جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۳:٠٧ ‎ب.ظ
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ
  • دوستانم رانمیدانم……افسوس


    اما من دردوستی اینگونه ام : “ پایدارتا پای دار

     

     

    غریبه بودی واسه من
    اما شدی عزیز من
    تو لحظه های بی کسی
    تنها تویی رفیق من! قلب

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٩:۳٤ ‎ق.ظ
  • آغوشت را برویم بازکن‎
    تن خسته ام را نوازش
    درگوشم ازعشق بخوان‎
    وقتی میگویی دوستت دارم به چشمانم خیره شو‎
    من پاسخ هردوستت دارم را با بوسه ای پاسخ خواهم داد ‎
    بگو دوستت دارم ‎
    میخواهم بوسه بارانت کنم‎
    بـــــــــــ*اران




    چشمان بارانیم پناهی جزتو ندارند‎

    آغوشت را بازکن
    بــــــــ*اران





    من خیس بــاران  تنهایی  بودم
    که تو با چتــــــــــــــــر عشق آمدی...





    کاش می شد خنده ها را قاب کرد
    راه و رسم ِ عاشقی را باب کرد
    روح را با عشقِ تو سیراب کرد
    برفِ دوری را به بوسه آب کرد
    با نوازش چشم ها را خواب کرد
    این شبِ تاریک دل ،مهتاب کرد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ
  • امشب

    در کُنجِ بسترِ تب آلودم

    یادواره ی غزل هایِ کهنه را ،

    به سوگ می نشینم ...

     امشب

    در اوهامِ فرسوده ی خویش ،

    بی آنکه نایِ سخن باشدم به تن ،

    از خویش می گریزم

    و با تو می پیوندم

    ای ماهِ در پیاله ی حوضچه !

    "فریماه "





    کاش می دانستی

    چقدر جایِ خالی ات امشب ،

    دلم را چنگ می زند ...

    من چشم هایِ آشنایِ تو را می خواهم

    در هِق هقِ گریه هایِ امشبم ...

    نمی دانم چرا گاهی می خندم

    خنده هایت هنوز ،

    روی پنجره ی اتاقِ من ،

    بیدارند ...

    گفتی که دیگر نمی آیی !

    فکر می کنی با گفتنِ این حرف ، از پا در می آیم؟!

    نه خوبِ من !

    ببین آرامم ،

    آرام تر از نبضِ یک مُرده ...

    "فریماه "





    در میانِ گندمزارهایِ این روزهایِ من ،

    کسی نیست

    که برایِ آرامشِ ستاره ها

    یک پیاله خواب بیاورد ...

    آه ای دلخوشی هایِ ساده ی مغرور

    که می افتید یکی یکی از شاخه هایِ درختِ زندگی ،

    روی سطوحِ نا مُسطّحِ شعرهایِ من ....

    آه ای دلواپسی هایِ همیشه

    و دردهایِ رنگ و رو رفته ،

    کِی مرا زِ خاطر خواهید بُرد ؟!

    "فریماه"

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
  • چه وحشتناک است !

    اندیشیدن به خیابانی که در انتهایِ آن ،

    تو در انتظارِ من ننشسته ای ...

    دیگر چشم هایم را خسته نمی کنم ،

    انتظارِ آن که بیایی از پشتِ افق ها ؛

    فایده ندارد ...

    باید سر بر گردانم !

    در بی نهایتِ آن طرف ،

    همه به انتظارِ من نشسته اند ...

    مقاومت بیهوده است

    تو نمی آیی !

    "فریماه "

     

     

    کاش چند قطره ای باران می بارید ،

    دلم برایِ روزهایِ بارانیِ پُر هیاهو ، تنگ است ...

    دلم برایِ پنجره ای که

    آن سویش ،

    درخت هایِ سر سبز و شاد ،

    با قطراتِ ریز و درشتِ باران ، عشقبازی می کردند ،

    تنگ است ....

    دلم برایِ پیاده روی هایِ خلوت و دلگیرِ آن روزها ،

    پَر می کشد ...

    دلم تنگِ آمدنِ چند قطره ای باران است .

    دلم تنگِ آمدنِ پاییز است !

