

 

 

امشب باز خواب ازچشمانم ربوده است یادتو
من ماندم و هجوم خاطرات گذشته
من  ماندم و مرورهزارباره رویاهای آینده 
ومن به تومی اندیشم 
تویی که تمام خاطرات گذشته و تمام رویاهای آینده منی
تویی که همه کس و همه چیزم شده ای

 

 

 

 

وقتی نیستی، بی قرارم منقلبم 
وقتی هستی، بی قراری منقلبی
واین بی قراریها
طوفانی بپا میکند درمن 
نه پای رفتن دارم 
نه توان ماندن
توبگو چه کنم؟

 

 

 

 

آن شب خواهد آمد 
یک شب سردو بارانی
شبی که دیگر قلبی درسینه ام نیست تا با تپشهایش دیوانه ام کند
شبی که چون غریبه ای ازکنارت گذرمیکنم
وتو مرورمی کنی  تمام خاطرات شیرنی که تلخ ِتلخ شده اند   
آن شب خواهد آمد 
 درچشمانت خیره می شوم و می گویم ببخشید شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



 
 
خاطرات و انتظار
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
 

گاهی یک عکس یه تصویر
چنان خاطراتت را بیدارمیکند
چنان تنهاییت را به صورتت میکوبد
که دیوانه می شوی
 گریه امانت نمی دهد
دلتنگی قلبت را به درد می آورد 
ازخدا میخواهی فقط یک لحظه به عقب برگردی
اما بیفایده است بیفایده 
بهتراست بروی بخوابی
شاید خوابش را دیدی
شاید آنجا به آرامش برسی

 

 

 

 

ازپس یک سکوت بی انتها‎
ازپس یک انتظارجان فرسا ‎
 تورامیخوانم‎
پژواک صدایم احاطه میکند تمام حجم سرد و تاریک نبودت را
دلشوره همچون خفاشهای سیاه درخلوتم به پروازدرمی آید وقلبم را به لرزه وامی دارند
انتظارنبودنت سخت است سخت است سخت 
بدترازآن بی خبری است که جانم را به لب می رساند ‎
عشق من
بیا که چشمان منتظرم تورامی خواند‎
دستانم تورامی خواهد وقلبم باهرطپش توراصدامی زند

 

 

 

 

چادرسیاه شب هنوز گسترده است 
ومن خواب و بیدار توراجستجو میکنم وبازهم جای خالیت را می یابم 
نگران برمیخیزم صدای ناله مانندت بگوشم میرسد 
حال که هستی با آرامش به خواب می روم 
صبح شده است 
و خورشید ازلابه لای ابرهای سیاه گوشه چشمی به زمین دارد 
 ومن به امید روزی بهترازدیروز روز را آغازمیکنم

 

 

 

 

 

عابرانی که از کنارم میگذرند
مست عطری میشوند.
نامش را که می پرسند
دلم می لرزد ...
چگونه بگویم که خاطرات توست؟

 

 

 

 

 

میدانم دستهایمان بهم نمیرسد  
میدانم که فاصله نفس باهم بودنمان را بریده
اما روزگار چه مبهوت مینگرد به عاشقانه های من و تو
حتی خورشید هم حسادت میکند
 به گرمای ما شدن قلبمان     ♥

 

 

 

 

 

حس اون پرنده ای رو دارم که خیلی وقت بود
عاشق پرنده ی فلزی نرده ایوون شده بود ...

 


 
 
جملات عاشقانه_دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 

وقتی می آیی
لبخند می آید 
وباران شادی روی سرم سرازیر میشود
چشمانم  ازشوق می درخشد
من به دورت پرواز میکنم 
و صدای پای خوشبختی که درخانه همسایه مان سالها میهمان بود بگوشم میرسد
که میگوید سری هم به قلب خسته من بزنم
می شنوی ..... صدای گامهای خوشبختی ازپشت حصارهابگوشم میرسد

 


 

 

 

