آخرین ایستگاه عاشقی... - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ
  • دستی نیست ، تا

    نگاه خسته ام را نوازشی دهد

    اینجا باران نمی بارد

    فانوسهای شهر ، خاموش و مرده اند

    دست های مهربانی ، فقیرتر از من انــــد

    نامردمان عشق ندیده

    خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم

    دلم می خواهد آنقدر بنویسم

    تا نفسهایم تمام شود

    آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم

    تا سرم فریاد کنند

    می خواستم واژه ای پـیدا کنم ، تا

    دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند

    ولی

    واژه ها باز هم غریبی می کنند

    می خواستم کاغذی بیابم ، منت نگذارد

    تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم

    امّا ! اعتمادی نیست

    این لحظه های لعنتی

    باز هم مرا عذاب می دهند

    این دقیقه های بی وفــــا ، بی وجدانترینِ عالم اند

    آیا اینجا

    آخرین ایستگاه عاشقیست؟؟؟