جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
  • در وجودم کسی هست !

    به وسعت تو ....

    که

    هر شب موهایش را شانه میزند

    و هر شب یاد آخرین نگاه تو...

    آوار میشود...

    بر تنهاییم!

    بر بی کسی این اتاقم...

    و من با خودم فکر میکنم

    حریمِ کدامین خیال را شکسته ام

    که اینگونه حقیقت میشوی در باورم؟

    باور کنی یا نه

    باشی یا نباشی

    دوستت دارم

    فرقی نمیکند خیال باشی

    آرزو باشی

    یا عکسی در قابِ این مانیتور

    در این دنیای مجازیِ پر از مجازات

    فرقی نمی کند که شعرِ کدام شاعر را میخوانی

    فرقی نمیکند که میشناسیم 

    یا اینکه من تو را میشناسم

    فرقی نمیکند که روی نیمکتی دو نفره نشسته باشیم

    فرقی نمیکند که لبخندت سهم من بود یا دیگری

    فرقی نمیکند که خوشحال بودیم یا ناراحت

    همین را میدانم که دوستت دارم

    و تو میشوی شروعِ حرف زدن

    خودخواهیم را ببخش

    ببخش که تو را به خواب میبینم

    ببخش که واژه به واژه ی شعرم از تو داد میزند

    ببخش که من عاشقت هستم...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ساعت: ٩:٠٢ ‎ب.ظ
  •  کاش بیاید آنکه دلم را برده است
    یا دلم را پس دهدیا دلش را جا نهد
    کاش....
    بـــــ*اران

     

     

    سفری خواهم داشت‎‎
    ازامواج خروشان موهایت تا شب ستاره باران چشمانت‎‎
    از آتش گرم لبانت‎ تا خنکای دلانگیز آغوشت‎‎
    من پاییزی و سردم‎
    این تویی که مرا زنده نگه میداری
    عشق من
    بـــــــــــــ*اران

     

    اشکها فقط بر گونه ها نمی لغزند
    آنها مرهمی میشوند بر زخمها
    اما گاهی قطره قطره برزخمها نفوذ می کنند
    آتشی میشوند بر دل وزخمها را تازه می کنند
    ب*اران

     

    گاهی درپیچ وخم های روزگار
    به خودم استراحت میدهم
    روی تخته سنگی مینشینم
    عکس چشمانت را جلوی چشمانم بازمیکنم
    برایت عاشقانه میخوانم
    نفسی تازه میکنم
    وباز ادامه راه زندگی
    بدون تو
    اما همراه چشمانت
    بــــــــــ*اران

     

    هرشب می بافم تمام خاطرات خوش باتوبودن را ‎
    چون شال گردنی گرم و زیبا‎
    درزمستانی بسیارسرد و سخت‎
    گرم میشوم با یادت‎
    میدانم خواهد آمد ‎
    روزی که دستانت را بجای شال حلقه کنی برگردنم‎
    بـــــ*اران

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢ ساعت: ٤:۱۱ ‎ب.ظ
  • عاشقان بُستان جان‌بخش دعا را بنگرید
    این دو نور عالم آراى خدا را بنگرید
    باده نوشان مِى قالوا بلى را بنگرید
    وجه صادق را، جمال مصطفى را بنگرید
    میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع) مبارک باد

     

    عید زیباى برائت از عدو دارد ربیع
    عید میلاد دو دلدار نکو دارد ربیع
    موسم سرمستى دلهاى شیدا آمده
    مصطفى با حضرت صادق به دنیا آمده

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ ساعت: ٧:٤٤ ‎ب.ظ
  • گاهی باید فقط بنشینی

    دستانش را درستانت بفشاری
    درچشمانش نگاه کنی
    اوبرایت ازدردهایش بگوید
    قلبت ازفشار درد به انفجاربرسد
    باتمام توانت به اشکهایت اجازه حرکت ندهی
    فقط به صورت مهربانش لبخند بزنی
    ووقتی تمام دردهایش را برات گفت
    نوازشش کنی آغوشت رابرایش بازکنی
    باتمام وجودت به قلبت بفشاری صورت زیبایش را
    برایش ازعشق بگویی وازاینکه همیشه کنارش میمانی
    تاهردو به آرامش برسید
    بـــــ*اران


     

     

    عشق من
    تمام من ازتوپراست
    جایی برای شعرنیست
    بــــــــــ*اران


     

     

    وقتی میگویی خوبم ‎
    چشمانت را ازچشمانم بردار‎‎
    مگرنمیدانی چشمهای توبامن حرف میزنند
    بـــــ*اران


     

     

