یک کلام،خدا تو بهترینی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ
  • زانوهامو بغل کرده بودمو نشسته بودم کنار دیوار
    دیدم یه سایه افتاد روم
    سرمو آوردم بالا
    نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
    تمام صورتمو عرق شرمندگی پر کرد
    گفت:تنهایی
    گفتم:آره
    گفت:دوستات کوشن؟
    گفتم: همشون گذاشتن رفتن
    گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
    گفتم:اشتباه کردم
    گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
    گفتم:نه
    گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
    گفتم:بودم
    گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
    گفتم:بردم، همین الان بردم
    گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
    گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
    سرمو انداختم پایین-گفتم:آره
    گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو ببخش
    گفتی:ببخشم؟
    گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری
    گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
    تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودم و نمی ذارم
    گفتم:فقط شرمندتم
    گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
    گفتم:آخه تنهام
    گفتی:پس من چی رفیق؟
    من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
    من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
    اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
    من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
    همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
    اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
    دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم
    گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
    گفتم دوست دارم...
    گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
    بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی
    یک کلام،خدا تو بهترینی