جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۸:٠٦ ‎ب.ظ
  •  

    سری جدید جمله عکس های عاشقانه ... امیدوارم خوشتون بیاد

     

    حجم فایل 1.29MB

     

    دانلود

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ
  •  

    اولین روز شهریورماه است تابستانت به خیر...
    بی خیال نداشته هایت...
    بی خیال غصه هایت...
    بی خیال هرچه که تورا نا آرام می کند...
    به من بگو ببینم...
    امروز نفس میکشی؟؟
    پس خوش به حالت.
    عمیق نفس بکش
    عمیق......
    *
    عشق را
    *
    زندگی را
    *
    بودن را
    بچش.....
    ببین......
    لمس کن....
    وبا تک تک سلولهایت  لبخند بزن
    که
    زندگی زیباست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ
  • به شکرانه آمدنت 
    زمین را ازگلهای رنگارنگ پر
    روی زیبایت را ازبوسه های عاشقانه ام سرشار
    وملکوت را ازعطردعاهای شاکرانه ام لبریز میکنم
    چنان طراوتی داری که تمام شعرم را پربارکرده ای‎
    ببین با *بــــــــ*اران* چه کرده ای 




    چه کارسختی است ‎
    فروبردن دوستت دارمهایی که چون بغضی بزرگ خشکیده اند برگلویم‎
    و تو مثل همیشه نیستی تا نثارت کنم ‎آنها را 

    امروز  تک تک آنها گلویم را ‎می خراشند 
    و باران می بارد ‎
    نمی دانم ازغم دوریت یا از درد فروبردن دوستت دارمهای تو‎ که بی تومانده اند ‎

    بــــــــ*اران

     

     

     

    زندگی
    دو روز است
    یک روز
    چشمها را
    به روی دنیا
    باز می کنیم
    و یک روز
    به روی دنیا
    می بندیم
    اما تو
    امروز
    چشمهایت را
    نبند...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٦:۱٠ ‎ب.ظ
  • هرگزفراموش نکن
    دردهای امروز تو
    تاوان دردهای دیروز من است
    دیروز من ازدوری تو درد میکشیدم
    و امروز تو از فراموشی دیروز من 
    اما من همچنان درد میکشم

    هم باتو

    هم بی تو
    این تمام سهم من از عشق توست
    دردی مدام بدون هیچ درمانی‎
    بـــــــ*اران




    بودنت درقلبم الزامیست
    مثل اکسیژن دررگهایم
    تو
    اکسیژن احساس منی
    باش تا زنده بمانم
    بـــــــ*اران





    درمن به دنبال عشق میگردد ‎
    مرا بدنبال کشف یک حس خوب میکاود
     ای کاوشگر عشق ‎
    ای دوست ‎
    ازمرده چه می خواهی‎    
    نفس ؟‎
    دیرآمدی ، من نفسهایم را سالهای دور‎
    دریک هم آغوشی نافرجام ‎به دست بادسپرده ام ‎
    امروز مرده ای را می بینی ‎
    بدون هیچ نفسی بدون هیچ حس عاشقانه ای‎‎
    درمن به دنبال عشق مگرد من سالهاست مرده ام ‎‎‎
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٥:۳٠ ‎ب.ظ
  • برای خوشبختی معجزه ای میخواهم
    تا بدیهارا بشوید
    نامرادیهارا پاک کند
    معجزه ای میخواهم بنام امید‎
    تا بیایدتمام خاطرات بد گذشته راپاک کند
    می خواهم با امید شادی را به زندگیم بیاورم
    تا بشود صاحب خانه دلم
    بشود روح زندگیم
    بشود تمام خوشبختی گم شده ام
    *بـــــ*اران*‎‎

     

     

    لعنت به روزگار
    که میچرخه ،میچرخه 
    ویکجایی ،‌یک کسی رو میزاره جلوی صورتت که آینه تمام بدبختیاته
    اونوقت نمیدونی چیکارکنی
    میخوای به زورهم شده بخندی اما یک بغض بزرگ گره خورده توگلوت نمیزاره لبهات به خنده بازبشه 
    میخوای گریه کنی نمیشه اون بیچاره که تقصیری نداره تنها گناهش اینه که شبیه بدبختیای توئه 
    فقط مجبوری یک نفس عمیق بکشی تودلت به بختت به روزت به روزگارت لعنت بفرستی تا شاید حالت بهتر بشه 
    آه  لعنت به روزگار 
    بــــــــ*اران