    تا دوباره همه چیز از نو ، شروع شود ...

     "فریماه"

     

     

     

    کم کم دارد سرد می شود !

    این روزها

    بیشتر از همیشه

    دلم می خواهد که عاشقت باشم ...

    تو که می آیی در نظرم ،

    وقتی که به تو فکر می کنم

    وقتی که بعدِ این همه سال ،

    باز هم مَستِ بویِ توأم ،

    وقتی که خاطراتِ خوشِ با تو بودن را ،

    در ذهنم مرور می کنم ،

    تازه می فهمم

    که چقدر دلم برایت تنگ است ...

    دلم تنگ است و

    چشمانم حسرت بار ...

    این دلِ بیچاره

    از نازِ نگاهت به جان آمد ....

    بشکن این سکوتِ آشنا سوز را

    ای آشنایِ من !

     "فریماه"

     

     

     

    امشب

    بویِ نبودنت همه جا پیچیده ،

    و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ،

    فریاد می زند

    که تو دیگر نخواهی آمد ...

    دلم می خواهد

    همه ی شیشه ها را بشکنم

    و گلویِ کسی را پاره کنم

    که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست ...

    خفه اش کنید !

    من دیگر طاقت ندارم ...

    "فریماه"

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۳:٢٩ ‎ب.ظ
  • ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ رفت تو پارک، ﺑﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟؟؟
    ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ سرما خوردم رو تخت ﺧﻮﺍﺑﻢ...
    ﭘﺴﺮﻩ که داشت نگاشون میکرد که رو نیمکت نشستن، بهش ﺍﺱ ﺩﺍﺩ: دست ِ عشقتو ول کن، لااقل اون سرما نخوره..
    دختره جواب داد چی میگی؟؟؟؟!!
    پسره رفت از پشت دستشو گذاشت رو شونه دختره ، دختره برگشت.....
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    پسره ﺩﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺲ...
    عاقا ﺿﺎﯾﻊ ﺷﺪا :|
    تا رفت فرار کنه، دوس پسر دختره گرفتش تا خورد اینو زد
    ﺩوس دختر خودشم ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻮﺍبشو ﻧﺪﺍﺩ=))

     

    اینم از آخر عاقبت ولنتایننیشخند

     

    ولنتاینتون مبارکقلب

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱:٢۳ ‎ب.ظ
  • عکسی از راهپیمایی با شکوه 22 بهمن مردم غیور قائمشهری

    .

    .

    .

    محض خنده نیشخند

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ
  •  

    نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،

    از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...

    تلخ می شود گلویِ حسِ نابم

    وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...

    انگار تنها نگاهی بیش نبود ،

    پوچ و تو خالی ،

    چون پاییز ...

    زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند

    و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها

    و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،

    به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...

    من

    لانه ی خالیِ تو شدم ...

    ( فریماه )

     

     

     

    خوشا به حالِ باد !

    که گونه هایت را لمس می کند

    تو را آغوش می گیرد ،

    و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ...

     کاش !

    مرا نیز باد می آفریدند

    و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ...

     عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟!

    در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند

     

     

     

    مسیحِ سایه نشینِ واژه های عاشقانه ی من !

    خستگی هایم را

    در پیچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

    گُم می کنم .

    و طاقتِ صبورانه ات را ،

    عشق معنا می کنم ...

    من سالهاست

    که سایه نشینِ تکلمِ عشقم ... !

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٤۳ ‎ب.ظ
  • شهرزاد قصه گویت میشوم‎
    هزارویک شب برایت ازتنهاییم میخوانم‎
    توگوش میدهی‎
    اماپایان داستان شهرزادقصه گوهنوزتنهاست‎
    بــــــــ*اران




    ازعشق برایم نخوان

    چشمانم هنوزبارانی است
    این قلب پاره پاره
    آسمانش هنوزابری است‎
    بـــــ*اران




    دردهایم را حبس کُن
    آغوشت قفل نـدارد؟!
    به لبهایت بگو
    نام مرا درآغوش گیرند




    نسل قدیم قصد پرواز داشت اما زمین خورد ....
    نسل جدید چشم انداز ندارد گم شده است ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ
  • برای روزهایِ تنهایی دلم

    نمی توانم چراغی بیاورم ...

