داستان شریعتی آموزنده - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٦ ‎ب.ظ
  • «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

    که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل

    اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه

    تهوع آورتر بود اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت

    یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته

    کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

    و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران

    ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد......