جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۳:٠٧ ‎ب.ظ
  •  

    گاهی باید شست

    تمام حس و ذهن و فکررا

    گاهی بایدشست تمام خاطره هارا

    درست آن قسمتی که باحماقت وبی فکری توام بوده

    درست آن قمستی که اشتباه کردی

    مینشینم پای خاطره هایم

    مرورمیکنمشان خط به خط

    روزبه روز

    بعد همگی را یکباره ازذهنم پرتشان میکنم بیرون

    بعضی ها ارزش ماندن درخاطرها را هم ندارند...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ٥:۳٧ ‎ب.ظ
  • انسان ها نارس اند !!!

    و در رابطه های گرم و صمیمی با همسرشون پخته میشن....


    این پختگی شیرین رو برای تک تک جوونا آرزو دارم هورا

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ
  •  

    خیانت یعنی

                      توباشی

                     هرکسی باشد

                      من نباشم

    خیانت یعنی

                       چشمانت ازاوبگوید

                        وقتی به من خیره می شوی

    خیانت یعنی

                         خواستنهای مداوم من

                         وخستگی مداوم تو

    خیانت یعنی

                       جای خالی تو

                       وتنهایی وتنهایی وهزارحرف جامانده درگلو

    خیانت یعنی

                        تو

                        خود خود تو باتمام دروغهای زیبایی که میبافی

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ
  • از عجایب سیگار همین بس که آتشش آرامت میکند در برابر کسی که دلت را آتش زده . . . !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ
  • پسری درخیابان دختری رادید شیفته اش شد چند ساعتی باهم قدم زدند که ناگهان بنز گرون قیمتی جلوشون ترمز زد دخترگفت خوش
    گذشت ولی نمی تونم تاابد پیاده راه برم وسوارماشین شد،راننده گفت خانم لطفاپیاده شید من راننده اقا هستم…

     

    پ.ن : حرام باد .. دوست داشتن کسی که عاشقی سرگرمی اوست ..،!

     


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
  • روی زمینی زندگی می کنیم که خودش رو ” جو ” گرفته! دیگه تکلیف آدماش معلومه….!

     

    .

    .

    .

    شخصی به بودا گفت “من خوشبختی می خواهم”
    بودا پاسخ داد : نخست “من” را حذف کن که حکایت از نفس دارد ؛ سپس “میخواهم” را حذف کن که حکایت از میل و خواسته دارد…
    اکنون آنچه که با تو باقی می ماند خوشبختی است !

     

     

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ٥:۳٥ ‎ب.ظ
  •  

    عاشقم بمان تاابد
    دل نازک من
    با اولین دوری
    پاره خواهد شد
    پس زنجیری ازعشق برایم بباف
    میخواهم زندانی ابد قلبت باشم

     

     

    من تورادوست میدارم
    نه بخاطرقدبلندت
    نه بخاطرصورت استخوانی ات
    نه بخاطرصدای زیبایت
    من تورادوست میدارم 
    فقط بخاطرروح مردانه ات
    بخاطرحس زیبایی که توبه من هدیه میدهی
    بخاطرلرزش قلبم که فقط توقادربه انجامش هستی

    من تورادوست میدارم چون توفقط لایق دوست داشتنی

     

     

     

    دوستت دارم هایت 
    بوی ماندگی گرفته اند
    دست دوم به نظرمی رسند

    دیگردلم را نمی لرزانند

     

     

     

     

    من ازتو انتقام نمیگیرم
    تورابه دست فراموشی میسپارم 
    دنیا خودش دادم را میستاند
    اینجا دارمکافات است 
    فراموش نکن

     

     

     

