دستان زحمتکش یک مادر - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٤:۳٤ ‎ق.ظ
  • هیچوقت به دستانم تا این حد دقت نکرده بودم
    ناخنهایم یک خط در میان شکسته بودند و با لجبار همه را یکدست کوتاه کرده بودم دستانی که در اثر تابش آفتاب سیاه تر شده بود
    و در اثر کار خانه کمی ضمخت
    وقتی بهم رسیدیم دستان هم را به رسم دوستی فشردیم کنار هم در ماشین نشستیم کمی صحبت وبعد باز داستان دستان من
    دستانم را لمس کرد و گفت انگشتاشو
    خندیدم و گفتم مثل گردو فروشا سیاه شده
    گفت مثل دستان زحمتکش یک مادر

    *ب*اران*