خاطرات کودکی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ
  • آی مَردم !

    من هم مثلِ شما آدمم .

    فقط چشمهایم

    خسته از خراشِ یک احساس ،

    می بارد ...

     و فریادهای تب کرده ای که

    پُر سر و صداترین سکوتِ زندگی ام شده ،

    دلم را می سوزاند ...

    صدایِ ریشِ قلبِ مرا

    فقط دل شکسته ای می شنود ،

    که تاریکی بر روشناییِ زندگیش

    سایه انداخته ...

    " فریماه "





    دلِ تو که می گیرد ،

    انگار شادی می میرد

    و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

    وقتی که تو دلتنگی ...

    دلِ تو که می گیرد

    انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

    و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

    دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

    و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

    من ...

    به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

    و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

    دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

    اینجا زمین نامَرد است

    و آسمان می داند

    که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

    تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

    دست هایت را به دستهایِ من بسپار

    و به آفتاب لبخند بزن .

    فردا آفتابی است !

    " فریماه "





    این بازی نیست !

    این کودکانه هایِ من نیستند ...

    اینجا

    من ...

    به اندازه ی تمامِ خنده هایِ تو ،

    دلخوشی لازم دارم ،

    تا بفهمم که تنها نیستم ...

    سفسطه نمی کنم !

    دلم گواهی می دهد که آمدنت ،

    بزرگترین اتفاقِ لحظه هایِ سرشارِ من است ...

    اگر گُل می دهم در زمستانِ این روزهایِ زمین ،

    برایِ باوری است

    که سالیانِ دراز در دلم ریشه زده بود ...

    قبله ام را به چشم هایِ تو می دهم،

    نماز کن

    در سپیده دَمِ بارانیِ فردا ....

    " فریماه "





    من می مانم و تو

    تو می مانی و من

    و خاطره هایی که بینِ ماست ...

    این روزها که می وزند بادها از جانبِ کوه

    و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

    ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

    و سبز می شویم ...

    گمان نکن که نمی دانم

    تو به رویِ خودت نمی آوری .

    وگرنه من خوب می دانم

    که چقدر سبزتر از مَنی ،

    و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگتر از من است ....

    حیف !

    کاش قدرِ دست هایت را بدانی

    باغ برایِ دست هایِ تو ، کَم است

    چه برسد به من

    که برگ هم نیستم !

    " فریماه "

     

    عزیزان این نوشتها ، نوشتهای عزیزان و نویسنده هاست لطفا اگر کپی برداری می کنید نام نویسند رو در آخر مطلب قرار بدید و حذف نکنید تا حق اثر نویسنده ضایع نشه ...

    با تشکرقلب