دلم - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ
  • برای روزهایِ تنهایی دلم

    نمی توانم چراغی بیاورم ...

    نمی توانم ترانه ای بگویم

    و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...

    سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم

    و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،

    ایستاده است به آوازی تلخ

    و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...

    من اینجا

    و به غربتِ کلامِ شعرهایم

    به نهایتِ عجزِ حرف ها

    و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ...

    خودم بهتر می دانم

    شعرهایم تمامی ندارند .

    و گریه های نا نوشته ام ،

    رویِ باران را سپید کرده است ...

    من !

    اینجا

    غروب را در انتظارم

    ( فریماه )




    دلم را ، دلم را ، دلم را ببر

    به هر جا که می خواهی ، آنجا ببر

     دلم را از این کوچه ی بی عبور

    به آبی ترین شهرِ رویا ببر

     مگر آفتابی شود چشمهام

    مرا آن سویِ آسمان ها ببر

     دلِ خانه زاد و غریبِ مرا

    برایِ تماشایِ صحرا ببر

     کویرانه با خویشتن زیستم

    نگاهِ مرا سمتِ دریا ببر

     گرفتارِ امروزِ مُردابی ام

    شبانه مرا سویِ دریا ببر

     کجا می روی ، عشق ! بی من مرو

    بمان با دلم یا دلم را ببر