کوک کن ساعتِ خویش ! - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ساعت: ٦:٢۱ ‎ب.ظ
  • کوک کن ساعتِ خویش !
    اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
    دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
    کوک کن ساعتِ خویش !
    که مـؤذّن، شبِ پیـش
    دسته گل داده به آب
    و در آغوش سحر رفته به خواب
    کوک کن ساعتِ خویش !
    شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
    که سحر برخیزد
    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
    دیر برمی خیزند
    کوک کن ساعتِ خویش !
    که سحرگاه کسی
    بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
    که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
    کوک کن ساعتِ خویش !
    رفتگر مُرده و این کوچه دگر
    خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
    کوک کن ساعتِ خویش !
    ماکیان ها همه مستِ خوابند
    شهر هم . . .
    خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
    کوک کن ساعتِ خویش !
    که در این شهر، دگر مستی نیست
    که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمیگردد
    از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
    کوک کن ساعتِ خویش !
    اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
    و در این شهر سحرخیزی نیست
    و سحر نزدیک است
    برچسب ها : جملات فلسفی