انتظار - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
  • چه وحشتناک است !

    اندیشیدن به خیابانی که در انتهایِ آن ،

    تو در انتظارِ من ننشسته ای ...

    دیگر چشم هایم را خسته نمی کنم ،

    انتظارِ آن که بیایی از پشتِ افق ها ؛

    فایده ندارد ...

    باید سر بر گردانم !

    در بی نهایتِ آن طرف ،

    همه به انتظارِ من نشسته اند ...

    مقاومت بیهوده است

    تو نمی آیی !

    "فریماه "

     

     

    کاش چند قطره ای باران می بارید ،

    دلم برایِ روزهایِ بارانیِ پُر هیاهو ، تنگ است ...

    دلم برایِ پنجره ای که

    آن سویش ،

    درخت هایِ سر سبز و شاد ،

    با قطراتِ ریز و درشتِ باران ، عشقبازی می کردند ،

    تنگ است ....

    دلم برایِ پیاده روی هایِ خلوت و دلگیرِ آن روزها ،

    پَر می کشد ...

    دلم تنگِ آمدنِ چند قطره ای باران است .

    دلم تنگِ آمدنِ پاییز است !

    تا دوباره همه چیز از نو ، شروع شود ...

     "فریماه"

     

     

     

    کم کم دارد سرد می شود !

    این روزها

    بیشتر از همیشه

    دلم می خواهد که عاشقت باشم ...

    تو که می آیی در نظرم ،

    وقتی که به تو فکر می کنم

    وقتی که بعدِ این همه سال ،

    باز هم مَستِ بویِ توأم ،

    وقتی که خاطراتِ خوشِ با تو بودن را ،

    در ذهنم مرور می کنم ،

    تازه می فهمم

    که چقدر دلم برایت تنگ است ...

    دلم تنگ است و

    چشمانم حسرت بار ...

    این دلِ بیچاره

    از نازِ نگاهت به جان آمد ....

    بشکن این سکوتِ آشنا سوز را

    ای آشنایِ من !

     "فریماه"

     

     

     

    امشب

    بویِ نبودنت همه جا پیچیده ،

    و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ،

    فریاد می زند

    که تو دیگر نخواهی آمد ...

    دلم می خواهد

    همه ی شیشه ها را بشکنم

    و گلویِ کسی را پاره کنم

    که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست ...

    خفه اش کنید !

    من دیگر طاقت ندارم ...

    "فریماه"