با تو هستم ای قلم! - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ
  • با تو هستم ای قلم!

    با تو ای همراه و ای همزاد من ...

    سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت

    شعرهایم را نوشتی دستخوش

    اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

    می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

    این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

    راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

    پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

    می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس..

    می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

    من دگر خسته شدم
    ..
    راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

    اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟

    می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

    بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

    بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

    ازمن ! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

    هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

    صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

    حمله ی خفاشان!!

    جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

    کاغذت می سوزد؟

    من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

    این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

    من دگر خسته ام از این تب و تاب.


    تو بیا و بنویس