فقر - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٤ ‎ب.ظ
  • دخترک طبق معمول هر روز جلوی در ویترین کفش فروشی ایستاد

    و کفش های قرمز رنگ را با حسرت نگاه کرد... بعد به بسته های

    چسب زخمی که در دستش داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

    افتاد:اگه تا پایان ماه،هر روز تمام این چسب زخم ها رو که داری

    بفروشی،آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم...

    دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:یعنی من باید دعا کنم

    که هرروز دست،پا یا صورت یه نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

    را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت:نه، خدا نکنه اصلا کفش نمی خوام