جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢٧ ‎ب.ظ
  • سلام سلام ...

    سال 1393 سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی رو به همه تبریک میگمهورا

    برچسب ها : سال نو ، عید نوروز
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۳:۳٢ ‎ب.ظ
  • سلام عزیزم معروف شدی بهت تبریک میگم شنیدم امسال قراره سال رو به نام تو نامگذاری کنند...

    (سال اسب مبارک)

    .

    .

    .

    می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره.
    پس سال نو مبارک!

    .
    .
    .

    ضمن تبریک سال جدید باید خدمت شما عرض کنم که
    بنده امسال قصد ازدواج ندارم ، لطفا سبزه ها را
    به نیت یکی دیگه گره بزنید !

    .
    .
    .

    ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل فنی برای شما مسدود می باشد
    لطفاً اصرار نفرمایید!

    .
    .
    .
    سلام میشه ازت خواهش کنم سال تحویل بیای خونمون ؟
    آخه سبزه خوشگل تر از تو پیدا نکردم !
    .
    .
    .

    هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز
    دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!نیشخند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٧:۱٢ ‎ب.ظ
  • ستاره بختتان بالا
    سپیده صبحتان تابناک
    سایه عمرتان بلند
    ساز زندگیتان کوک
    سرزمین دلتان سبز
    سال جدید مبارک
    .
    .
    .
    یک عالمه عطر بید، تقدیم تو باد / تبریک بسی شدید، تقدیم تو باد
    تنها دل و قلوه‎ایست دارایی ما / این هم، دم صبح عید، تقدیم تو باد . . .
    .
    .
    .
    می دانی ؟
    این بهارها فقط می آیند
    آغازشان اما با آمدن توست !
    .
    .
    .
    ای کاش که هر لحظه بهاری باشی
    هر روز پر از امیدواری باشی
    هر ۳۶۵ روز امسال
    سرگرم شمردن هزاری باشی !
    .
    .
    .
    ساقیا آمدن عید مبارک بادت
    امسال که آمدی به خانه ما ، عیدی نرود از یادت !
    سال نو و نوروز باستانی مبارک

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٠٠ ‎ب.ظ
  • مردی نزد پزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ،

    دکتر برای درمانش به او گفت به فلان سیرک برو ،

    آنجا دلقکیست آنقدر می خنداندت که غمهایت را یادت می رود ...

    مرد لبخند تلخی زد و گفت :

    من همان دلقکم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٥٧ ‎ب.ظ
  • نرم نرمک میرسد اینک بهار
    خوش به حال روزگار...
    ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
    ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
    گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
    هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ...



    درخانه تکانی قلبم ‎
    خاطراتت را تک به تک مرورمیکنم ‎
    خاکشان را میزدایم ‎
    باعطرو ابریشم پاکیزه شان می کنم‎
    همگی راچون جواهراتی گرانبها درصندوقچه قلبم می چینم‎
    اینها با ارزش ترین های زندگیم هستند‎
    تنها چیزی که ازعشق ازتو ازروزهای خوب باهم بودنمان ‎
     ‎برایم باقی مانده است‎‎
    بــــــــ*اران






    دوستت دارمهایت 
    بوی عشق میدهند و طعم زندگی
    بازهم بگو دوستت دارم 
    بـــــــ*اران

     

    سلام دوستای خوبم پیشاپیش سال نو رو به شما و خانواده های محترمتون تبریک میگم ایشالله سال پیش رو شادترین و بهترین سال باشه براتون ... یه دنیا لبخند براتون آرزو دارم قلب

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ
  • چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
    تو که قطره بارانی بر پیراهنم
    دکمه طلایی بر آستینم
    کتاب کوچکی در دستانم
    و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
    مردم از عطر لباسم می فهمند
    که معشوقم تویی
    از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
    از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
    که زیر سر تو بوده است...





    تو که‌ هستی‌ ؟ اِی‌ زن‌
    از کدام‌ کلاه‌ شعبده‌ بیرون‌ پریده ای‌ ؟
    هر که‌ گفت‌ نامه‌ ای‌ از نامه‌های‌ عاشقانه ی‌ تو را دزدیده‌
    دروغ‌ می‌گوید 
    هر که‌ گفت‌ دست بندی‌ مطّلا را از صندوقت‌ به‌ یغما بُرده‌
    دروغ‌ می‌گوید 
    هر که‌ گفت‌ عطر تو را می‌شناسد
    یا نشانی ات‌ را می‌داند ، دروغ‌ می‌گوید 
    هرکه‌ گفت‌ شبی‌ را با تو در هُتلی‌
    یا تماشاخانه‌ ای‌ سر کرده ‌، دروغ‌ می‌گوید 
    دروغ‌ ! دروغ‌ ! دروغ‌

    تو موزه ایی‌ هستی‌ که‌ در تمام‌ِ روزهای‌ هفته‌ تعطیل‌ است‌ 
    تعطیل‌ برای‌ تمام‌ مَردان‌ِ جهان‌
    در همه‌ی‌ روزهای‌ سال‌

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ
  • اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !
    اگه می دونستی یه بندر هنگام رفتن کشتی ها چقدر تنها میشد !
    اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !
    اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت نمی گفتی : خداحافظ …

    .

