خیال - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ
  •  

    نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،

    از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...

    تلخ می شود گلویِ حسِ نابم

    وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...

    انگار تنها نگاهی بیش نبود ،

    پوچ و تو خالی ،

    چون پاییز ...

    زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند

    و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها

    و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،

    به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...

    من

    لانه ی خالیِ تو شدم ...

    ( فریماه )

     

     

     

    خوشا به حالِ باد !

    که گونه هایت را لمس می کند

    تو را آغوش می گیرد ،

    و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ...

     کاش !

    مرا نیز باد می آفریدند

    و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ...

     عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟!

    در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند

     

     

     

    مسیحِ سایه نشینِ واژه های عاشقانه ی من !

    خستگی هایم را

    در پیچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

    گُم می کنم .

    و طاقتِ صبورانه ات را ،

    عشق معنا می کنم ...

    من سالهاست

    که سایه نشینِ تکلمِ عشقم ... !