پا به خیابان می گذارم 
نسیم خنک صبحگاهی 
سکوت و آرامش خیابان
برگهای طلایی درختان 
که باهرنسیم به رقص درمی آیند 
همه وهمه می گویند 
دست دردست عشقت بیا و قدم بزن 
حیف که دستانم خالی ازتوست

 

 

 


دلتنگت که میشوم
گوشه ی دنج اتاق 
می نشینم چشم به در
خداخدا میکنم صدای چرخیدن کلید دلهر ه ی دل منتظرم شود
اما حیف
تنها داریی این روزهایم
همین دلتنگی است‎

 

 

 

دریک شب رویایی  
میهمان ماه می شوم 
توبرایم ازآسمان ستاره میچینی 
ومن برایت اززمین رزهای قرمز آتشین 
توبه من میگویی باتمام احساسم دوستت دارم  
ومن ازشوق پرمیکشم تاقلب آسمان  
درآغوش ماه

 


 

 

میخواهم رها شوم دروجودتو وآرامش را درآغوش بکشم

 




کاش برگردم و ببینم توهنوز عاشقم هستی

 


 

 

 

نه ماهم باش ‎
نه خورشیدت می شوم‎
فقط گاهی ‎
نسیمی باش و بوز‎
تااحساس کنم ‎
زندگی هنوز درجریان است‎

 


 
 
پاییز _ باران _ اشک
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
 

امروز پاییزیم
هوای دلم ابری است
هوای چشمانم بارانی است
وصدای خش خش خورد شدن غرورم ازدوربگوش میرسد
دراین هوای عاشقانه کسی هوس پیاده روی نکرده است ؟

 

 



اشکهایم را نگه میدارم
چشمانم ازاشکی که درآن حلقه زده می درخشد
اما نمیگذارم قطره ای ازاین اشک بیرون بریزد
دردی تمام قفسه سینه ام را می فشارد
امانم رابریده است
نفس عمیقی میکشم
صورتم ازاشک پرمیشود
فشاردرد کمترآزارم میدهد
بین قلب و چشم همیشه ارتباط مستقیمی برقراراست
چه زمانی که عاشق میشوی و چه زمانی که شکست میخوری

 





 بخود قول داده ام اولین برف زمستانی که بارید برایت چای درست کنم
باعشق
دوفنجان بلوری کنارهم منتظراولین برف زمستانی هستند
شاید بجای قند لبانت را ببوسم
می خواهم لذت گرم شدن را درکنارتو تجربه کنم
اولین برف زمستانی که ببارد من یخ خواهم زد
نه توهستی نه چای عشق
بیچاره فنجانهای بلوری آنها نیز گرم شدن را تجربه نخواهند کرد

 

 




دلم که شکست شکست
دیگرلازم نیست برگردی خورده هایش را ازجلوی پاهایم جمع کنی

 




اگرباران ببارد خاطراتت را زیرباران رها خواهم کرد
شاید کمی کمرنگترشوند

 

 



عشق من
مراقب چشمانت باش
وقتی به من خیره میشوی درچشمانت زنی را میبینم که عاشقت شده است




 

فشار آرام دستانت را دوست دارم
وقتی که مردانگیت را به رخ انگشتانم می کشی

 





 
 
جملات عاشقانه
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
 

حجم بزرگ تنهاییم را
با عاشقانه ای برای توپرمیکنم
با یک دست قلمم را میگیرم وبادستی دیگر خاطراتت را درآغوش میفشارم
ومی نویسم
ازشیرینی بوسه هایت
ازگرمی آغوشت
ازهورم نفسهایت
ازمعجزه چشمانت
عطرتنت تمام آغوشم را پرکرده است
ومن مست ازتو
شعرمی نویسم

 

 

 

 

آرام و خرامان
به خوابت سرک میکشم
من به تنهایی تو و خواب هم حسادت میکنم

 



قبله گاهم نگاه توست
به سینه ات سجده میکنم
عشق من
من تورامیپرستم

 

 

 

 

 