    .

    .

    برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
    برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !
    تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر …
    برو با یک « من » دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !

    .

    .

    .

    میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچوقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خداحافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه

    .

    .

    .

    او می رود دامن‌کشان
    او می رود دامن‌کشان
    او می رود دامن‌کشان
    من…
    زهر ِ تنهایی چشان…
    و سالهاست،
    …رفتنش هر غروب ، در ذهنم تکرار میشود

    .

    .

    .

    رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
    با اشک تمام کوچه را تر کردم
    دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
    وابستگی ام را به تو باور کردم . . .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ
  • ای بانو چه میخواهی؟

    انگشتان زیادی میخواهم تا به تو اشاره کنم و داد بزنم ....

    این عشق من است





    هر چه موهایت بلندتر

    عمر من بلندتر است
    گیسوان آشفته روی شانه هایت
    تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
    که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم 
    می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟
    چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر 
    درآن نقش بسته است
    موهایت دفتر خاطرات ماست
    پس نگذار کسی آن را بدزدد






    بدون زن
    مردانگی مرد
    شایعه ای بیش نیست...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢۸ ‎ب.ظ
  • آینه بیا و کمی مهربان شو
    به جای این همه تکرار من
    یکبار هم برای دل من
    تصویر اورا نشانم بده




    شعر را دوست می دارم

    زیرا تمام ناممکن ها راممکن می سازد
    می توان دست هایت را دردستانم گذاشت
    با توقدم زد و برایت آواز خواندو....
    می توان درشعرهایم با تــــــــــــــــو زندگی کرد
    شعر را دوست میدارم
    زیرا می تواند تــــــو ی محال زندگی ام را به من برساند
    می توان نوشت که تاهمیشه به یادمی و...
    شعر را دوست میدارم
    می توان در آن معجزه جاری کرد
    می توان تورا در واژه هایش اسیرکرد
    تا همیشه کنارم بمانی ،حتی اگــــــــــر رفته باشی.....





    ماه درقلب من خانه دارد
    غافل از اینکه همه برای دیدنش ,آسمان را رصد می کنند





    کودک ِدلم  بلای جانم شده است
    دیگر تو را در هر لحظه اش بهانه می گیرد
    لطفا بیا و خودت پاسخش را بده...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ
  • من مسافری زمینی هستم که زمانش به وقت حضورتوست
    خورشیدش به افق مهربانی تو طلوع می کند
    و ماه آسمانش چشمان توست....





    فرقی ندارد کدام خیابان و در کدام شهر دنیا باشد
    حتی با سبک های زیبای معماری هم نمی توان گفت کدام خیابان زیباتر است
    اما زیباترین خیابان خیابانی ست  
    که خانه دلدارت آنجاست
    همان خیابانی که با قدم های تو متبرک می شود و از عطر حضورت مست می گردد






    تو نیازی به بازگشت نداری عزیزِ من
    وقتی هنوز از خاطرم
    از قلبم و از زندگی من نرفته ای





    من  چون پرنده ای اسیر ، درمیان تارهای  حنجره ات هستم
    مرا به نام بخوان عزیزِ من ، صدایم کنی  از قفس بغض رها می شوم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٩:۳٥ ‎ق.ظ
  • زندگی زیباست، تماشاییست!

    چرا زیبا نمی بینیم؟

    چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم؟

    چرا با هم نمی خندیم؟

    مگر دنیا چه کم دارد؟

    ببین این آسمان آبی ست

    ببین دنیای ما آکنده از پاکی ست

    و خوبی تا ابد پاینده می ماند...

    تو باور کن

    همین کافیست...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ
  • تقدیر من فقط با تک تک بوسه های تو

    بر روی پیشانی ام نوشته شده

    تو باید باشی تا با لبهایت

    آن را برای من رقم بزنی . . .

    .

    .

    .

    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را !

    .

    .

    .

    دلتنگ روزهایی هستم

    که معنای خداحافظ ، تا فردا بود . . .