     

     

    این منم عاشق و دیوانه تو
    این تویی معبود رویایی من
    وبدان آرزویم این است
    درشبی مهتابی به عبادت این معبود نشینم تاصبح ‎
    بـــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ
  • دل است دیگر‎
    عاشق میشود‎
    بی قرارمی شود‎
    دلتنگ می شود‎
    هنوز نرفته ای و من به اندازه هزاران سال دلتنگ چشمانت شده ام ‎
    هنوز نرفته ای و من دیوانه نبودنت شده ام ‎
    دل است دیگر‎
    دوریت برایش مرگ است مرگ‎
    بـــــــ*اران





    هزاران حرف گره خورده درگلو
    یک ذهن خالی از هرآنچه غیر توست
    یک زبان پرازتکرار نام تو
    یک دل لبریز از عشق تو
    اینگونه همه چیزم را از آن خود نموده ای‎

    *بـــــ*اران*‎

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ
  • توسیب سرخ منی ‎
    مثل سیب حوا ‎
    وسوسه ام میکنی‎
    ومن‎
    با عشق تسلیم چشمانت می شوم ‎
    و تبیعد می شوم به آغوشت ‎
    برای تمام عمر ‎‎
    بــــــــ*اران





    چشمانم منتظرقدوم توست‎
     قفل زده ام آنها را به جاده
    جاده ای که به عشق دیدارتو، به گلهای وحشی رنگارنگ آذین بسته شده 
    و عاشقانه ‎
     جای جای هرقدمت را با لبانم گلباران میکنم
    بیا که من بیقرارتوام  ‎
    بیا که تا آمدنت خدا را رها نمیکنم ‎‎‎
    بــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ
  • تو
    بوته ای گل سرخ
    من
    باغبانی ناشی !
    تا تو بخواهی بشکفی
    من هزار زخم خورده ام...





    باید می دانستم

    سرانجام
    تو را
    از اینجا
    خواهد برد
    این جاده
    که زیر پای تو نشسته بود ...

     

     

    به دست آور دل من را
    چه کارت با دل مردم !
    تو واجب را به جا آور
    رها کن مستحب‌ها را . . .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٩:٢٧ ‎ق.ظ
  • قاعده ها را می شکند
    ساده دوست می دارد
    زود می بخشد
    آهسته می بوسد
    و از چیزهای کوچکی که لبخند می آورند،تاسف نمی خورد !
    زیرا
    عشق
    می داند که زندگی کوتاه است






    به دوست داشتن‌ات مشغولم!

     همانند سربازی که سال‌هاست
    در مقری متروکه،
    بی‌خبر از اتمام جنگ،
    نگهبانی می‌دهد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۳:٢٧ ‎ب.ظ
  •  

     

    .

    .

    .

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٥:٠٥ ‎ب.ظ
  • اوخواهد آمد ‎
    اوکه ساکن همیشه قلبم،
    مالک تمام شعرهای من است ‎
    اوخواهد آمد‎
    آن روز پایکوبان به شکرانه حضورعاشقانه اش‎
    میان تمام گلهای سرخ نذرم ادا میکنم‎
    وبرآستانه قلبش نمازعشق خواهم خواند‎
    سربرمهرلبهایش می سپارم 
    وغرق دراحساسش عشق را می سرایم
    بیا عشق من ‎
    بیا که انتظارحضورتو مرا به جنون کشانده است ‎‎‎
    بــــــــــــــــــ*اران




    دلم هوای بودنت را کرده است 
    نفس کشیدن درعطرنفسهایت
    غرق شدن درآغوشت
    گوش دادن به زمزمه های عاشقانه ات
    راستش را بخواهی دلم فقط بودنت را میخواهد
    بقیه حرفها همش بهانه ای است  برای بودنت 
    دلم فقط تورا میخواهد ویک حس خوب 
    همان حسی که فقط توخالق آنی 
    بــــــ*اران





    دوست داشتنت را بغل گرفتم و دویدم....
    کاشکی آدم ها با دور شدنشان
    دوست داشتنشان را هم می بردند !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ٦:٥٢ ‎ب.ظ
  •  

     

    قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید

    قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید . . .

    .

    .

    .

    بهترین ترکیبی که هر پدر و مادری می‌توانند داشته باشند

    پدری است که در پشت چهره‌ی قاطع خود ، مهربان باشد

    و مادری که در پشت چهره‌ی مهربانش ، قاطع باشد . . .

    .

    .

    .

    اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد . . .

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱:٢۱ ‎ب.ظ
  • درانتظارآمدنت 
    چشم به ناممکن ترین احتمال حضورت دوخته ام 
    بیا
    تا باردیگر
    به معجزه ایمان بیاورم 
    بـــــــــ*اران





    به یمن آمدنت‎
    ادا خواهم کرد نذر بارانی ام را‎
    گل های سرخ‎
    پروانه های رنگی‎
    شقایق های عاشق رابه بارش مهربانی می برم‎
    بوسه خواهم زد‎
    بر وعده ی حضورت‎
    عاشقانه‎
    بـــــــ*ارانی





    من اینجا

    روزشمارنبودنت را با اشکهایم علامت گذاری میکنم

    ای کاش 

    تو آنجا

    کمی دلت برایم تنگ شود 

    بــــــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
  • دختر : برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت
    پسره : نه … تورو خدا … تنهام نذار … بی تو میمیرم !
    دختر : به جهنم … ول کن دستمو !
    پسره با گریه : بی تو دنیا برام معنی و مفهوم نداره !
    دختر : به درک … من ازت خوشم نمیاد … بفهم …
    مامان دختره : پاشو لنگ ظهره :|
    .
    .
    .
    یه دوصط دخترم ندارم که
    آسم داشته باشه بعد اسپریشو قایم کنم نفس تنگی بگیره
    بهش تنفس مصنوعی ندم بمیره از شرش راحت بشم :|
    .
    .
    .
    به راننده تاکسیه پول دادم برگشت گفت یه نفری ؟ گفتم خیلی وقته …
    گفت بِبُر صداتو ، خرد بده پول خرد ندارم !
    چرا ملت بی احساس شدن ؟ یکی نیست منو درک کنه :|
    .
    .
    .
    ﺩﺧﺘﺮ : ﺍﻟﻮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﮐﺠﺎﯾﯽ ؟
    ﭘﺴﺮ : ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ! ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ …
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺗﻢ ،
    ﯾﻪ ﮐﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺟﺪﯾﺪﺕ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﮕﯿﺮ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺨﻮﺭﻩ !
    ﭘﺴﺮ : ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﭻ ﺑﮕﯿﺮﯼ ؟؟؟
    ﺩﺧﺘﺮ : آﺭﻩ !!!
    ﭘﺴﺮ : ﺍﻭﺳﮕﻮﻝ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯼ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺧﻮﻧﻪ !
    ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﺮﺩ ؟!
    .
    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ
  •  

    بازی ایران آرژانتین را که یادت هست ؟

    من در دفاع از عشق تو مانند ایرانم

    با مشکلات زندگی جنگنده “تا” کردم

    یک اشتباه ساده ، آخر کرد ویرانم . . .

    .

    .

    .

    خوابید بدون شب بخیر

    شاید میدانست بی او هیچ ساعتی از زندگیم خیر نیست . . .

    .
    .
    .

    همه چیزها در دو صورت با ارزش می شوند :

    ۱ – قبل از داشتن

    ۲ – بعد از از دست دادن

    .
    .
    .

    دور از تو آنچه سمت چپ سینه ی من است “دل” نیست

    موزه ی درد معاصر است . . .

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ
  •  

    منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

     

    بعضی ها را
    بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..
    بدون کنار زدن پنجره..بدون سربرگرداندن به عقب..
    بعضی ها را
    بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان...
    حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت...
    زخم های خاطراتشان را ببندید...بودن های ناروایشان را بشویید..
    غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند،بروند...
    بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند...
    برایشان گریه کنید...سوگواری کنید..وبدانید
    این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ
  • منبع : آجی مریم(سایه های زندگی من)

     

