عاشقانه - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ
  • چه لذت بخش است دیدارت
    وقتی که انتظارش راندارم 
    وقتی که باسرعت به سمتم میدوی تاشاید زودتروزودتر کنارم باشی

    میخواهم 
    نفسهای به شماره افتاده ات را 
    عرق پیشانیت را 
    ولبخند ازدورت را 
    وچشمان مشتاقت را
    ودستانت را


    بازهم صدای پای تنهایی را میشنوم
    بازهم صدای زجه های بی کسی را میشنوم
    دراین شب لعنتی با خودم خلوت خواهم کرد
    خدایا تقدیرم را عوض خواهم کرد

     

    عشقم
    چه خوش آمد گویی زیبایی
    چه عاشقانه های بیاد ماندنی
    هرگز امشب را فراموش نخواهم کرد
    عزیزم
    شکستن غرورم را شنیدم

    اما خدارا شکر که سالهاست
    گوشم به صدای شکستن آشناست

     

    عشقم 
    جانم
    حسادتت را دوست دارم 
    لجاجتت را دوست دارم 
    حال که سخنم آزارت میدهد
    فقط به چشمانم نگاه کن
    که من نگاهت را دوست دارم

     

    حس یک خون آشامو دارم 
    شایدم حس یک کفتار
    منتظر نشستم
    درکمینم
    همین

     

    مـــی گـــذارم و مـــی روم..

    .نــه اینکـــه دوستـــت نداشتـــه باشـــم....

    نــه.....

    چـــون از نخــــودی بــــودن متنفـــرم ...

     

    من از تو میترسم
    زمانی که عاشقانه نگاهم میکنی
    زمانی که به چشمانم خیره می شوی 
    زمانی که بازوانم را چنگ میزنی تا مرا به آغوشت بچسبانی
    ومی گویی
    تنهاراه جدایی ما مرگ است
    مرگ میفهمی؟ 
    ومن ملتمسانه نگاهت میکنم 
    ومی گویم
    من راضی به مرگت نیستم فقط رهایم کن

    باورکن من ازتومیترسم

     

    برمن بتاب ای عشق 
    که بی تو
     قبل از پاییز
    زمستان را میزبانم

     

    سکوتم از اجباریست 
    که عشق آن را حکم کرده است
    وصبرم تاوانیست که
    خدابرایم مقدرکرده است

     چه زندانبان عاشقی وچه زندان سختی

     

    به انتظار نشسته ام 
     نگاه میکنم
     وارد شدن ذره ذره سم دربدن رنجور تورا

    عاشقانه نگاهم میکنی
    صبورانه تحملم می کنی
    اما فراموش کرده ای

    دیوی که روبرویت نشسته 
    ساخت دست خودت است 
    فراموش کرده ای ؟

     

    مرا مرده فرض کنید 
    وقتی به آرزوهایم نرسیدم
    وقتی طعم خوشبختی را نچشیدم
    وقتی قدر لحظات خوش زندگی را ندانستم
    آیا بامرده فرقی دارم؟

     

    تیغی برقلبم
    تیری برچشمم 
    ودشنه ای برروحم

    این سرنوشت باران است

     

    عشقم
     میخواهم روحم را
    جسمم را
     قبلم را
     فکرم را
    نفسم را
    به تو تقدیم کنم 
    تو فقط آرامش را به من هدیه کن

     

    وقتی دلم برات تنگ میشه 
    وقتی سنگینی نبودنت قلبم رو نفسم رو تنگ میکنه

    میرم کنار پنجره می ایستم
    به آسمون نگاه میکنم 
    وگرمی دستت رو 
    بوی تنت رو بخاطرمیارم
     چشمات که روبروم ظاهر میشه
    بارونه که از آسمون چشمام سرازیرمیشه 
    و
    این بارون چشمام تکرارهمیشگی زندگی بارانه