جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • خسته و شکسته تر از همیشه است
    رمقی برایش باقی نمانده
    در مردابی ساخته دست خودش اسیر است و هر روز و هر لحظه بیشتر فرو میرود
    دیگر حتی دستش را برای نجات تکان هم نمیدهد
    کنارم دراز میکشد
    بی مقدمه میگوید من عاشق توام هیچ کسی به اندازه من تورا دوست ندارد
    خواب و بیدارم لبخندی میزنم و کمی جابجا میشوم سالهاست که این جمله را نشنیده ام
    اما بی تفاوت چشمانم را میبندم خسته تر از آنم که بخواهم نیمه شب به حرفهایش گوش دهم
    ادامه میدهد
    اراده کنی قلبم را از سینه بیرون میاورم بخواهی میمیرم
    تکان هم نمیخورم
    درد تمام وجودش را فرا گرفته به سختی به سمتم بر میگردد دستش را دور کمرم حلقه میکند به آرامی میگوید چطور می توانی کسی را دوست نداشته باشی تو عاشق هیچ کس نیستی نه من نه فرزندمان نه پدرت نه مادرت نه حتی دوستانت
    کمی جا میخورم به فکر فرو میروم
    یعنی من کسی را دوست ندارم؟
    من اینگونه ام؟
    منی که به لطافت و مهربانی شهره ام؟
    عشق برایم کلمه گنگی میشود هرچه فکر میکنم جوابی نمیابم صدای زنگ ساعت میگوید 5صبح است
    درحالی که از تخت پایین می آیم به چشمانش خیره میشوم ومیگویم عشق یعنی برای زندگیم میجنگم وبا تمام سختیها ادامه میدهم و لبخند میزنم
    تو برای این زندگی چه میکنی؟
    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳۱ ‎ب.ظ
  • بوی تعفن میدهد
    دوستت دارمهای این زمانه
    روی زیبایت رابرگردان از تمام عاشقانه ها
    حیف چشمان شهلایت
    که به اشک تزیین گردد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ۸:٠٦ ‎ب.ظ
  • صدای غرش رعد و نم نم باران
    میگوید
    فصل عاشقان نزدیک است
    خوب که گوش بسپاری
    صدای گامهای پاییز از دور بگوش میرسد
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٧ ‎ب.ظ
  • وقتی در عین نا امیدی
    امید کسی میشوی
    یعنی
    تو هنوز بنده منتخب خدایی
    پس
    به خاص بودنت ببال
    و بشکرانه الطاف پروردگارت
    به دنیا لبخند بزن
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٥ ‎ب.ظ
  • تو دوستم نداری و من
    زیر تمام قول و قرارهایمان میزنم
    فقط برای تو مینویسم
    که سخت دلتنگ توام
    میدانم میخوانی و باز
    اخمهایت را درهم میکشی
    اما میدانم ته دلت قنج میرود
    از لبخند چشمانت پیداست
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٠ ‎ب.ظ
  • صبح با صدای زنگ ساعت آغاز میشود
    بیدار میشوم
    روبروی آینه مینشینم
    موهایم را میبافم
    به صورتم دستی میکشم
    ولبخند زدن را تمرین میکنم
    حال آماده ام
    به زندگی سلام میکنم
    ب*اران