 یادت هست
آن زمان راکه شورعشقی زیبا دردلت روشن بود ومن گرم میشدم با حرارت آن
یادت بماند
امروز تورامبینم سرد و ساکت
چون روح سرگردانی که شب هنگام درخانه درحرکت است
و چون سایه ای که گاهی فقط گاهی پشت سرم ایستاده است
ومن هرروزخودراکمی گول میزنم
وبه خوددلداری میدهم "خداراشکرحداقل سایه اش را گاهی میبینم"

 

 

 

 

 

 ازمنطق بدم می آید
چون حرف دل را نمیفهمد
دل باید بگوید و بگوید و بگوید
واو نفهمدونفهمدونفهمد
بعد بیاید استدلال کند
دل بیچاره
عشق را میفهمد این استدلال نمیخواهد
یک دل عاشق می خواهد

 

 

 

 

 

خوب من
هرکجای دنیا که باشی
همین که تپشهای قلبت ازآن من است خوشبختم

 

 

 

 

 

جانم گفتن هایت بهترین خاطره زندگیم شده است
جانم را به لب می آوری
تا بگویی جانم

 

 

 

 

 

وقتی تونیستی
تمام گوشم و چشم
تمام انتظارم و انتظار
وقتی تونیستی
زمان چه ناجوانمردانه بی حرکت می ایستد

 

 

 

 

 

دلگیرم ازتو
تویی که عاشقت هستم
اما
لایق یک درددل ساده هم نیستم

 


 
 
جملات دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

گاهی آنچنان دلتنگت میشوم
که تمام عاشقانه های دنیا نیز
این دل بیقراررا آرام نمیکند
آن لحظه باید فقط توباشی
ومن
خیره شوم دردریای چشمانت
به آتش بکشم تمام آرامشت را
با دستانم زنجیری بسازم برگردنت
وبا بوسه ای بدوزم لبانت را
باشد که دیگر مرا دلتنگ خودت نکنی

 



هنوزهم نمیدانم چه شده
چرا بامن حرف نمیزنی
فقط این را میدانم که دردادگاهت محکوم شده ام به تبعید
ازآغوشت به تنهایی وبازهم تنهایی
شکنجه میکنی مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
 
تنهایی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

ناقوس شب که بصدادرمی آید
سکوت وحشیانه ترازهمیشه فریاد می زند
وصدای ضجه های دلخراش قلبم را بهترمی شنوم دراین زندان تنهایی

 

 

 

ای غریبه امروز
ای آشنای دیروز
دستانت را به من بده فقط به اندازه مرور خاطرات دیروزم
دوریت دیوانه ام کرده است

 


 
 
با تو
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
 

امروز روز زیبائیست
خورشید طلایی زندگیم دوباره ازپشت کوههای بلند تاریکی طلوع میکند
عشق من
باتو روز جدیدی را شروع میکنم
بیا ابرهای تیره غم را ازدیدگانم دورکن

 

 


امان ازچشمانم که حتی وقتی بسته است بازهم تورا می بیند
امان ازدستانم که حتی وقتی قهراست باز تورامی خواهد
امان از احساسم که حتی وقتی دلگیراست بازدلتنگ تومی شود
امان ازقلبم که حتی وقتی شکسته است بازبرای تومیتپد

 




 
 
همه کسم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
 

چگونه بگویم عشق منی
چگونه بگویم همه کسم شده ای
چگونه بگویم که بند بند سلولهایم خواستنت را - عشقت را-نیاز به دیدنت را-حتی بوئیدنت را فریاد میزنند
عشق من به چشمانم نگاه کن -صدای نفسهایم را بشنو-خواهش دستانم را لمس کن-آتش لبانم راحس کن
تمام من تورامیخواهد تمام تورا

 


 

 

برای تومینویسم
برای تویی که تمام احساسم را یک جا تسلیم توکرده ام
تویی که همه کسم شده ای
اکنون قلبم درحال انفجاراست ازدردی که خود بازبان تلخم به جان توانداخته ام
میدانم که باتوچه کردم
توعشق منی تمام احساس منی
دردتودردمن است
بامن بمان همیشه بمان
من تمام دنیارا بدون تونمیخواهم

 



 
 
حیف حیف
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 

دوست دارم روزی که هوا بارانی است
و درختان همگی جامه رنگی دارند
بدوم درباران و به آغوش کشم آسمان را باران را
صورتم خیس وباران خورده
دردلم شورو شعف برلبانم لبخند
اما حیف...
نه هوابارانی است نه درختان رنگی نه دلم پورشوراست نه لبانم خندان
حیف حیف ، باز این دل تنهاست...

 

 


 
 
تنهایی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
 

این منم
قاب عکسی روی دیوار
هست زیرا تومیخواهی باشد
گردغبارسالهاست که این قاب را پرکرده است ودیگرمرا نمیبینی
کاش دستمالی برداری و غبارسالیان تنهاییم را پاک کنی شاید مرا بخاطربیاوری
ازاین تنهایی خسته ام
کاش ...

 


 

 

کمی مهر ازخرمن خورشید میچینم
کمی مهتاب ازماه
کمی عطرازیاس سفید
کمی سرخی از گل رز
یک ستاره هم میچینم از آسمان برپیشانی مینشانم
وتاجی ازبلور برسرمیگزارم
ازرویاهایم لباسی حریر میدوزم
بازامشب هوای توبرسرم زده است
میخواهم زیباترازهمیشه باشم

 


 
 
دلم تنگ شده برات
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
 

 

دلم تنگ شده برا روزایی که:

شبا اس میدادی: "مال خودمی"

روزی بیس بار اس میدادی: "دوستت دارم"

وقتی قهر میکردم، قبل از اینکه بخوابی اس میدادی: "آشتی نکردیماااااا"

 


هنوز قهری

 


دلم تنگ شده


http://up.patmat.ir/images/ou5h6g9gxwe8gnidcpvn.jpg


 
 
تو...
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

 

تویی که الان دلت واسه یه بی معرفتی تنگه …
تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره …
تویی که بغضتو قورت میدی که یوقت گریه نکنی …
تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی …
تویی که تا میای یه کاری بکنی میگی :
… بیخیال…
تویی که واسه خودت آواز میخونی …
تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی…
تویی که تو دنیای مجازی حتی خودتو گم کردی …
تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کنی …
به سلامتی تو …

 

 

مـــــاســـه هــا

فراموش کار ترین رفیقان راهند !

پا به پایت می آیند ،آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد ،

اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد ، تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود !

مــــــا از نســــل مـاسـه نیـــــــستیم . . . !

♥♥ از نســــل صــدفیــــم . . . ♥♥

صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند .

 

منبع :  ღღღبغض نفس گیرღღღ


 
 
خاطرات
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

 

گاهی باید شست

تمام حس و ذهن و فکررا

گاهی بایدشست تمام خاطره هارا

درست آن قسمتی که باحماقت وبی فکری توام بوده

درست آن قمستی که اشتباه کردی

مینشینم پای خاطره هایم

مرورمیکنمشان خط به خط

روزبه روز

بعد همگی را یکباره ازذهنم پرتشان میکنم بیرون

بعضی ها ارزش ماندن درخاطرها را هم ندارند...


 
 
سیگار
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
 

از عجایب سیگار همین بس که آتشش آرامت میکند در برابر کسی که دلت را آتش زده . . . !


 
 
ردپای حضورت _ کنج تنهایی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢
 

سهم من ازتو
نیم نگاهی است گاه و بیگاه
میجویم خودرا 
درنگاهت در نفست درقلبت
کلید صندوقچه قلبت را به من بده
میخواهم خود را بیابم

 

خریدارم 
تمام تنهاییهایت را
تمام غمها و دردهایت را
تمام اندوهت را 
میخرم آنها را به قیمت تمام احساسم
که خرج میکنم و به پایت میریزم 
تا آنجا که حالت خوش شود
چون نسیم بهاری
چون باران پاییزی
اکنون
حال خوشت را خریدارم
به قمیت تمام احساست 
که چه زیبا میکند دنیایم را 

 

