عاشقانه و دلتنگی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ ساعت: ۱:۳٩ ‎ب.ظ
  • دلتنگت که می شوم ‎
    به عکست پناه می آورم ‎
    خط به خط چهره ات را نوازش میکنم‎
    صدای دلنوازت درگوشم می پیچد‎
    می گویی دوستت دارم ‎
    به صورتت لبخند می زنم ‎
    وبساعت روی دیوار ملتمسانه نگاه می کنم ‎
    کاش زودترحرکت کنند این عقربه ها ‎
    آنها نمیدانند من دلتنگ یارم

     

     

     

    ازدستش عصبانی هستی
    هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی
    بعد صدات میکنه چندین بار
    نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری
    بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه 
    توغلط میکنی بامن قهرکنی 
    ازلحن صداش خندت میگیره 
    همین برای خوشبخت بودن کافیه اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه

     


     

     

     

    هیچ نمیخواهم 
    جز یک بوسه
    بوسه ای به گرمی آفتاب 
    به بلندای کوه
    به روانی آب
    به شیرینی عسل 
    به چسبندگی آهن ربا 
    بوسه ای که همچون صاعقه 
    برق شادی را درچشمانم بنشاند
    و طوفانی بپا کند درقلبم 
    درست مثل بوسه های تو

     


     

     

     

    قرار بود حلقه ای باشی برانگشتم 
    نه زنجیری بردستانم
    قراربودتاجی باشی برسرم
    نه یوغی برگردنم
    قراربود آرامشی باشی  برقلبم 
    نه شکنجه ای براحساسم
    قراربود بهشت را تداعی کنی برایم
    نه جهنمی بسازی دروجودم
    قراربودعاشقی کنیم
    قراربودعاشقی کنیم
    قراربودعاشقی کنیم
    قراربود...

     

     

     

     

    خاطرات باران خورده
    صورت باران خورده
    دست دردست هم
    چه عاشقانه میدوند زیرباران
    ومن خیس  باران 
    محو تماشای توام 
    که هربار با باران می آیی
    همانطورکه با باران رفتی
    خوب امروز می خواهی میهمان کدام خاطره مان باشیم‎

     

     

     

     

    یک صحرا دلتنگی‎
    یک چشم بی تابی‎
    یک آسمان خاطرات تو‎
    باران ببار‎
    که هم صحراتشنه است ‎
    هم چشمان من‎

     

     

     

     

    گاهی دل می بندی به یک سیگار
    میشود یارت
    کنارت میماند درغمها،شادیها
    درست مثل تو
    که شریک غمهایم 
    یارشادیهایم شده ای
    ومن دل می بندم 
    به یک پک ازسیگارت
    هی رفیق یک پک هم بجای من بزن

     


     

     

     

    امشب باز خواب ازچشمانم ربوده است یادتو
    من ماندم و هجوم خاطرات گذشته
    من  ماندم و مرورهزارباره رویاهای آینده 
    ومن به تومی اندیشم 
    تویی که تمام خاطرات گذشته و تمام رویاهای آینده منی
    تویی که همه کس و همه چیزم شده ای

     

     

     

     

    وقتی نیستی، بی قرارم منقلبم 
    وقتی هستی، بی قراری منقلبی
    واین بی قراریها
    طوفانی بپا میکند درمن 
    نه پای رفتن دارم 
    نه توان ماندن
    توبگو چه کنم؟

     

     

     

     

    آن شب خواهد آمد 
    یک شب سردو بارانی
    شبی که دیگر قلبی درسینه ام نیست تا با تپشهایش دیوانه ام کند
    شبی که چون غریبه ای ازکنارت گذرمیکنم
    وتو مرورمی کنی  تمام خاطرات شیرنی که تلخ ِتلخ شده اند   
    آن شب خواهد آمد 
     درچشمانت خیره می شوم و می گویم ببخشید شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