    من امروز برای دلم مینویسم 
    اما توخوب گوش کن
    بین عشق و دوست داشتن فاصله است 
    عاشق کور است و بی دریغ عشق می ورزد و محبت میکند
    بدیهارا میبخشد خوبیهارا صدچندان میبیند
    وهمه اینها از اراده اوخارج است 
    عاشق محکوم است به محبت کردن عشق ورزیدن
    اما کسی که دوست میدارد 
    بااراده و عقلش محبت میکند تورا لایق این دوستی ومحبت دیده 
    هیچ اجباری برای این کارندارد
    شاید اشتباهاتت را یکبارنه ده بارنه صد بارببخشد اما جایی دیگر ادامه نمیدهد 
    باعقل تصمیم میگیرد 
    شاید عاشق توانایی بیرون انداختن معشوق را ازقلبش نداشته باشد
    اما دوست میتواند تصمیم بگیرد که تودیگردوستش نباشی

    پ.ن: چه خوب است قبل ازدیرشدن مراقب رفتارمان باشیم تابعد به التماس نیوفتیم

     

     

     

     

    ایستاده ام درمرکز زندگی
    نیم نگاهی به گذشته 
    برای کسب تجربه
    و نگاهی به آینده
    به امید روزهای خوب
    ودرحال زندگی میکنم برای خوشبختی و خوشحالی

     

     

     

    خوابهای پریشان
    سردردهای مداوم
    غم
    بی حوصلگی
    تاریکی
    همه وهمه 
    باتوپایان میگیرد

    باتو سلام میکنم به خوشبختی


     

     

    لازم باشد آسمان را برایت به زمین می آورم
    ودرجام خورشید برایت چای میریزم
    درآبی دریا دردوغمهایت را می شویم
    و با باران زیباترین ترانه های عاشقی را برایت میخوانم

    توفقط عشق را درقلبم زنده نگه دار

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ
  • ازلابه لای دفتر خاطراتم
    روزهای خوش را بیرون میکشم
    همه را دوباره مرورمیکنم
    لبخند رضایت برلبانم نقش می بندد
    حال من مانده ام وهمین چندبرگ 
    دلخوشم به بودنشان

     

     

     

    توغلیان یک حس خوبی
    که به وجدمی آورد مرا
    چون گرمای مطبوع خورشید پائیزی
    که درسرمای برگ ریزان گرم میکند رگهای یخ زده باران را
    توچون ماه آسمانی نقره فام و تنها
    که میدرخشی درآسمان وجودم
     عشق من
    من این جوانه های تازه امید  که قلبم را شاد و باطراوت کرده را دوست میدارم 

     

     

     

    پاک میکنم 
    تمام خطهای قرمزی که به دورخود کشیده ای
    ازحصارها بی زارم
    بیا مرزها را بشکنیم
    بیا غمخوارهم باشیم

     

     

     

    هرچه دارید روکنید ای ناملایمات لعنتی
    شما فراموش کرده اید
    اما من همیشه درخاطرم نقش میبندد
    خدایی که مراقب من است
    شما هرچه دنیارابرایم سخت تر بگیرید
    اوبیشتر کمکم خواهد کرد
    دست نوازشش را بیشتر برسرم خواهد کشید
    *من خدارادارم *که حامی من است
     شما چه دارید ؟

     

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ٦:٤۳ ‎ب.ظ
  •  

    داشتم شام میخوردم یه مگسه هی میخواست بشینه رو غذای من

     

    غذارو گذاشتم یه کناری دست مگسه رو گرفتم

     

    بردمش تو اتاقم بهش گفتم : آخه مگسِ لعنتی تا کی میخوای انگل جامعه باشی!

     

    تا کی مفت خوری ؟ ها؟

     

    نون بازوتو بخور… اینکه میخوای بخوری نتیجه زحمت بابا مامانه منه!

     

    مگس! برو کار کن مگو چیست کار…!