میخوانم 
هزاربارمیخوانم 
ردپای حضورت را 
برجای جای زندگیم
حتی یادت نیز لبخند رابه لبانم هدیه میدهد 

بامن بمان تا آخردنیا
میخواهم کتابی باشد بودنت برایم بابینهایت صفحه 
هرروز مرورکنم تورابدون ترس ازبه پایان رسیدن این رمان شیرین
بامن بمان تاآخر دنیا

 

وقتی قهوه  ات تلخ باشد
درکنج تنهایی
وبادلتنگی  آن را بنوشی
میخواهی فالت چه شود
عشق و وصال معشوق؟
خیر
همین میشود دیگر
دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی
تنهایی و تنهایی و تنهایی
تلخی و تلخی و تلخی

 

 

تورا به بلندای امروز 
دوست میدارم

خورشید عشقمان همیشه فروزان 
 خانه ای گرم ،روشن وطلایی همچون گیسوان سوزانش برایمان آرزومیکنم 



 
 
خاطرات_عاشقانه_دلتنگی_بوسه
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
 

قسم به تو 
به چشمانت
که لبخندش
معجزه میکند

             قسم به تو
             به دستانت
             که لمسش
             آرامش میبخشد

                                  قسم به تو
                                  به قلبت
                                  که صدای تپشهایش
                                  سرود شادی میخواند برایم

                                                                 قسم به تو
                                                                 به لبانت
                                                                 که بوسه اش
                                                                 به آتش میکشد احساس یخ زده ام را

 

 

 

تودردناک ترین خاطره زندگیم که باشی
بازهم خیالی نیست
همه آن روزهارا
تمام آن خاطره هاراجمع میکنم
ودرته صندوقچه قلبم بایگانیشان میکنم
بدون شماره کردن
تاهیچوقت پیدایشان نکنم

 

 

 

دلگیرم 
ازتمام شما
شمایی که ندانسته 
چه بی رحمانه به مسلخ میبرید 
نجابت و پاکی را
ازاویی که چه ناجوانمردانه 
به حراج میگذارد انسانیت یک زن را
ومن مجرمم 
جرمم آزادی است
به دارمکافات آویزانم به جرم اینکه نخواستم احساسم را تسلیم کنم به کسی که لایقش نبود
تمام کسانی راکه حتی ذره ای به انسانیتم شک کرده اند را به خدا میسپارم 
ودادم را ازاو میخواهم
واورا به جهنم میسپارم 
میدانم که درآتشی که خود افروخته میسوزد
وخواهد سوخت 
حیثیت چیزی نیست که به راحتی به دست بیاید
خدا حیثیتت را حفظ کند اگر بخواهد که دردی که من تجربه کرده ام را تجربه نکنی
اما من به عدالت خدا ایمان دارم 
باید بچشی ضرب خنجری راکه ناجوانمردانه برقلبم فروکردی
ومن چون گذشته درسکوت و خلوت خویش می نشینم
مینویسم و احساسم را ارج مینهم 
دنیای تنهاییم را باهیچ چیز عوض نخواهم کرد

 

 

 

بوسه را اینگونه دوست دارم
هول هولکی
عمیق
شیرین
درست زمانی که میخواهی درب راببندی
گویی هرچه به آخرین لحظه نزدیک ترمیشوی
بوسه ها هم شیرین ترمیشوند

 

 

 

گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند
حتی درخواب 
برموهایت دست می کشند
بیدارت میکنند 
روشن و واضح روبرویت حرکت می کنند
وتو مرورمی کنی تمام آن روز را 
گاهی لبخند گاهی اشک نصیبت می شود
گاهی آرزو می کنی آن روزها برگردند
گاهی خدارا شکر میکنی که دیگر آن روزها رفته اند
گاهی برایت فقط آه وای کاش باقی می ماند
وگاهی کسی که آن خاطره را برایت رقم زده رادرکنارت می بینی
خداراشکرمیکنی
درآغوشت میگیری
وباحس آغوش او خاطراتت را دوباره مرورمی کنی
واینگونه زندگی به رویت لبخند می زند
برایتان خاطرات شیرین آرزو میکنم