    نمی توانم ترانه ای بگویم

    و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...

    سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم

    و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،

    ایستاده است به آوازی تلخ

    و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...

    من اینجا

    و به غربتِ کلامِ شعرهایم

    به نهایتِ عجزِ حرف ها

    و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ...

    خودم بهتر می دانم

    شعرهایم تمامی ندارند .

    و گریه های نا نوشته ام ،

    رویِ باران را سپید کرده است ...

    من !

    اینجا

    غروب را در انتظارم

    ( فریماه )




    دلم را ، دلم را ، دلم را ببر

    به هر جا که می خواهی ، آنجا ببر

     دلم را از این کوچه ی بی عبور

    به آبی ترین شهرِ رویا ببر

     مگر آفتابی شود چشمهام

    مرا آن سویِ آسمان ها ببر

     دلِ خانه زاد و غریبِ مرا

    برایِ تماشایِ صحرا ببر

     کویرانه با خویشتن زیستم

    نگاهِ مرا سمتِ دریا ببر

     گرفتارِ امروزِ مُردابی ام

    شبانه مرا سویِ دریا ببر

     کجا می روی ، عشق ! بی من مرو

    بمان با دلم یا دلم را ببر

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ
  • من می مانم و تو

    تو می مانی و من

    و خاطره هایی که بینِ ماست

    این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

    و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

    ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

    و سبز می شویم ...

     گمان نکن که نمی دانم

    تو به رویِ خودت نمی آوری ،

    وگرنه خوب می دانم

    که چقدر سبزتر از مَنی ،

    و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...

     

    حیف !

    کاش قدرِ دست هایت را بدانی

    باغ برای دست هایِ تو کم است

    چه برسد به من

    که برگ هم نیستم ...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ
  • آدمی را دیدم

    که با سایه ی خود ، درد و دل می کرد .

    چه رنجی می کشد

    وقتی هوا ابری است ...

    .

    .

    .

    بی بهانه تو را می گریم خوبِ من !

    مثلِ ابرها که پیِ بهانه نمی گردند

    که ببارند ...

    همین که بغضشان بگیرد ،

    می ترکند .

    چشمهایِ من برایِ تو غمگین است

    و امشب بغضی به وسعتِ تنهاییِ تو

    در گوشه ی چشم هایم می نشیند ...

    خدا به خیر کند !

    بی امان می بارم

    رویِ تمامِ خاطره ها .

    و رویِ دست هایِ مهربانِ تو می بارم

    تو که باشی !

    انگار یک نفر تنهایی مرا می برد

    و رویِ کوچه را می شوید از غبارها

    و آینه ها را پاک می کند از زنگارها ...

    تو که باشی !

    یک نفر تمامِ خاطره ها را

    و تقویم هایِ کهنه ی سال های گذشته را

    جمع می کند و دور می ریزد ،

    می ریزد پُشتِ امیدها و تقدیرها ...

    تو که باشی !

    یک روزِ نو شروع می شود

    و من رویِ تمامِ باغ هایِ آن روزِ نو ، می بارم ...

     .

    .

    .

    دیگر دلم جا ندارد

    حتی به اندازه ی یک اندوهِ مختصر .

    لیوانِ حوصله سر می رود

    و این روزها فقط برایِ تو می تپم ...

    مثلِ پنجره ای که برایِ باران ترانه می گوید

    و دست هایی که پُشتِ شیشه تکان می خورند ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٤:۳٩ ‎ب.ظ
  • سلام دوستان عزیز

    براتون 30 عکس عاشقانه جدید قرار دادم امیدوارم خوشتون بیاد

     

    حجم فایل3.66MB

     

    دانلود

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٩:۳٢ ‎ب.ظ
  • امروز تمام من درد است ‎
    درد
    توآسوده باش‎
    همچنان بتازبرپیکرم‎
    همچنان سکوتم را رضایت تعبیرکن‎
    ومن ای کاشهایم را درسکوت اشک میریزم‎
    کاش سخن چشمانم را میشندی‎
    معنی نگاهم را میفهمیدی‎
    کاش حس میکردی به انتها رسیده ام‎
    بــــــ*اران


     

    ازعاشقی خسته ام ‎
    میخواهم معشوق باشم‎
    میخواهم لذت ببرم
    ازدستان لرزانش‎
    نفس به شماره افتاده اش‎
    چشمان به ستاره نشسته اش‎
    طپشهای قلب بیقرارش‎
    صورت گلگونش‎
    وقتی که صدایش میکنم‎
    واو عاشقانه اجابت میکند مرا‎
    میخواهم معشوق باشم ‎
    دیگرازعاشقی خسته ام
    بــــــــ*اران


     

    یک جمله هایی
    یک اتفاقهایی
    یک صداهایی
    یک عطرهایی
    یک آهنگ هایی
    حتی یک آدمهایی
    هستند که *اونو*بیادت میارن
    عکس العمت درمقابلشون
    یک آه ازته قلبته
    یک غم که میره میشینه روصورتت
    گاهی یک اشکه که حلقه میزنه توچشمات
    حتی گاهی یک *خدا لعنتت کنه داغمو تازه کردی *که زیرلب زمزمه میکنیش
    خدالعنتت کنه داغمو تازه کردی
    بـــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٩:٠۳ ‎ب.ظ
  • دیروز : ما دو تا

    امروز : من یکی ولی شما دو تا

    فردا : بازم من یکی ولی شما سه تا

    غم انگیزه ، نه ؟

    .

    .

    .

    من نه فرهادم ، نه مجنونم ، نه بیژن ،

    من همان عاشقِ ساده دل تنهام که بی تو هیچم . . .

    .
    .
    .

    آدمها چقدر با هم فرق می کنند

    عشق

    برای بعضی ها یک دلگرمیست و برای بعضی ها فقط یک سرگرمیست

    .

    .

    .

    چه حیف شد

    دیر فهمیدم برای عاشقی

    چرب زبانی کافیست..

    .

    .

    .

     آرزو دارم فقط یکبار سرت را روی سینه ام بگذاری

    تا تپش نامنظم قلبم را احساس کنی

    ولی از این میترسم که قلبم به احترامت بایستد . . .

    .

    .

    .

    به سلامتی اون کسی که نگفت من با بقیه فرق دارم

    ولی ثابت کرد !

    .

    .

    .

    زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر ؟

    کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد

    پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد

    زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد

    .

    .

    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱:٥٥ ‎ب.ظ
  • وقتی میگویی خوبم ‎
    چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
    مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
    بـــــ*اران


     

    زبانم پرازسکوت‎
    چشمانم پر از باران‎
    سرم را برشانه های تنهایی میگذارم‎
    موهایم را نوازش میکند ‎
    ومی گوید ‎
    اگرتمام دنیا هم ترکت کنند‎
    من باتومی مانم ‎
    بـــــ*اران


     

    بدبختی یعنی
    لمسش کنی اما دلتنگ آغوشش باشی ‎
    نفسش راحس کنی اما فرسنگ ها عشق او نباشی
    بــــــــ*اران


     

    منم
    درختی که برگ هایش را ریخت
    تا، تــــو
    ماه را از میان شاخه هایش تماشا کنی

     

    درد منم
    به زرینی نقاب هرروزم
    به تازگی نقش های خندانم
    به خنده ی عاشقانه لبهایم
    درد منم
    به پنهانی خویش
    به مرگ کلام
    به سکوت قلب

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٤:٠۱ ‎ب.ظ
  • مرد باس از بیرون که اومد یه نعره بزنه که چهار ستون خونه بلرزه!! وبا ابروهای درهم کشیده یه مشت بکوبه به دیوار و بگه:
    ززززززززززززززززززززززززن…


    مگه نگفتم ظرفا روخودم میشورم فداتشم؟!؟!نیشخند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ
  • یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه…
    و جریان زندگیتو فقط مرور کنی.
    بعدشم بگی:
    به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم…

     




    بى تو
    براى خودم مردى شده ام..
    مردى که هنوز
    براى خودش گریه مى کند..

     




    ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ
    ﺑﺎ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﺎﯾﯿﻢ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ !
    ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺝ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺴﺖ..

