عشق و بی خیالی - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٥۱ ‎ق.ظ
  • عشق با تمام تلخی هایش ، شیرین است.
    گرچه انتظار سخت است ، اما پایان انتظار ، آغاز زندگی است.
    آغاز عشق ، همیشه با تو بودن است، دلخوشی من با تو نفس کشیدن است،
    روز مرگ من ، لحظه ی بی تو بودن است.
    لحظه های خیس من ، به یاد تو ام در این غروب دلگیر و پر از غم.
    هنوز هم به یادت پر از احساسم ، هنوز هم به عشقت پر از امیدم
    هنوز با تو به رویاها میروم ، هنوز باور ندارم که دور از تو ام.
    مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام ، تو نیستی که ببینی از غم نبودنت هنوز خودم را نباخته ام.
    بشنو صدای فریاد مرا ، ای خدا برسان به من یار مرا .
    هر روز مست تو ام ، در این حال مستی ، باز هم در غم دوری توام.
    دفترم پر از شده از بهانه های من ، چشمهایم پر شده از اشکهای من ، چگونه سر کنم بی تو این لحظه های دور از تو بودن را.
    عشق من هر جایی بدان که به یاد توام ، همیشه در آرزوی دیدن چهره ی ماه توام، من که هر شب می بینم چهره ات را در آسمان ، میبوسم گونه ی تو را از همینجا ، و مینشینم به انتظارت در مرز بین سرزمین تنهایی و دشت عاشقان.

    (سامیار)


    نمیتوانم ، دیگر دلی ندارم ، با من باشی میسوزی … هدر میروی
    با من باشی تنها میمانی ، تو داری روی آب برای خودت قصر عشق را میسازی
    از من گذشت دیگر ، بی احساس شده ام ، مشکل از تو نیست ، من سرد و خالی شده ام
    نفس را از من گرفتند تا همنفست باشم، دلی ندارم دیگر تا همدلت باشم
    زبانم بند آمده و نمیتوانم همزبانت باشم ، بهتر است دیگر نباشم…
    احساسم تنها با غم است ، لحظه هایم پر از غصه و ماتم است !
    همیشه دل گرفته ام ، پس چگونه با دل گرفته ام تو را خوشحال کنم ، چگونه با این دل سرد لحظه های با تو بودن را سر کنم؟
    نمیتوانم ، دیگر به عشق اعتقادی ندارم….
    دلم زخمیست ، روحم درگیر دردیست که مدتهاست همراه من است !
    نمیتوانم، دیگر نفسی ندارم تا به تو بدهم…
    نه دروغی در کار است ، نه کسی در راه است ، دلم خسته و گرفته و در خواب است!
    به خوابی رفته ام که نه مهر را میشناسم نه محبت را ، نمیتوانم حس کنم گرمی دستهایت را
    نمیتوانم من دیگر حوصله ی زندگی را ندارم ….
    دلم گرفته و هیچکس را نمیخواهم جز تنهایی
    من در این ویرانه ام و در حسرت آبادی….

    (سامیار)