 


 

 

عشق آغازمیشود 
هردم دروجودم
درست ازآن لحظه ای که 
مراصدا میزنی
آن زمانی که خسته اما شاد به چشمانم خیره می شوی
من خستگیت را میخوانم 
وتو مهربانترازهمیشه میگویی
من برای تو کوه هارا جابجا میکنم این که چیزی نیست

 


 

 

 

ازعشق میگویم
ازمهربانی
ازثروتی بیکران که خدادروجودم نهاده 
چیزی که بعضی انسانها آن را گدایی میکنند
بعضی درحسرت فقط قطره ازآن چون تشنگان درانتظارباران چشم درراهند
وتو چون غارتیان
چه بی پروا خواستی به غارت ببری تمام خوبیهارا 
وخداراشاکرم که ثروتی ازعشق و مهربانی نصیبم نموده تمام نشدنی
گاهی به اشتباه فکرمیکنی که آن را زیرکانه ازمن ربوده ای 
اما برای من فرقی نمیکند
تو که هستی و که باشی
تمام مخلوقات خدا دوست داشتنی هستند 
پس دوست میدارم 
دوست میدارم 
ودوست میدارم 
تودرحماقت خود باقی بمان

 

 

 

 


 
 
عاشقانه و دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢
 

نگاهت را میخوانم

هرآنچه دردلت میگذرد 

دردیدگانت نوشته میشود
ومن تنها کسی هستم که خط چشمانت را میخوانم
امروز نوشته است :
به عصبانیتم نگاه نکن
من عاشقت هستم
 
 
خورشیدخانم 
گیسوانت را جمع کن 
ازدنیای من برو
میخواهم فقط سیاهی را ببینم
وتاریکی را میهمان کنم
دنیا سیاه باشد
بهتراست 
تاپرازرنگهای ظاهرن زیبایی که 
فقط غم را هدیه می کنند
 
 
عاشق که شدی
یعنی دربند کشیده می شوی
دربند یک حس زیبا
یک اسارت دلنشین
یک اعتیاد خوشایند
همه و همه دست به دست هم تورا به سوی خوشبختی حرکت میدهند
آسمان آبی تر
گلها رنگی تر
 پیچک دیوار خانه سبزتر
حتی دیگرهوای بارانی بدنیست بلکه برعکس زیباترین و دل انگیزترین هوای دنیاست
ولبخند میهمان که نه صاحب خانه لبهایت می شود
عاشق که شدی همه چیز زیباترمی شود
تمام وجودت احساس میشود 
وهمه چیز اورا به یادت می آورد
صدای قلبت همیشه به گوشت میرسد
ضربانش هرلحظه عشقت را بیادت می آورد
چه حس زیباییست عاشقی
 
 
مینویسم برای تو
مینویسم از حسم  نیازم ازدلم
مینویسم بااینکه میدانم آنها را نمیخوانی
همانطور که درچشمانم نوشتم  وتو نخواندی
درقلبم نوشتم و تو ندیدی
دردستانم نوشتم و توحس نکردی

اما روزی خواهد آمد
وکسی ازسرزمینی دور خواهد آمد 
دفترچه شعرهایم را بازخواهد کرد
دانه دانه شعرهایم را برایت خواهد خواند
آنروز مرا بخاطرخواهی آورد
چشمانم دستانم قلبم همه را بخاطرخواهی آورد
وترجمه میکنی عاشقیم را 
آن روز خواهد آمد
 

 


 
 
فقط بخاطر دوستانم ...
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

وقتی هوا بارانی باشد
نسیم خنکی هم صورتت را نوازش کند
دلت هم تنگ شده باشد
دیگرهمه چیز آماده است برای ضیافتی بزرگ
دعوت میشوی به میهمانی اشک 
به میزبانی چشمانت
با همراهی قلبت 
هرچه باشکوه تربرگزارش کن
شاید دیگرباران نبارد

 

زمان میگذرد 
بی هیچ درنگی
اما من
ساکن وبی رمق چون مردگان فقط به تماشا نشسته ام 
فقط گاهی
 یادی خاطری لبخندی محو برلبانم می نشیند
وگاهی
 یادی و خاطری قطره اشکی برگونه ام

 

چه دنیای ساکتی !