     

    هنوز حرفم تموم نشده بود که دستشو گذاشت رو شونم و گفت

     

    تو خودت از من مفت خور تری بدبختِ انگل، خودت چرا کار نمیکنی؟

     

    هیچی دیگه منم انتقاد پذیر! همون جا کشتمش که دیگه حرف مفت نزنه{-15-}{-7-}{-7-}

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ
  • ازواری یک رویای شیرین
    یک خیال دل انگیز
    دستانم را به سمت صورت درازمیکنم 
    نوازش های عاشقانه 
    نگاهت درنگاهم قفل می شود
    لبخند میزنم
    بوسه ای خواستنی
    بوسه ای گرم 
    بوسه ای آتشین
    بوسه 
    بوسه 
    بازهم بوسه
    بوسه ای به بلندای یک نفس
    بوسه ای به بلندای دماوند
    بوسه ای به بلندای کارون

    من ازورای یک رویای شیرین
    دستانم را به سوی تودراز می کنم

     

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٠٧ ‎ب.ظ
  •  

    105c192bf883c969542287a35a3ee63e-425
    یک زن نمی شکند !

    هزار تکه می شود

    وقتی در عمق صبوری

    دروغ مردی را

    به جا رختی تظاهر می آویزد

    و آنقدر اتو می کشد

    تا شکل راستی شود

    اما بانو ...

    لباس بد قواره

    همیشه به تن زار میزند

    ... و معجزه هیچ خیاطی هم

    کافی نیست .

    و تو ! " مرد رویای یک زن "

    چگونه از سازی هزار تکه

    شوق شنیدن

    آوایی خوش داری ؟ .....
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ
  •  

    با زنــــــدگی قهر نکـــــــن!

    دنیــــــا منت هیـــــــچ کَسو نمی کشــــــه

    اگه هیچ کس نیس، خدا که هَس

    خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!

    تو می‌دانی

    چقدر سخت است ساده بودنو ساده ماندن

    در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها

    و چه جرم بزرگیست سادگی‌!

    که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید

    تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده ، که ساده شکست

    تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه

    تو را قسم به سادگیِ آن “اسمِ سه حرفی

    تو را به “عشق”، به “اشک”، تو را به “خدا” قسم

    هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢٩ ‎ب.ظ
  • سهم من ازتو
    نیم نگاهی است گاه و بیگاه
    میجویم خودرا 
    درنگاهت در نفست درقلبت
    کلید صندوقچه قلبت را به من بده
    میخواهم خود را بیابم

     

    خریدارم 
    تمام تنهاییهایت را
    تمام غمها و دردهایت را
    تمام اندوهت را 
    میخرم آنها را به قیمت تمام احساسم
    که خرج میکنم و به پایت میریزم 
    تا آنجا که حالت خوش شود
    چون نسیم بهاری
    چون باران پاییزی
    اکنون
    حال خوشت را خریدارم
    به قمیت تمام احساست 
    که چه زیبا میکند دنیایم را 

     

    میخوانم 
    هزاربارمیخوانم 
    ردپای حضورت را 
    برجای جای زندگیم
    حتی یادت نیز لبخند رابه لبانم هدیه میدهد 

    بامن بمان تا آخردنیا
    میخواهم کتابی باشد بودنت برایم بابینهایت صفحه 
    هرروز مرورکنم تورابدون ترس ازبه پایان رسیدن این رمان شیرین
    بامن بمان تاآخر دنیا

     

    وقتی قهوه  ات تلخ باشد
    درکنج تنهایی
    وبادلتنگی  آن را بنوشی
    میخواهی فالت چه شود
    عشق و وصال معشوق؟
    خیر
    همین میشود دیگر
    دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی
    تنهایی و تنهایی و تنهایی
    تلخی و تلخی و تلخی

     

     

    تورا به بلندای امروز 
    دوست میدارم

    خورشید عشقمان همیشه فروزان 
     خانه ای گرم ،روشن وطلایی همچون گیسوان سوزانش برایمان آرزومیکنم 


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٢۸ ‎ب.ظ
  • قسم به تو 
    به چشمانت
    که لبخندش
    معجزه میکند

                 قسم به تو
                 به دستانت
                 که لمسش
                 آرامش میبخشد

                                      قسم به تو
                                      به قلبت
                                      که صدای تپشهایش
                                      سرود شادی میخواند برایم

                                                                     قسم به تو
                                                                     به لبانت
                                                                     که بوسه اش
                                                                     به آتش میکشد احساس یخ زده ام را

     

     

     