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱:٢٩ ‎ب.ظ
  •  

    غمها‎
    دردها‎
    دلتنگیها‎
    حجم های گوناگونی دارند‎
    غم تو‎
    درد تو‎
    دلتنگی برای تو‎
    حجمش بزرگتر از توان من است‎
    بـــــ*اران


     

     

    یادگرفته ام ‎
    اشکهایم را درچشمانم بخشکانم‎
    نفسم را درسینه حبس کنم‎
    بغضم را فرودهم‎
    احسام را خفه کنم‎
    به دردهایم لبخند بزنم‎
    توآمدی‎
    آرام آرام قلبم را تسخیر کردی‎
    تمام آموخته هایم را به دست باد دادی
    حال به رویت لبخند میزنم‎
    وتمام احساسم را نثارت میکنم
    بـــــ*اران


     

     

    مسکنی میخواهم ‎
    مثل آغوش تو‎
    سرم را درآغوش بگیر‎
    این درد لعنتی امانم را بریده است
    هیچ آرامبخشی اثر نمیکند‎
    تو دوای تمام درهایم شده ای ‎
    بـــــــــ*اران


     

     

    لحن لبهایت
    چه استادانه میشکند
    همهمۀ سکوتم را همیشه
    و من چه نا آگاهانه
    تو را با واژه های پر سرو
    می نویسم
    وقتی از تو می سُرایم
    کلمات در برابر چشمانم می رقصند
    در شعر من حضورت
    موسیقی لطیفی ست که جهانم را می نوازد...

     

     

    ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ
    ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ
    ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ
    ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱:۳٧ ‎ب.ظ
  • سلام عزیزان امکانش هست تو نظر سنجی وبلاگم شرکت کنید خیلی مهمه برام...

    یا علی موفق باشیدقلب

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٠٤ ‎ب.ظ
  • خوشبختی داشتن کسی است… 
    که بیشتر از خودش تــــــــــو را بخواهد… 
    و 
    بیشـــتر از تــــــــو… 
    هیـــــــــــچ نخواهد.. 
    و 
    تــــــــــو ... برایش تـــــــمام زندگی باشی ♥




    نگرانم عشقم ‎
    نگران روزی که دیگرمرا نخواهی‎
    بیا ‎
    بیا و با بوسه ای دوباره پیمان عاشقانه ببندیم‎
    بیا دوباره قلبهایمان را بهم گره بزنیم ‎
    من ازاین دنیا فقط *عشق*تورامیخواهم ‎



    بخود قول داده ام اولین برف زمستانی که بارید برایت چای درست کنم
    باعشق
    دوفنجان بلوری کنارهم منتظراولین برف زمستانی هستند

    شاید بجای قند لبانت را ببوسم 
    می خواهم لذت گرم شدن را درکنارتو تجربه کنم
    اولین برف زمستانی که ببارد من یخ خواهم زد
     نه توهستی نه چای عشق
    بیچاره فنجانهای بلوری آنها نیز گرم شدن را تجربه نخواهند کرد 


    من مَردم
    خشن و زمخت و مردانه
    و اینکه در اوج عصبانیتم
    با صدای زنانه ت اسمم را صدا میزنی
    و جز "جانم" چیز دیگری نمیتوانم بگویم
    به من ثابت میکند
    مرد بودن چقدر سخت است

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٤٤ ‎ب.ظ
  • چقدر خوشبختم !
    می توانم عکسِ سیاه و سفیدِ تو را ببوسم
    و باور کنم
    که در آن سواحلِ رویا ،
    با تماسِ نا بهنگامِ گرمایی
    به گونه ات ،
    از خواب می پَری ...

    * فریماه *

    اگر پاییز نبود !
    هیچ اتفاقِ شاعرانه ای نمی افتاد
    نه موسیقیِ باد بود
    نه سَمفونیِ کلاغ ها
    نه رقصِ برگ ...
    و من
    هیچ بهانه ای برایِ بوسیدنِ تو
    در این شعر نداشتم ...
     
