کوچولو وچهل روز زندگی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٥٩ ‎ب.ظ
  • کوچولو برای چهلمین روز و آخرین روز باری دیگر دریای چشم و قلب آرام و پرنشاطش را بر روی دنیا متمرکز نمود، بدون اگاهی از چیزی مثل هر روز دیگر از بالین پوستین چسبیده به پوست درخت پایین آمد و خود را آماده برای روزی پر از طنین دلنشین هم گروهی هایش کرد.تابی به بدن خود داد و با خوردن کمی غذا راهی خیابان های درخت ششم شد .

    روز های آخر تابستان بود تمام خیابان ها از تجمع همشهری ها برای خرید پر از هیاهو بود...

    در تمام راه آوازی که باید می خواند را زمزمه می کرد :

    برگ خش خش می کند .......... باد هو هو می کند

    برگ های زرد را ......................... باد جارو می کند

    می رسد از مدرسه .................... باز هم آواز زنگ

    آمده از راه دور ........................... فصل پاییز قشنگ

    بعد از چند دقیقه به مراسم رسید هنوز دیر نبود خود را به اتاق آواز رساند و با همه ی گروه باری دیگر شعر را همزمان خواندن ...

    مراسم آغازین شروع شده بود .

    جیرجیرک ها سومین گروهی بودند که بر سر صحنه می رفتند، کوچولو کمی ترسیده بود از لای پرده نگاهی به بیرون کرد تجمعی از پروانه ها، مگس ها ، کفشدوزک ها و خیلی از حشرات دیگر به چشم می آمد .

    نوبت جیرجیرک ها رسید کوچولو تمام سعیش را کرد و بهترین کارش را ارائه داد ، بعد از اتمام کار همه انها را تشویق کردند .

    کوچولو خیلی خوشحال بود به خانه رفت و تمام روز هر که را دید برایش تعریف کرد که روزش چطور گذشت.....

    آن شب جیرجیرک کوچولو به امید فردا و رفتن به مدرسه رویاهایش را شمارد و به خواب رفت ....امــــــــــا چهل روز از زندگیش گذشته بود و دیگر هیچ وقت دوباره چشمایش را بر روی عالم فانی باز نکرد و به جمع فرشته ها پیوست .....

     

     

    +این مطلب توسط دختر خاله عزیزم نوشته شده ...

    +این نقاشی رو هم منو دختر خالم کشیدیم ، آقا دامادو من کشیدم و عروس خانمو دختر خاله امخجالت