متن زیبای غمگین و تنهایی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٢ ‎ب.ظ
  • میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم
    نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم.
    میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،
    میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم.
    مرا در حسرت عشقت نگذار ، بگذار تا زنده ام تو را حس کنم ،
    تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم.
    میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ، نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم.
    دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد، میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد.
    بگذار در این دو روز دنیا به اندازه ی یک دنیا نگاهت کنم ، بگذار به اندازه ی یک عمر تو را در آغوش بگیرم و با تو درد دل کنم.
    میترسم همین لحظه ، همین فردا ، همین روزها لحظه ی مرگم فرا رسد.
    یک مرگ پر از حسرت ، یک مرگ پر از آرزو و امید.
    تنها حسرت و آرزوی من در آن لحظه تویی و حضورت در کنارم است.
    تنها حسرت من در آن لحظه نگاه به چشمهای زیباست است.
    در این دو روز دنیا بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، گرچه سیر نمیشوم از لحظه های با تو بودن، اما هیچگاه نمیمانم در حسرت عشقت.

    (سامیار)


    گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی
    گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی ، کجایی که مرا با بوسه هایت گرم کنی…
    نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام
    در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ، نیست روزی که از تو نگفته باشم
    امروز آمد و از تو گفتم ،نبودی و اشک از چشمانم ریخت و در همان گوشه نشستم ، دلم خالی نشد و گرفته دلم ، کجایی که دلم به سراغت بیاید گلم؟
    نیستی و حتی سراغی از دلم نمیگیری ، یک روز نباشم که تو مثل من نمیمیری….
    نمیبینی چشمهایم را ، نمیمانی تا دلم را ، به نقطه خوشبختی برسانی ، مرا به جایی آرام بکشانی تا خیالم راحت باشد از اینکه همیشه تو را خواهم داشت
    نمیخواهی دلم را ، نمیدانی راز درونم را ، نمیگذاری تا مثل گذشته دلم تنها به تو خوش باشد ، هیچ غمی در قلبم ننشسته باشد ، اگر اشک از چشمانم میریخت یکی مثل تو در کنارم نشسته باشد ، تا پاک کند اشکهایم را ، تا زیبا کند لحظه هایمان را…
    گرفته دلم ، کجایی که سرم را بگذارم بر روی شانه هایت ، تا پی ببرم به آن دل پر از نیازت ، تا تو را در میان بگیرم ، تا همانجا در آغوشت برایت بمیرم…
    نیستی و من حتی در حسرت آغوش سرد توام ، نیستی و من حتی منتظر بهانه های توام
    کاش بودی و حتی به دلخوشی های پوچت نیز راضی بودم ، من مثل قطره بارانی ام که در کویر خشک دلت عذاب میکشد،طعم تلخ بی محبتی ها را میچشد …
    گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی…

    (سامیار)