    گاهی دل میبندی به یک سلام‎،به یک احوالپرسی‎
    به سادگی بستن یک روبان صورتی به دورگلهای رز چیده شده ازباغ‎
    وگاهی باید دل ببری‎
    ازیک دوستت دارم ازقلبی که برایش جان میدهی‎
    سخت است سخت آنقدرسخت که مثال ندارد‎
    باید قلبت را ازسینه درآوری مغزت را خالی کنی ازتمام آن سلامها احوالپرسیها‎
    باید چشمانت را پرکنی ازاشک باید گلویت را پرکنی ازآه ‎
    آهی که آتش بپا میکند و می سوزاند هستیت را
    بـــــــ*اران


     

     

    دلتنگت که میشوم دیگر نه زمین را میشناسم نه زمان را
    نه توان ایستادن دارم نه توان نگاه کردن به ساعت
    کلافه و سردرگمم
    کمی خودم را با نوشته ها با کاغذهای روی میز مشغول میکنم
    اما بیفایده
    حتی نمی توانم کارهای روزه مره ام را راست و ریست کنم
    بلندمی شوم تا کنارپنجره قدم میزنم
    دلم هرلحظه تنگ ترو تنگ ترمی شود
    باخود میگویم من اینهمه مدت را چه کنم
    ازخدا کمک میخواهم
    دردلم بازمیشود ازهمانجا که ایستاده ام به آسمان ابری نگاه میکنم
    گویی خدا روی ابرها نشسته است و نگاهم میکند
    به رویش لبخند میزنم همزمان اشکم سرازیرمی شود
    فقط می گویم خودت همه چیز را میدانی پس کمکم کن
    بـــــــ*اران

     

    سلام دوستان

    عزیزی بهم گفته که پست اول وبلاگت با عکسای وبلاگت دو مسیر جدا از هم میرن و حقیقتو هم گفته ... برای همین دیگه از این عکسا تو وبلاگم نمیذارم از این به بعد فقط عکس طبیعت برای مطلبام قرار میدم ... موفق باشیدقلب

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
  • چه تاییدم کنی چه تکذیب‎

    عاشقانه هایم ازتومی گویند‎و شعرهایم تورامی سرایند‎
    چه نگاهم کنی چه نه ‎
    چشمان من چون تشنه ای گمگشته درصحرای چشمانت تورامی جویند‎‎
    چه مرا بخواهی چه نه‎
    قلبم باهرطپش تورا می خواند و هرنفسم به یادت چون آتشی سینه ام را میسوزاند‎
    من عاشقم عاشق همیشگی تو
    بـــــ*اران


     

     

    برف می بارد
    تابیشتردرآغوشش بگیرد یارزیبایش را‎
    تامحکم تردستانش را بفشارد وتمام گرمای وجودش را تقدیمش کند‎
    برف می بارد
    تا دستان یخ زده اش را درجیبش محکم تربفشارد
    وسردی درونش را با فنجانهای پیاپی گرما بخشد
    برف می بارد ‎
    تا یادت آتشی شود دراین سرما ‎
    وقلبم را به آتش بکشد‎
    بـــــ*اران


     

     

    گاهی دردهایم را با لبخند مخلوط میکنم‎
    معجونی میشود گوارا‎
    چیزی شبیه شراب‎
    تلخ اما دوست داشتنی
    بــــــ*اران


     

    من بوسه ای ازماه گرفته ام‎
    موهای طلایی خورشید را با باد شانه کرده ام‎
    من بارانم و گل های یاس را به مهر شسته ام‎
    وآرام درآغوش دریا خوابیده ام ‎
    دستان مرا،خدا به مهربانی فشرده است‎
    من صبح را با سلام به زندگی شروع کرده ام
    بــــــــ*اران


     

    ارمغان توبه من ‎
    اشک است و سکوت و تنهایی‎
    عشقی است که هرروز به خاکسترمی نشیند‎
    حسرتی که هرروزبیشتر‎
    وآهی که هرروزسوزانتر‎می شود
    میدانی که هنوزدلتنگت می شوم؟
    حیف که تودلتنگی را نمی شناسی
    بـــــــــ*اران


     

    نگران من نباش ، من تورادارم
    تویی که باستارگان می آیی ، میهمان تنهاییم می شوی
    به یادت به ماه خیره میشوم ؛
    دستانم را به مهتاب می دهم،وبرایش ازعشق میخوانم
    می خوانم تا سپیده صبح ، تاآن زمان که خورشید چشمانم را به نورخود روشن کند
    حال تنهاییم رادربقچه سیاه شب پنهان میکنم غمم را با نقابی ازلبخند می پوشانم به صبح سلام میکنم
    تابازباستارگان چشمک زنان بیایندومن تورامیهمان تنهاییم کنم
    بـــــ*اران




  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ ساعت: ۱:٢۸ ‎ب.ظ
  • تنهایى یعنى:
در کافه تک و تنها نشسته باشى،

