بوسه و عشق - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٥٤ ‎ق.ظ
  • اگرتمام دنیا را هم یک جا به من بدهند
    با یک لحظه آغوشت 
    عوض نمیکنم
    جایی که امن است و آسایش
    گرم است و آرامش
    آن کنجی که فقط وفقط مال  من است 
    گاهی به گاهی صدای تپشهای قلب عاشقت
    و گاهی هم عاشقانه ای شور انگیز
    زیباترازهمیشه سکوت زیبا یش را می شکند
    من آغوشت را با دنیا عوض نمیکنم

     

     

    هرکسی لایق چیزی است
    یکی لایق احترام
    یکی لایق دوستی
    یکی لایق بی احترامی
    یکی لایق ناسزا
    یکی لایق بوسه 
    یکی لایق...
    وتو
    لایق عشقی
    عشقی جاویدان

     

     

     

    به چشمانم که نگاه میکنی
    چون جام جهان نما 
    دست دلم رو میشود
    چشمانت میخندند
    ومن به چشمانت میگویم
    تشکرلازم نیست 
    یک بوسه کافیست

     

     

     

    یک سبد لبخند سفید
    با روبانی صورتی ازعشق
    هدیه هرروزه تو به من است 
    ومن خوشبختی را ازدرخت گیلاس میچینم
    وکمی سیب سرخ
    همه چیزآماده است برای ضیافتی عاشقانه

     

     

     

    میدانم دردی که درسینه داری 
    چگونه عذابت میدهد
    مرهمی خواهم ساخت 
    با عشقم 
    بوسه هایم
    نوازشهایم
    و دستانم
    وبرسینه دردمندت آرامشی را به ارمغان خواهم آورد 
    معجزه پروردگارم را خواهی دید
    خیلی زود 
    خوشبختی درهمین نزدیکی است کافی است دستانت را به سویش درازکنی

     

     

     

    جهنمی بپا خواهم کرد 
    عظیم ترازجهنم وعده داده شده
    کافیست خاطراتت را به آتش بکشم

     

     

     

    درمقابل تمام عاشقانه های دنیا
    درمقابل تمام نفرتهای دنیا 
    فقط سکوت میکنم
    سکوت بلندترین پاسخ من به توست 
    شاید که بفهمی درک کنی وکمی خجالت بکشی
    دوست دارم دست نوشته ات راپیش رویت دوباره و دوباره بخوانم 
    شاید.................

     

     

     

    دربی قراریهایم 
    درتنهایی هایم
    دردلتنگیهایم 

    یادت مانده است 
    چند عکس
    چند دست خط
    اینها مرا دیوانه ترمیکنند
    نه آرام

     

     

    صدای کلاغها غوغا بپاکرده اند
    درلابلای سنوبرقدیمی همسایه
    اول صبح است 
    صدای دلخراششان قلبم را تکان میدهد
    روی آسفالت بی روح خیابان
    جسد کلاغی با چشمانی باز که به آسمان خیره مانده است
    رگه نازک خونی درکنارش
    مرگ را به رخم میکشد
    زیرلب صلوات میفرستم
    اکنون صدای کلاغها را درک میکنم
    ازجداییها می نالند 
    خداصبرشان دهد