پیرمرد خندا - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ
  • آن شب سرد قلب او را سخت شکستم

    و دل من نیز از حرفهایی که به او زدم سخت گرفته بود

    آن شب ابری و بارانی فانوس در دست و گریان به جنگل رفتم

    بین راه پیر مرد خندان را دیدم که به درختی تکیه داده بود و به آسمان ابری و شب بارانی می نگریست .

    انگار منتظر من بود

    به من نگاه کرد و می خندید و می خندید ......

    به او گفتم دلی که من شکستم برایت اینقدر خنده دار است ؟؟

    گفت آری ...

    اخم کردم و با پیشانی چروکیده به او گفتم پیرمرد ... آری ؟؟؟

    پیرمرد خندید و گفت : در روزگاری که شما زندگی می کنید همه می خواهید عاشق باشید ... و معشوق را گم کرده اید .....

    نمی دانم پیر مرد خندان از درخواست ان دختر به من چگونه با خبر شد !!!

    نمی دانم حق با کداممان بود من یا دختر عاشق ، ولی ....

    من مات حرفهای او شدم !!!

    و برای زندگی بی پایان عاشق و معشوق نیاز است نه عاشق وعاشق ...

    و من درخواست او را به جای عاشق بود ، معشوق بودن را پذیرفتم .

    حال که از آن داستان سالها می گذرد ، از زندگی خود راضی ام

    و در زندگی با او عاشقش شدم و او نیز پذیرفت که باید معشوق باشد ...

    و من عاشقانه وار معشوقه ام را می پرستم .