    تودردناک ترین خاطره زندگیم که باشی
    بازهم خیالی نیست
    همه آن روزهارا
    تمام آن خاطره هاراجمع میکنم
    ودرته صندوقچه قلبم بایگانیشان میکنم
    بدون شماره کردن
    تاهیچوقت پیدایشان نکنم

     

     

     

    دلگیرم 
    ازتمام شما
    شمایی که ندانسته 
    چه بی رحمانه به مسلخ میبرید 
    نجابت و پاکی را
    ازاویی که چه ناجوانمردانه 
    به حراج میگذارد انسانیت یک زن را
    ومن مجرمم 
    جرمم آزادی است
    به دارمکافات آویزانم به جرم اینکه نخواستم احساسم را تسلیم کنم به کسی که لایقش نبود
    تمام کسانی راکه حتی ذره ای به انسانیتم شک کرده اند را به خدا میسپارم 
    ودادم را ازاو میخواهم
    واورا به جهنم میسپارم 
    میدانم که درآتشی که خود افروخته میسوزد
    وخواهد سوخت 
    حیثیت چیزی نیست که به راحتی به دست بیاید
    خدا حیثیتت را حفظ کند اگر بخواهد که دردی که من تجربه کرده ام را تجربه نکنی
    اما من به عدالت خدا ایمان دارم 
    باید بچشی ضرب خنجری راکه ناجوانمردانه برقلبم فروکردی
    ومن چون گذشته درسکوت و خلوت خویش می نشینم
    مینویسم و احساسم را ارج مینهم 
    دنیای تنهاییم را باهیچ چیز عوض نخواهم کرد

     

     

     

    بوسه را اینگونه دوست دارم
    هول هولکی
    عمیق
    شیرین
    درست زمانی که میخواهی درب راببندی
    گویی هرچه به آخرین لحظه نزدیک ترمیشوی
    بوسه ها هم شیرین ترمیشوند

     

     

     

    گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند
    حتی درخواب 
    برموهایت دست می کشند
    بیدارت میکنند 
    روشن و واضح روبرویت حرکت می کنند
    وتو مرورمی کنی تمام آن روز را 
    گاهی لبخند گاهی اشک نصیبت می شود
    گاهی آرزو می کنی آن روزها برگردند
    گاهی خدارا شکر میکنی که دیگر آن روزها رفته اند
    گاهی برایت فقط آه وای کاش باقی می ماند
    وگاهی کسی که آن خاطره را برایت رقم زده رادرکنارت می بینی
    خداراشکرمیکنی
    درآغوشت میگیری
    وباحس آغوش او خاطراتت را دوباره مرورمی کنی
    واینگونه زندگی به رویت لبخند می زند
    برایتان خاطرات شیرین آرزو میکنم

     


     

     

    عشق آغازمیشود 
    هردم دروجودم
    درست ازآن لحظه ای که 
    مراصدا میزنی
    آن زمانی که خسته اما شاد به چشمانم خیره می شوی
    من خستگیت را میخوانم 
    وتو مهربانترازهمیشه میگویی
    من برای تو کوه هارا جابجا میکنم این که چیزی نیست

     


     

     

     

    ازعشق میگویم
    ازمهربانی
    ازثروتی بیکران که خدادروجودم نهاده 
    چیزی که بعضی انسانها آن را گدایی میکنند
    بعضی درحسرت فقط قطره ازآن چون تشنگان درانتظارباران چشم درراهند
    وتو چون غارتیان
    چه بی پروا خواستی به غارت ببری تمام خوبیهارا 
    وخداراشاکرم که ثروتی ازعشق و مهربانی نصیبم نموده تمام نشدنی
    گاهی به اشتباه فکرمیکنی که آن را زیرکانه ازمن ربوده ای 
    اما برای من فرقی نمیکند
    تو که هستی و که باشی
    تمام مخلوقات خدا دوست داشتنی هستند 
    پس دوست میدارم 
    دوست میدارم 
    ودوست میدارم 
    تودرحماقت خود باقی بمان