حکایت باران - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٢ ‎ب.ظ
  • باران است و دلم تنگ ، حس من بیش از گذشته پر رنگ
    میخواهم بگویم امشب در این شب قشنگ
    تو با باران آمدی و شستی غم را از دلم
    بگذار از دلم برایت بگویم گلم
    که این آسمان همنوا با من است
    که دلم تنگ است و تنگ است و خدا با من است
    و آن کسی که با من است
    دارم راز و نیاز ها با او
    که تو را میخواهم و تو را میخواهم
    او که با من است میدانم که تو را میرساند به من
    و این حکایت همیشه می ماند در دلها
    حکایتی بین من و تو و خدا
    که باران آمد و خدا آمد و تو نیامدی
    به رسم باران و این هوای بارانی ، میشکنم بغض دلتنگی ها را
    تا بگویم به تو، تا که باران است ، فاصله در بینمان گریزان است
    این راز را خدا نداند ، تنها بین من و تو و باران است…
    خط آخر حرفم و آخرین کلام، به شرط اینکه سه نقطه بماند در آخر این کلام:
    همیشه با تو میمانم ای تنها سر پناهم …