آواره و تنها و خسته - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٤٤ ‎ق.ظ
  • از همه خسته ام، مثل یک شاخه شکسته ام
    به فردا امیدی ندارم ، دیگر به انتظار بهار نمینشینم
    بهار نیز زود می آید و زود میگذرد
    خزان که آمد دیگر نگذشت ، قلبم که شکست دیگر آرام نشدم
    از همه دلگیرم ، اگر اینگونه بمانم میمیرم
    درد مرا تنها خدا میداند ،  این زندگی بی رحم نباش
    به من رحم کن ، مرا آزاد کن از عذاب دنیا.
    چرا اینگونه غمگینم ، ای غم مرا رها کن ، مرا از زندان غصه ها آزاد کن
    همه جا تاریک است ، روشنایی ناپدید است
    سرد و بی روح ، دلی خسته تر از دیروز
    دیگر طاقت ندارم ، نفس کشیدن را بی دلیل میدانم ، هر چه آه میکشم نیز غمی بر غمهایم افزوده میشود.
    تنها بودم ، تنها هستم و تنها خواهم مرد.
    بعد از رفتنم از دنیا آن زمان همه قدر مرا میدانند ، که دیگر آن زمان دیگر تنها نیستم.

    (سامیار)


    در گذر از کوچه تنهایی ، خاطرات گذشته دوباره زنده شدند.
    خاطراتی به رنگ غم ، غصه هایی که رها نمیشوند از من.
    نقش برگهای خزان بر روی دلی با حال و هوای دلگیر.
    دلتنگ بارانم ، چگونه اشک بریزم ، در جستجوی یک سرپناهم.
    تا به امروز سرپناه من همان تنهایی دیروز ، تا به حال ندیده ام یاری بهتر از آن غم بیمار
    آیا کسی فهمید که چرا دلگیرم ؟
    آیا کسی میداند که اگر اینگونه بمانم میمیرم؟
    غم این دل خسته را چه کسی میداند ، درد این دلشکسته را چه کسی میداند.
    او که میداند درد مرا ، به دنبال دوای درد خودش میگردد ، او که نمیداند حال مرا ، نمیداند سرگذشت سیاه مرا.
    در گذر از کوچه تنهایی ، در کوچه ای که نیست حتی یک آشنایی، نشسته ام در گوشه ای و دلم را آرام میکنم.
    مینشینم به انتظار ، میمانم در حسرت یار ، فریاد میزنم که اینجا نیست یک دلدار؟
    فریاد بر آمد آنکه در جستجوی کسی نگرد ، اینجا یاری نیست ، همه هستند در خواب! من نیز مثل توام ، آنقدر بی وفایی دیده ام ، که من نیز مثل تو یک آواره تنهایم.

    (سامیار)