    یادمان باشد که هر روز تمرین کنیم دل کندن از زندگی را ... یادمان باشد که زخم نیست آنچه ایجاد درد می کند بلکه عفونت است ... یادمان باشد که در حرکت همیشه افق های تازه هست ... یادمان باشد که دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم ... یادمان باشد که آنهایی را که دوستشان میدارم می توانند دوستم نداشته باشند ... یادمان باشد که حرف های کهنه از دل های کهنه بر می آیند یادم باشد دلی نو بخرم ...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ
  • همیشه خوشبختی در بودن نیست 
    شاید برای من مردن بهترین خوشبختی دنیاست
    ازامروز برای نبودنم دعا کن 
    شاید درآسمان کسی آمین گوی این دعا باشد
    بــــــ*اران 



    باد هم نیاید
    باران هم نباشد
    قاصدک ها همه محبوس باشند
    گل ها همه خشک شوند
    باز
    خاطرات نمی خشکد !
    نه باران می خواهد و نه آفتاب
    مدام ریشه می دواند....





    گاهی چتر را
    باید دست باران داد
    روی سر خودش بگیرد
    و ما جایش گریه کنیم

     

    می سپارمتون ب لبخندها….گرچه خودم مهمان بغضهای بی دلیلم !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۳:٠۱ ‎ب.ظ
  • خوشبختی همین جاست‎
    پشت این پنجره باران زده‎
    وقتی صدای بوسه های باران را برزمین می شنوی‎
    وقتی نسیم صبحگاهی بی دعوت به میهمانی تنت می آید ‎
    وخنکای روح بخشش را تقدیم وجودت می کند‎
    وتو پناه می آوری به آغوش گرمی که تمام دنیایت را رقم زده است ‎
    خوشبختی همین جاست میان بازوان مردانه تو‎
    بـــــ*اران


     

     

    درشادی ، درغم
    درسرخوشی ، درخستگی
    در..................همه حال تورا امتحان کردم 
    همیشه طعم عشق میدهی
    شیرین و خواستنی

    بــــــ*اران


     



    دیگرازدنیا هیچ نمیخواهم
    وقتی تو مرا میخواهی
    بــــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۸:۳۱ ‎ب.ظ
  • استشمام عطر خوش عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان، گوارای وجودتان
    .
    .
    .
    خواستم از این تریبون اعلام کنم اونابی که میخوان ماه رو ببینن ، آدرس میدم بیان !
    واقعا این تواضع همیشه کار دستم میده :)
    .
    .
    .
    عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
    صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
    .
    .
    .
    عید فطر، عید رهایی از اسارت شیطان مبارک باد
    .
    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ ساعت: ۱:۳٥ ‎ب.ظ
  • آتشی درونم را می سوزاند‎
    وذره ذره تمام احساسم راچون شمع آب میکند  ‎
    دیگرازطپشهای قلبم خبری نیست ‎
    ومن مانده ام ‎
    بادستانی سردو یخ زده ‎
    با روحی مجروح که آذین بسته شده با گل زخمهای خیانت
    پرازدرد دردی که تنها تسکنیش تویی تویی که مسبب تمام دردهای منی 
    من مانده ام  و غم ،غمی به بزرگی تمام دنیا‎ی عاشقانه ام 
    بــــــ*اران





    ازامشب‎
    دستهایم رو به خداست ‎
    میخواهم دستانم را به درب ملکوتیش برسانم ‎
    بکوبم بکوبم وبازهم بکوبم بردررحمتش‎
    میخواهم شکایتت را به خدایم بکنم‎
    ازظلمهایت بگویم ‎
    ازخودخواهیهایت ‎
    ازامشب میخواهم دعا بخوانم‎
    برای رفتنت نداشتنت نبودنت‎
    میدانم خدایی که خالق من است صدایم را می شنود
    بــــــــ*اران





    دلتنگت هستم ‎
    حیف که نمیدانی دلتنگی چیست‎
    حیف که نمیدانی نبودنت چه دردی دارد ‎
    حیف که نمیدانی وقتی هوای بودنت به سرم میزند ‎
    غم نبودنت چگونه برقلبم چنگ میزند ‎
    میدانی ؟‎
    دوستت دارم ‎
    واین حس گره خورده درگلویم نفسم را بند می آورد ‎
    وتو نیستی تابگویم ‎
    ونفس راحتی بکشم بعدازتکرارهردوستت دارم ‎
    *بـــــــ*اران*‎