    * فریماه *

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢٢ ‎ب.ظ
  • از مرگ با من سخن نگو !
    خونم یخ می زند رویِ دیوارِ رگ هایِ دلم 
    وقتی که از مردن با من سخن می گویی ...
    خودت خوب می دانی 
    دست هایم تازه رقصیدن را بَلد شده اند
    و پاهایم هنوز راه رفتن را نمی دانند ...
    بگذار ستاره ها بمانند ، 
    رویِ شب هایِ روسیاهِ زندگیِ من ...
    هنوز زود است تاریک شوم 
    و تاریک بمانم 
    زود است ...
    من هنوز جوانم !

    * فریماه *
     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ
  • من عاشق زمستانم

    عاشق اینکه ببینمت در زمستان
    آرام راه می روی !
    گونه هایت از سرما سرخ شده است
    سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
    دست هایمان در جیبم به گم گره شده
    معصومانه به زمین خیره ای
    چقدر دوست داشتنی شده ای
    حرفم را پس میگیرم ...
    من عاشق زمستان نیستم، عـــــــــــــــاشق توام


     

     

    برای این درد ‎
    کمی سکوت میخواهم‎
    کمی شراب‎
    کمی سیگار‎
    نه فقط‎
    کاش کمی عشق ، خدابرایم تجویزکند
    بــــ*اران


     

    میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
    میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
    خنده ای ازته دل‎‎
    گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
    یک آرامش ‎
    آنجا که توهنوزخوبی‎
    هنوزعاشقی‎
    آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎
    بــــ*اران


     

    ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
    ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
    ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
    ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
    ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
  • ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﯿﻢ
    ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﻢ ,
    ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺩﺍﻏﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..!
    ﺷﮑﺎﮐﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؛
    ﺑﺪ ﺩﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ
    ﺑﺪ ﺧُﻠﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
    ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﺸﻪ ؛
    ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﻣﯿﺸﻪ
    ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺩﺗﺮ ﻣﯿﺸﯿﻢ …
    ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﺶ ﺑﺨﺎﻃﺮِ ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻪ ﻫﺎﺍﺍ…
    .
    .
    .
    ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺯﻥ ﺑﻬﺖ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ …
    ﺍﺯﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ …
    ﺣﺴﻮﺩﯾﺶ ﮐﻼﻓﺖ ﮐﺮﺩﻩ …
    ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺵ !!
    ﭼﻮﻥ ﻋﺎﺷﻘﺘﻪ …
    ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﻪ …
    ﺍﻣﺎ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ …
    ﺳﺎﮐﺖ ﺷﻪ …
    ﺍﻭﺝ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩﻧﺶ ﺑﺸﻪ ﯾﻪ ﮐﻠﻤﻪ :
    ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ …
    ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻩ …
    ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺧﻄﺮ …
    .
    .
    .
    مینویسم عشق
    بخوان قلب
    می نویسم عشق
    بخوان نفس
    می نویسم عشق
    بخوان روح
    می نویسم تو
    بخوان من
    می نویسم ما
    بخوان عشق
    .
    .
    .
    عزیـز کرده ی ِ شعرهایــم
    خواستـم بگویـم ” بی تو  …”
    نفس ِ شعر  بنـــد آمد !
    من که دیگــر
    جـای ِ خود دارم …
    .
    .
    .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ
  • درانتظاردیدنت ناامید نشسته ام
    خاطراتت را مرورمیکنم
    خط به خط
    لحظه به لحظه
    گویی که روبه رویم نشسته ای ‎
    لبخند میزنی‎
    پنهان می کنم از چشم هایت
    دلتنگی را‎
    راز ها را‎
    راستی می دانی‎؟
    انتظار کشنده است‎
    مثل مرور هر لحظه ی خاطرات تو
    بـــــ*اران


     

    تمام لحظه لحظه نبودنت ‎
    پراست ازعطرحضورت‎
    وقلبم سرشارازتوست‎‎
    خاطراتت ازگوشه گوشه ذهنم سرک میکشند ‎
    لبخند میزنم به رویای زیبایی که برایم می سازی‎
    بـــــ*اران


     

    فقط باتوسرمیز قمارمی نشینم‎
    چشم درچشم ‎
    یا همه چیزت را می برم‎
    یا همه چیزم را می بازم
    بـــــــ*اران


     

