اس ام اس های جدایی و خدافظی سری اسفند 92 - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ
  • اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !
    اگه می دونستی یه بندر هنگام رفتن کشتی ها چقدر تنها میشد !
    اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !
    اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت نمی گفتی : خداحافظ …

    .

    .

    .

    برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
    برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !
    تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر …
    برو با یک « من » دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

    .

    .

    .

    میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچوقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خداحافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه

    .

    .

    .

    او می رود دامن‌کشان
    او می رود دامن‌کشان
    او می رود دامن‌کشان
    من…
    زهر ِ تنهایی چشان…
    و سالهاست،
    …رفتنش هر غروب ، در ذهنم تکرار میشود

    .

    .

    .

    رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
    با اشک تمام کوچه را تر کردم
    دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
    وابستگی ام را به تو باور کردم . . .


    .

    .

    .

    ابراهیم که نیستم میگذاری میروی …
    این آتش نبودنت بر من گلستان نخواهد شد !!!
    .
    .
    .

    همه یهویی ها خوبن :
    یهویی بغل کردن
    یهویی بوسیدن
    یهویی دیدن
    یهویی سورپرایز کردن
    یهویی بیرون رفتن
    یهویی دوست داشتن
    یهویی عاشق شدن
    اما امان از یهویی رفتن !
    .
    .
    .

    روزی ازم پرسیدی بزرگترین آرزوت چیست ؟
    گفتم بر آورده شدن آرزوی تو !
    ولی ندانستم آرزوی تو جدایی از من است . . .
    .
    .
    .

    از روزهای رفته نگو
    روزهای مانده را تعریف کن
    با چند ماه خداحافظی کنم
    به چند خورشید سلام
    تا بیایی …. ؟!
    .
    .

    .

    یادت هست…؟!
    روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟!
    و من سکوت کردم…
    دیدی …! جاده جایی نرفت…!
    آن که رفت ، تو بودی
    راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست
    همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را  . . .
    .
    .
    .

    چشمان مرا به چشمهایش گره زد
    بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
    او رفت ولی نه طبق قانون وداع
    یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد . . .
    .
    .
    .

    درد دارد…
    وقتی با نسیمی برود…
    کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…
    .
    .
    .

    هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟
    نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !
    .
    .
    .

    آتش زدن به یک “سرنوشت”
    کبریت نمی خواهد که !!
    “پـــا” می خواهد …
    که لگد بزنی به همه دارایی یک نفر …
    و …
    بـــــــــروی .. !!
    .
    .
    .

    ای کاش . . .
    قانون همه ی دوستی ها این بود :
    یا رفاقت تعطیل ..
    یا جدایی هرگز ..!
    .
    .
    .

    رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

    آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

    از دل برکه شب سر زد و تابید به خورشید

    تا دل روشن نیلوفری اش پاک بماند

    .

    .

    .

    تکیه به شونه هام نکن

    من از تو افتاده ترم

    ما که به هم نمی رسیم

    بسه دیگه  بذار برم