    .

    .

    .

    یادت تمام هستیم را در خودش گم میکند

    مجنونتر از مجنون مرا در چشم مردم میکند

    من بی حضورت ، “با تو” در یک خانه در ذهنم قرین

    یاد تو قلبم را پر از حس ترنم میکند . . .

    .

    .

    .

    پزشکان سال هاست که اشتباه می کنند

    نزدیک ترین عضو انسان به قلبش ، کمر اوست

    هربار که قلب کمی می رنجد کمر از ده جا می شکند . . .

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٦:٠٤ ‎ب.ظ
  • وقتی می گویی نگرانت هستم
    ازتو چه پنهان دردلم قند آب می شود
    می پرسی :کی می رسی /چرا حواست به گوشیت نیست و....
    من درتک تک جملاتت ضرب آهنگ عاشقانه دوستت دارم هایت را می شنوم
    تو وتمام نگرانی های عاشقانه ات را دوست می دارم
    من هم نگرانتم .ازهمان نگرانی های عاشقانه
    و تو نیز خوب می دانی که خورشید زندگی من از چشمان تو طلوع می کند
    بر زندگی من بتاب و گرما ببخش...




    زمزمه عاشقانه هر روز من
    تکرار قشنگ نام زیبای توست
    که به لحظه لحظه ام, معنا می بخشد ...


     

     

    برگ برگ خاطراتت را
    به درخت دلم می دوزم
    دیگر هر لحظه با یادتو سبز می شوم


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٥:٤٦ ‎ب.ظ
  • من دلم تورامیخواهد
    تویی که با ابرهای سیاه آسمان دلم 
    با باران چشمانم 
    می آیی 
    می آیی ابرهارا با دستان نوازشگرت کنارمیزنی
    اشک چشمانم را پاک می کنی
    وچون شعله ی خورشید درقلبم نور و روشنی را می افروزی‎
    من دلم تورامیخواهد
    تویی که ندارمت اما آرزویم شده ای
    بــــــ*اران


     

     

    برای رسیدن به آغوشت ‎
    دوبال میخواهم‎
    تا به خلوت تنهاییت پرواز کنم‎
    روبرویت بنشینم‎
    ازعشق برایم بخوانی ‎
    ومن محو چشمانت ‎
    تمام احساسم را شعرکنم ‎
    بـــــــــــ*اران


     

     

    بازهم گول چشمانت را خوردم ‎
    بازهم عاشقانه صدایم کردی و من تمام احساسم را بی هیچ چون و چرایی باختم ‎
    غافل ازاینکه ‎
    این چشمها نه چشمان تو و این صدا نه صدای توست که گرگی است ‎
    گرگی که هر روز و هر شب درونت را می درد ‎
    و امروز مرا نشانه گرفته است ‎
    وای ازمن ساده ‎
    وای‎
    بـــــ*اران


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ
  • رسالت بعضی از آدمها این است
    می آیند در زندگیت یک جای خالی بگذارند و بروند
    اما فراموش می کنند که جای خالی اشان هرگز با کسی پر نخواهد شد




    حال که آمده ای

    کمی بیش از نوشیدن یک فنجای چای
    کمی بیشتر از یک ، دو بوسه بمان
    کمی بیشتر از یک آغوش ، یک گفتگوی عاشقانه
    من سالها بوسه به تو بدهکارم
    می بینی برای بیشتر ماندنت چقدر بهانه های زیبا دارم

     

    ممنون از عزیزانی که به حرفم توجه کردن و نظر دادن انشاءالله که همیشه همینجور باقی بمونه دوستی هامونقلب

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ
  • می گویند بهار و شکوفه هایش زیباست
    دشتهای پر ازگل ، بارانی که از آسمان می بارد
    ماه و ستاره هایش و...
    اما وقتی تو نباشی هیچ چیز زیبا نیست
    بگذار دیگران هر چه از زیبایی می خواهند بگویند  عزیزِ من




    آنگاه که با خورشید ملاقات کرده  باشی

    دیگرهزاران شمع و چراغ نمی توانند خانه ات را گرم و روشن کنند
    یادت نرود که بعد از تو خانه ام سرد و تاریک است، خورشیدم...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ
  • سلام

    اینجوریاست دیگه فقط میاین کپی می کنید و میرید حتی نظر هم نمیدین ؟؟

    واقعا واسه خودم متاسفم که روزانه 4000 بازدید داره وبلاگم ولی 4 تا نظر هم کسی نمیده ...

    همین 4 تا نظر هم از دوستای قدیمیمه باز هم مرامشونو عشقه که داداششونو فراموش نمی کنن .............

