برف و بارون و عشق... - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ساعت: ٧:۳٤ ‎ب.ظ
  • پچ ِ پچ ِ باران را می شنوی؟
    عاشقانه هایش را برای تو فرستاده ست!
    گاه در کوچه می رقصد و پای کوبی می کند!
    گاه شیشه ی ِ پنجره ی ِ اتاقت را می نوازد…
     و برای قدم زدن، می خواندت
    برخیز و خویش را از غمی که تا مرگ ِ احساس می بردت، رها ساز
    خیس شو در بارانی که روحت را طراوات می دهد
    باران، همه بهانه است
    موهبتی ست از سوی ِ خدا
    گاه، خدا نیز بهانه می کند
    و  مست می شود
    برای بارش ِبوسه هایش
    و تا آغوش بکشد تو را
    از همه ی ِ آن لرزه گناهانی که سبب ِ اندوهت می شوند
    آری، سروده ام را بگذار به حساب ِ تب و هذیان
    اما باور دار که
    آغوش ِ او بسیار بزرگ است
    گاهی به پچ پچ های باران گوش کن


     

     

    چه رویای زیبایی
    من باشم 
    وتوباشی
    و برف
    که ستاره باران کند خلوت زیبای شبانه مان را
    من سرمارابهانه کنم
    برای رسیدن به آغوش گرمت 
    وتو عاشقانه بخوانی درگوشم
     عزیزم این برف شاهد عشق من است به تو
    ومن غرق شوم درتو 
    با بوسه ای که 
    سالهاست به آتش کشیده جانم را 
    وهنوز هم تمام وجودم گرم است
    چه رویای زیبایی

     

    برف سفید می باری
    ودیدگانم پاکی و سفیدیت را میستاید
    گویی ستاره های آسمان به زمین می ریزند
    ومن دستانم را پراز ستاره می کنم

     

     

    عاشق که میشوی
    دیگرفرقی ندارد
    هواسرداست یا گرم
    بهاراست یا پاییز

    همه چیزعالیست
    هوا
    درختان
    آسمان 
    پرندگان

    چشمانت برق میزند
    لبخند لبانت را رها نمیکند
    وهرلحظه 
    لحظه دلداگیست

    عاشق که می شوی...

     

    همیشه میپنداشتم
    این هوای بارانیست که هواییم میکند
    و لحظه به لحظه بودنت را می طلبم
    اما امروز فهمیدم
    هوای برفی نیز بی قرارم میکند
    دیوانه ام میکند

    برف می بارد
    ومن هم 

    مگر چه میخواهم
    کمی ازتورا
    که مال من باشد
    خود خود خودم

    هرگاه دلتنگت شدم
    امیدی باشد
    برای دیدارت
    برای لمس تنت
    برای بوییدن هوایت
    برای گم شدن دردیدگانت

    بازدیوانه شدم

     

    عاشقانه هایم را
    با برف سفید و پنبه ای مخلوط میکنم
    و آدم برفی میسازم
    که عاشق توست
    قلبم را به آدم برفی هدیه میدهم
    میخواهم قلبم با آب شدن آدم برفی
    نابود شود
    شاید دیگر عاشقت نباشم

    میخواهم به آرامش برسم

     

    سر مــــــــیز شام
    یادت کهـ می افتم
    بغـــــــــــض میکنم

    اشک در چشمانم حلقه می زند
    همه متعجب نگاهـــــم می کنند
    لبخـــند می زنــم

    و میگویم: چقدر داغ بــــــــــــــــود

     

     

    کم کم یاد خواهی گرفت !
    با آدمها ........
    همانگونه باشی ، که هستند ... !

    همانقدر ...

    خـــوب ....
    گـــــــرم .....
    مهـــــربان .....

    و گاهی همانقدر ...
    بـــد .....
    ســــرد ...
    تلـــــــــخ.....



     

    دخیــل میبندم که یلـــــدا تو را با خود بیاورد... 

    یلــــدایِ بی تو به چه کار آیـدم؟ 

    کاش یلــدایِ امســال کوتاهــترین شبِ سال شود 

    اگر نبـــــــــاشی ...

    که نیســــــتی...!

    قلبیلداتون پیشاپیش مبارکقلب