عاشقانه دلتنگی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ
  • دیشب خوابت رادیدم
    خواب صورتت که سوخته بود
    خواب چشمانت که ...

    گرمای وجودت را حس کردم 
    لمس دستانت را حس کردم

    اما نگاهت آن نگاه همیشگی نبود
    نابودی را دردیدگانت دیدم
    وترس را دروجودم حس کردم
    صورتت به سیاهی رسیده بود
    وچشمانت بی فروغ گردیده بود
    ومن چه معصومانه بدنبالت میدویدم
    تامرهمی برچشمانت نهم 

    تاشاید این ریسمان پاره شده زندگی را دوباره گره زنم گرهی کور
    که تاابد باهم بمانیم
    وقتی به تورسیدم
    فقط نالیدم

    وای ازچشمانت

    توچه کردی بازندگی من
    حواست هست ؟؟؟

     

    ای آیینه
    امروز نگاهت کردم
    اما نه مثل همیشه
    نگاهی عمیق و ژرف

    گذرزمان را میبینم و
    چروکهایی که ازگوشه چشمانم به بیرون سرک میکشند

    مگراز تولد یک عاشق چندسال گذشته





    چند رکعت شراب

    تا بهشت مانده !

    شاعر شیراز

    هوای شب نشینی دارد

    ساقی اذان بگو...



     

    عشق ...
    گالری جذّابیست که در آن
    برخی
    یکدیگر را می بوسند
    بعضی ها
    از آن بوسه ها نقّاشی می کشند
    و سایرین
    در حسرت لمس یک بوسه
    تابلوها را
    آرام آرام قدم می زنند

     

    چه بی محابا تنت را لمس میکند
    و حرم تنت را عاشقانه میبوسد
    کاش من هم
    "باد "بودم تا بی دغدغه
    در آغوشت گم میشدم
    وکسی دیگر نمیپرسید
    ؟؟شما؟؟ ..

     

    دیگرازامروز
    رژلبم را پررنگ میزنم
    میخواهم ژست بگیرم
    ژست لبخند
    میخواهم لبهایم را سنگین کنم
    دیگر بازنشود
    دیگرازغمهایم نگویند
    توکه تاکنون دردم را فریادزدم و نشنیدی

    دیگرچیزی جزلبهایم که به رویت میخندد نخواهی دید
    قلبم را که سالهاست فراموش کرده ای

     

    نمی گذاشتم


    به آسانی دلم را ببری


    اگر میدانستم


    بعد از تو


    زندگی


    چقدر دل میخواهد

     

    امروز ازباران میگویم
    اما نه بارانی که رحمت است و لطافت است و شورعشق وزندگی
    امروز از بارانی میگویم
    که با غرش رعدوآتش برق ازآسمان به زمین میبارد
    امروز ازبارانی میگویم 
    که با باد همراه میشود و طوفانی میسازد وهرآنچه درمقابلش ایستاده نابود میکند

    به تومیگویم که همیشه از باران 
    خاطره ای عاشقانه داری
    همه چیزدراین دنیا همانطورکه زندگی میبخشد گاهی مخرب میشود و نابودگر

    گاهی باید جوردیگردید

     

    بوی ِ آویشن کوه های دور را می دهد !

    زنی که ...

    هر صبح به دوش می‌کشد

    چمدانی ...

    لبریز ِ روزمر‎گی ‎...

     

     

    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
    پرسیدند : چه می کنی ؟
    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
    گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
    پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!