    اگه اینجوری پیش بره راست کلیکو مسدود می کنم

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ
  • از پیله عاشقیت برون آ
    شمعت می شوم , پروانه ی من





    از خیالم که میگذری

    کلمات شعرهایم مست می شوند
    درختان آواز می خوانند
    قناری های عاشق دو به دو می رقصند
    از خیالم که میگذری
    هرچه نا ممکن است ممکن می شود





    آنقدر آهسته خواهم رفت
    تا صدای گامهایم ,خواب شاپرک های قلب مهربانت را آشفته نسازد
    آنقدر آهسته میروم , که گویی از ابتدا نیامده ام تا
    غصه رفتنم تورا نیازارد
    میدانی  حتی اگر نباشم
    بازهم مثل هوا کنارت جاری هستم
    دوستت دارم...


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ
  • بیستون دلم را به تو سپردم
    هر چقدر که دوست داری تیشه بزن فرهادم





    کاش نی لبکی بودم که هنگام نواختن, لب هایت را هزار بار می بوسیدم

    کاش تاری بودم که تودر آغوش می گیری تا بنوازی
    ومن نغمه های عاشقانه ام را برایت می سرودم
    کاش پیانویی بودم که تنم در حسرت لمس انگشتانت نبود
    ودر هرنت برایت می خواندم که بیرحمانه عاشقت هستم





    پیامبر عاشقانه های من
    معجزه چشمان تو کافیست
    ایمان بیاورم به رسالت عشقت

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
  • سهم من که نیستی!!!
    سهم قصه های من بمان!!!
    سهم فکر من!!!
    عاشقانه های من!!!
    سهم خواب دستهای من بمان!!!
    از کنار من که رفته ای!!
    از خیال من مرو!!
    سهم من که نیستی!!!
    سهم من نمیشوی!!!
    سهم دفترم !!!
    سهم واژاره های من!!
    سهم سطر های خسته ام بمان....!!!

     

     

     

    خوشبختی یعنی اینکه:
    یکی از,ورای تمام فاصله ها
    حواسش بهت هست, نگرانت هست
    مواظبت هست و قلبش هنوز عاشقانه برایت می تپد


     

     

    دستهایت بوی آغوش
    دلت بوی عشق
    چشمانت بوی مهربانی
    ولبانت بوی لبخند می دهد
    چقدر معطری تو

     

     

     

    وقتی دلی برای دلی تنگ می‌شود
    انگار پای عقربه‌ها لنگ می‌شود

    تکراری ‌اند پنجره‌ها و ستاره‌ها
    خورشید بی‌ درخشش و گل سنگ می‌شود

    پیغام آشنا که ندارند بلبلان
    هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می‌شود

    باران بدون عاطفه خشکی می‌آورد
    رنگین کمان یخ ‌زده بی ‌رنگ می‌شود

    هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
    وقتی دلت برای دلی تنگ می‌شود

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ
  • معجزه ای کن
    بیا و با باران حضورت ، کویر چشمانم را سیراب کن





    لحظه هایم را دونیــــــــــــــــم می کنــــــــــــم

    نیمی از آن تــــــــــــــــــو
    و نیم دیگر با خیــــــــــال تـــــــــــــو





    من باشم و تــــــــــــــــــــــو
    دوست دارم زیر باران نگاهت بی چتر بایستم تا ابد
    تا خیس عاشقانه چشمانت شوم





    لبهای من مگر می تواند جز عاشقانه ، کلامی بگوید؟
    آنگاه که لبهای تو آن  ها را بوسیده باشد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ
  • ﺩﺭ ﻗﻠــــــــــــﺐ ﮐﻮﭼﮑـم

    فـﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾــــــــــــﯽ ﻣﯿﮑـنی

    ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﻧﺎﺋﺐ ﺍﻟﺴﻠﻄﻨﻪ ﺍﯼ

    ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﭼﻪ ﻟﺬﺗــــــــــــــــﯽ ﺩﺍﺭﺩ

    بـﻬﺘﺮﯾﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺍﺷــــــــــﺘﻦ !

    .

    .

    .

    ریشه نداره

    دوام داره

    رویای تو

    .

    .

    .

    امروز براتـــون عشــــق آرزو میکنم

    از اون عشقایــــی کـــه ..

    هــــر روز با لبخنــــد از خــــواب بیدار بشید و بگیــــد :

    ” زنـدگــــی یـعـنـی ایــن چقــــــــدر خوشبختـــــــم .. ”

    .

    .

    .