    دختری زیبا بیاید و بپرسد: تنهایى؟

    درجواب بگویى: آرى؛

    صندلى راعقب بکشد
    و بگوید:
پس من صندلى را . . . . مى برم…

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ ساعت: ۸:۱۳ ‎ب.ظ
  • وقتی خسته ای اززندگی
    وقتی هیچ شانه ای برای تکیه ودرددل کردن نداری
    وقتی جایی نداری که دردای دلتو بارون کنی و بباری
    وقتی حتی حق نداری فریاد بزنی 
    وقتی دوتاچشم کوچولوکه عاشقشی همه زندگیته همیشه دارن بهت نگاه میکنن ومجبوری برای اینکه دل کوچیکش نلرزه همیشه لبخند بزنی
    مجبوری بیای اینجا تمام نداشته هاتو تمام دردهاتو تمام آرزوهاتو بنویسی همشونو بنویسی و بقیه بخونن و برات لایک بزنن وتودرمقابل لطفشون لبخند

     

    چشمان بارانیم را پشت یک نقاب سنگی مخفی میکنم
    نمی خواهم خط دلم را ازچشمانم بخوانی
    تومرا سنگی ببین


     

    یک جفت گوش میخواهم برای شنیدن،
    سنگین !
    که وقتی حرفهایم تمام شد
    مطمئن باشم چیزی نشنیده است.
    تا شاید چیزی از غرورم بماند برایم ...


     

    اَمروز چَن روزه دِل اون دِل دَنیه » مِه شِتِر بارِ ساربون دَنیه 
    مِه گِل بِشکِفته باغبون دَنیه » مِه دَرمونده دلِ درمون دَنیه 
    آی لارهِ لاره ،جان لارهِ لاره » مِه ور زِمستونه تِه وَر بِهاره  
    سَر سَوایی و نَم نم وارِش » تِه بوردِن بوردِن و مِه هارِش هارِش  
    کَئو آسِمونِه کَمِه سفارش » مِه دلبر راه دِره  نَییره وارِش ...
    -------------------------------------------------------------------------
    چند روزیه که دلم اون دل نیست» ساربان کاروان دلم نیست 
    باغبان گل شکفته ام نیست» درمان دل درمانده ام نیست 
    ای جان دلم ،ای جان دلم» من زمستانی ام و تو بهاری هستی
    اول صبح است و نم نم باران» تو می روی و من نگاهت می کنم 
     به آسمان کبود سفارش می کنم» دلبرم در راه است ،باران نگیرد..

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢ ساعت: ۸:٢٩ ‎ب.ظ
  • نامش را هرچه میخوای بگذار

    تعصب
    غیرت
    حسادت
    من نامش را عشق میگذارم
    ودلگیرمیشوم ازبعضی آدمها 
    که تورا ازان خود میدانند
    توفقط به من تعلق داری
    شادیت شادی من است
    وجودت گرمابخش زندگیم
    وتنت پاسخ تمام خواهشهای من
    من تورا باهیچ کس تقسیم نخواهم کرد
    این نامش عشق است
    تونامش راهرچه میخواهی بگذار

     

     

     

    مه ای که تمام اطرافم رافراگرفته است رفته رفته برطرف میشود
    واولین برف به زمین می نشنید
    برای دیدین بهتر برف به چراغهای خیابان خیره میشوم
    دلم برایت پرمیکشد
    ای کاش کنارم بودی
    ای کاش دستانت را دورم حلقه میکردی
    وباهم بارش برف را به تماشا می نشستیم
    ومن گرم میشدم ازنفسهای تو
    چه زیباست تماشای برف درآغوش تو
    راستی میدانی اینجا بی تو چه سخت میگذرد

     

     

     

    باخود عهد بسته ام برف که ببارد 
    بروم زیرآسمان خدا
    روی سنگ فرش زمین بنشینم
    برف بباردو بباردوببارد
    ومن آدم برفی بی روحی شوم 
    بدون هیچ احساسی
    درست مثل تو
    فقط یادم باشد خاطراتت راازصندوقچه قلبم بیرون بکشم 
    میدانی دیگرهرکجا باشند آنجا را به آتش میکشند 

     

     

     

    سحرنزدیک است ‎
    به زودی خورشید دامن طلایی رنگش را برزمین می گستراند‎
    وخرامان خرامان به سوی زندگی می آید‎
    خدایا ‎
    کمک کن دراین سیاهی شب راه را گم نکنم‎

     

     

     

    رفیق،آلوچه نیست بهش نمک بزنی
    دخترهمسایه نیست بهش چشمک بزنی

    عاشقت نیست بهش کلک بزنی
    رفیق مقدسه،

    بایدجلوش زانوبزنی
    رخصت میدین بلندشیم؟قلب

    (تقدیم به رفیقای با مرام خودم)