    سالهاست درپیله تنهایی خود اسیرم
    *بیا عشق*
    می خواهم با دستان عاشق تو پروانه شوم
    بـــــ*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۳:٠۸ ‎ب.ظ
  • باز شب آمدو من آغوشم را به روی رویای بودن تو می گشایم
    تب خواستنت تمام مرا به آتش کشیده است
    طبیب من درمان درد من تویی
    مرا به داروی حضورت مداوا کن
    ب*اران

     

     

    همه هستند جز*تو*
    ومن دیوانه وارتورا می جویم‎
    مگرنمیدانی
    توبرای من همه کسی
    بـــــ*اران

     

     

     

    میدانم به یادم هستی‎
    میدانم نگاهت مرا دنبال میکند‎
    می دانم دریچه کوچکی ازقلبت رابه رویم بازکرده ای
    می دانم مرا مثل گلدان کوچک اتاقت دوست میداری
    کاش بودی ‎
    ومن شعرهایم را وقتی که درچشمانت خیره مانده ام میخواندم‎
    تولبخند میزدی ومن تمام احساسم را درنگاهت غرق میکردم
    بـــــ*اران

     

     

     

    خوش قدمی برایم
    با بودنت همه چیزعالیست‎
    امروز نیستی‎
    اززمین و آسمان خدا بلا می بارد
    بــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٤۳ ‎ب.ظ
  • خوب است
    کنارت بنشینم ‎
    سرم را میهمان شانه ات کنم‎
    توبرایم ازعشق بگویی‎
    ومن غرق توشوم‎
    آنچنان که فراموش کنم‎
    روزی‎
    غم میهمان قلبم بود ‎
    بـــــــــــ*اران


     

    خریدارم
    تمام تنهاییهایت را
    تمام غمها و دردهایت را
    تمام اندوهت را
    میخرم آنها را به قیمت تمام احساسم
    که خرج میکنم و به پایت میریزم
    تا آنجا که حالت خوش شود
    چون نسیم بهاری
    چون باران پاییزی
    اکنون
    حال خوشت را خریدارم
    به قمیت تمام احساست
    که چه زیبا میکند دنیایم را
    بـــــــــ*اران


     

    طعم خوش بوسه هایت را
    هرروز در کوچه پس کوچه های یادت جستجو می کنم
    در کوچه ای که پر شده از شقایق های عاشق
    ومن پیچک تنهاییم را کنار شقایق هاخواهم کاشت
    تا عشق تو وتنهایی من باهم شکوفا شوند
    ب*اران


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٩:٥٧ ‎ب.ظ
  •  

    سلام دوستان حتما دانلود کنید ... فقط دانلود کنید خواهشا

     

     

    حجم فایل13.76MB

     

    دانلود

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ
  • شاید روزی درگذر ازکنارخاطراتمان
    به توبگوم که چقدرنامردی
    امروز که مهرسکوت را برلبانم بیشتردوست میدارم‎
    بـــــــ*اران

     

     

     

    قلب خالیم را با یک تو پر خواهم کرد
    تویی که نیستی اما .....‎

    با چشمانی منتظر
    وقلبی بیقرار
    لحظه به لحظه آمدنت رامیشمارم
    بـــــــــ*اران

     

     

     

    تنها با یک دوستت دارم
    پرواز میکنم
    از آغوش تو تا بینهایت آسمانها
    میبینی شکوه عشق را با ما چه میکند؟
    *بـــــــــ*اران*

     

     

     

    من آخرین فصل زمینم‎
    بارانی ترازبهار‎
    تشنه ترازتابستان‎
    غم انگیزترازپاییز‎
    سردتراززمستان‎
    من فصل تنهایی یک عاشقم
    بــــ*اران

     

     

     

    من زندگی بدون تورا نمی خواهم
    این حس خالی بدون ازتورانمی خواهم ‎
    احساس میکنم درختی خشکیده ام ‎
    درست شبیه مرده ای ‎
    که نفس میکشد‎
    درتابوت تن ‎
    و با چشمانی باز ‎
    تورانظاره میکند
    من زندگی بدون تورا نمی خواهم
    بــــــــــــ*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ساعت: ٢:۳٩ ‎ب.ظ
  •  

    12.gif

    دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

    و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم..

    استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟

    استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

    تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید .. !!