    من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم :

    یکی بود

    هنوزم هست

    خدایا همیشه باشد …

    .

    .

    .

    چشمانم به نگاهت حسودی می کنند

    و نگاه مشتاق و تشنه تو

    به دستان گریزان من

    ناگسستنی است..

    چقدر خستگی ناپذیرست..

    آشوب نگاه تو..

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ٢:٥٧ ‎ب.ظ
  • خوشبختی  یعنی نشستن در کنار کسی که دوستش داری حتی بر روی نیمکت فرسوده پارک
    خوشبختی یعنی  گرفتن دستهایش حتی در ارزانترین رستوران شهر
    خوشبختی یعنی شنیدن نامت از لبان کسی که خیلی دوستش میداری
    خوشبختی نوشیدن باده مهربانی از سبوی نوازش دستان توست
    خوشبختی ِمن به حضور ِ مهربان تو پیوند خورده است و بی تو ممکن نیست





    حتی در دورترین نقطه دنیا هم که باشی

    در دورترین فاصله از من
    بازهم خاطره ات ، بوی آشنای عطرت ، شعرهایت و ....

    تـــــــو را به من پیوند می دهد






    هیچ مانعی نمی تواند تو را از من دور کند، حتی اگر باران بی امان دوریت چون سیل بر سرم ببارد
    اگر روزگار دست های ما را از هم جدا کند هیچگاه هیچ نیرویی نمی تواند دستهای دلمان را ازهم جدا کند؛

    با وجود فرسنگها فاصله تو هنوز در لحظه های من جاری هستی  

    و گرمای دوست داشتنت شعله های امید به زندگی را در من می افروزد




    تو لبخند میزنی و خورشید به زیبایی طلوع می کند

    تو لبخند میزنی و باران  عاشقانه می بارد
    گویی لبخند تو پیوند تمام زیبایی های دنیا با من است
    تو میخندی و پاییز قلب من بهار می شود
    غم وغصه راهی دورترین دیار می شود
    لبخند پاییزیت بی خزان نازنین من....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ
  • آی مَردم !

    من هم مثلِ شما آدمم .

    فقط چشمهایم

    خسته از خراشِ یک احساس ،

    می بارد ...

     و فریادهای تب کرده ای که

    پُر سر و صداترین سکوتِ زندگی ام شده ،

    دلم را می سوزاند ...

    صدایِ ریشِ قلبِ مرا

    فقط دل شکسته ای می شنود ،

    که تاریکی بر روشناییِ زندگیش

    سایه انداخته ...

    " فریماه "





    دلِ تو که می گیرد ،

    انگار شادی می میرد

    و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

    وقتی که تو دلتنگی ...

    دلِ تو که می گیرد

    انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

    و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

    دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

    و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

    من ...

    به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

    و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

    دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

    اینجا زمین نامَرد است

    و آسمان می داند

    که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

    تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

    دست هایت را به دستهایِ من بسپار

    و به آفتاب لبخند بزن .

    فردا آفتابی است !

    " فریماه "





    این بازی نیست !

    این کودکانه هایِ من نیستند ...

    اینجا

    من ...

    به اندازه ی تمامِ خنده هایِ تو ،

    دلخوشی لازم دارم ،

    تا بفهمم که تنها نیستم ...

    سفسطه نمی کنم !

    دلم گواهی می دهد که آمدنت ،

    بزرگترین اتفاقِ لحظه هایِ سرشارِ من است ...

    اگر گُل می دهم در زمستانِ این روزهایِ زمین ،

    برایِ باوری است

    که سالیانِ دراز در دلم ریشه زده بود ...

    قبله ام را به چشم هایِ تو می دهم،

    نماز کن

    در سپیده دَمِ بارانیِ فردا ....

    " فریماه "





    من می مانم و تو

    تو می مانی و من

    و خاطره هایی که بینِ ماست ...

    این روزها که می وزند بادها از جانبِ کوه

    و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

    ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

    و سبز می شویم ...

    گمان نکن که نمی دانم

    تو به رویِ خودت نمی آوری .

    وگرنه من خوب می دانم

    که چقدر سبزتر از مَنی ،

    و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگتر از من است ....

    حیف !

    کاش قدرِ دست هایت را بدانی

    باغ برایِ دست هایِ تو ، کَم است

    چه برسد به من

    که برگ هم نیستم !

    " فریماه "

     

    عزیزان این نوشتها ، نوشتهای عزیزان و نویسنده هاست لطفا اگر کپی برداری می کنید نام نویسند رو در آخر مطلب قرار بدید و حذف نکنید تا حق اثر نویسنده ضایع نشه ...

    با تشکرقلب