دیگر صدای تپش قلب ها غوغا نمی کند


به گمانم همه شکسته اند ....

 

 


 
 
عاشقانه_دلتنگی
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
 

احساسم را به دار آویختم...
منطقم را به گلوله بستم...
لعنت به هر دو
که عمری بازی ام دادند...
دیگر بس است،
می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم...

 

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

 

گفته بودم دیگر نخواهم نوشت
اما...
وقتی که ذهنم پر از تو باشد
تمام جدول ضرب، تمام چند مجهولی ها
با تو حل می شود...
تمام خیابان هایی که مرا قدم می زنند
در تو ختم می شوند
وقتی که ذهنم پر از تو باشد

 

نه اینکه دردی نیست ،
گلویی نمانده برای فریاد ...
شده ام حاجی فیروزی پر از فریاد درون و لبی خندون ...


 
 
جــــواب ...
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
 

 

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات


میشــه یه جمله


که میکوبن تو صورتــــت


"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!

 


دختر کوچولو: چیکارم داشتی گفتی بیام اینجا؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسر کوچولو: میشه با پسرای دیگه بازی نکنی؟،

 


 
 
خطـ خطــے هایَـ ـم...
نویسنده : نیشا مهرزاد - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

از خطـ خطــے هایَـ ـم

ساده نـگــــــــذر . . . !

بــه یـاد داشتــــــہ باشـــــ . . .

اینــــ دلــنـوشــــــتــــــہ ـــها را

یکـــــ دل ، نــوشـــــتــــــه. . . ! 

 


 
 
رفتی...
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
 

رفتی...
بدون خداحافظی...
اما دلم نشکست!..
رفتی...
و حسرت آن نیم نگاه آخر بر دلم ماند...
اما دلم نشکست...
رفتی...
و سراغم را هم نگرفتی! ...
اما دلم نشکست! ...
میدانی از چه دلم شکست؟...
از اینکه وقتی میرفتی باران میبارید!...
با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت...
بدون آنکه ببینی...
بدون آنکه کسی ببیند...
خاک راهت را یادگاری خود کنم...
اما اشک آسمان رد پایت راشست و رفت!...
با خود گفته بودم که بعد از رفتنت...
خاطره ی بودنت را در آغوش میگیرم...
باران آن را هم شست و رفت...
حالا من مانده ام و ...
کاسه آبی که آورده بودم پشت پایت بریزم!...


 
 
دوستـت دارم
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
 

مـــی خـــواهـــم داستــانـــی از علاقــــه ام بـــه تــــو را بنـویســم
 
یـــکی بـــــود ، یــــکی ...
 
بــی خیال........!!
 
خــــلاصـــه اش میشود اینــــــکـه :
 
دوستـت دارم ، لعـــــنتـی . . . !


 


 
 
فـــقط خوابتـــــ را ببینمـــ
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
 
چـهــــ مــے دانــےاز دل ِتنگیهایم

گاهــــے به خدایتـــــ التماس مــےکنم

فـــقط خوابتـــــ را ببینمـــ

مـــے فهمــــے؟!؟

فقط خوابتـــــــــ را

لعنت به مــــــن




 
 
آرزوهــآمـ
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
 

مـنــ ..

تـنــهـآیـے ..

اُتـآقـمــ ـ ..

خـآطــرآتــ ـ ..

بــغــضــ ـ ..

+ بـدونــِ ــ تـو دیــوآر آرزوهــآمــو گــرد و غــبآر گــرفــتـه..


 
 
نترس
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

نوازشم کن...
نترس
تنهائیم واگیر ندارد...


 
 
یادت هستــــــــــ؟؟؟
نویسنده : علیــرضــا - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 
یادت هست فقط میگفتی لب تر کن . . .
 
 لب که هیچ چشمانم را تر کردم ولی باز ترکم کردی. . .