جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ
  • تـــو را دوست میدارم . . .


    چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا ! ؟


    یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت!


    یـا چطـور شـد که . . .!


    چه فـــــــــــــــرق میکـند ؟!


    ... وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . .


    ...که نمـى کـــــــــنى !!


    و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . .


    کـه نمـــــى کـــــنم !!! 



  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۳۳ ‎ب.ظ
  •  

    قول میدهم فراموشت کنم اما...


    تو فقط برایم بنویس هنوز هم خوشبختی...؟ 

     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٤٤ ‎ب.ظ
  •  

    دلم اندکی خواب می خواهد

     

    به اندازه یک عمر...! 

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ
  • به سیستم تبلیغاتی سایت جملات عاشقانه و دلتنگی خوش آمدید

    این بخش به منظور معرفی محصولات و خدمات ، وب سایت ها و وبلاگ های شما به کاربران اینترنتی طراحی شده است . این سایت به عنوان یک سایت پربیننده ، پرطرفدار و پرمخاطب ، محل مناسبی برای انتشار آگهی شما خواهد بود . برای مشاهده ترافیک و رتبه سایت از دیدگاه الکسا اینجا را کلیک کنید



    برای رفتن به صفحه تعرفه تبلیغات کلیک کنید

     

    ** در صورت خالی بودن پلن درخواست شما در کمتر از 24 ساعت انجام خواهد شد و به ایمیل شما که در سفارش لحاظ کرده اید اطلاع رسانی خواهد شد **

     

    در صورت هرگونه سوال با پشتیبان در تماس باشید . با تشکر

     

     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ
  • دوست داشتنَت

     

    گنـــــــــــاه باشد


    یا اشتــــباه


    گناه می کنم ، تـــــو را


    حتــــــی به اشتباه …..! 

     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۱۳ ‎ق.ظ
  • چه کسی میگوید که من هیچ ندارم...؟

    من چیزهای با ارزشی دارم ....!

    حنجره ای برای بغض ...

    چشمانی برای گریه...

    لبهایی برای سکوت...

    دستهایی برای خالی ماندن...

    پاهایی برای نرفتن...

    شبهایی بی ستاره....

    پنجره ای به سوی کوچه بن بست...

    و وجودی بی پاسخ.....

     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ
  •  

    حــواسم را پرت کرده ای ... آنقـــــــــدر دور ...


    که دیگر ... یــادم نیست


    " تو " رفته ای و " من " ... حـــــــواسم نیست !

     


     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٠٦ ‎ب.ظ
  •  

    من بازمانده ی یک قصه ام ...

     

    همان "یکی" که نبود ...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٤۸ ‎ب.ظ
  • کلافه کـــــرده ای مــــــرا
    لبخندچـــــرا همیشه لبـــــخند هایتلبخند
    از نوشته های من قشنــــــگتر است؟؟

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٥۱ ‎ب.ظ
  • من دیوانه نیستم

     

    فقط کمی تنهایم همین!

     

    چرا نگاه می کنی؟

     

    تنها ندیده ای؟

     

    به من نخند

     

    من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…

     

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
  • خیالت راحت!


    شکسته ها نفرین هم بکنند ، گیرا نیست


    نفرین ، ته دل میخواهد


    دل شکسته هم که دیگر سر و ته ندارد!!!

     


  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ
  • دروغـــ مــے گـفتـند کـﮧ


    "ـها" عـــلامـتـ جــمعـ اســـــــتـ...


    پـسـ چـــرا وقـتــے تنـ+ـها را جمــعـ کـردمـ

     

     

    خـودمـ مـاندمـ و خــــــــــودمـ ؟؟


  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ
  • نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
    «چه سیب‌های قشنگی!
    حیات نشئه تنهایی است.»
    و میزبان پرسید:
    قشنگ یعنی چه؟
    _قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق، تنها عشق
    ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
    و عشق، تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
    مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
    _ و نوش‌داروی اندوه؟
    _ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٥۸ ‎ق.ظ
  • اینجا را می گویم...

    همین جا که تو ایستاده ای ...

    همیـن جایی که گام هایت را بلند برمی داری...

    همین جایی که به آتش می کشی را می گویم..

    اینجا قلب من است...

    کمی آرام تر لطفا.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٢٥ ‎ق.ظ
  • بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند . 

    نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را دور گـــردن احســـاسم بیاندازد . . . !
  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٦:٠٠ ‎ب.ظ
  • در دلـــــــــــم . . .

    کـــودکیستـــــــــــ کــــــه . . .

    بــی تـــــــو بـــودنــش را

    نـــق مـیــزنــد . . . 

    مـــــــــن هیـــــــــچ

    لــااقــــل

    بهــــــــانـــه او بـــــاش . . . 

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٤٤ ‎ب.ظ
  • صدا میکنم " تــــــــــــو " را


    این " جانی " که میگویی ،


    جانم را میگیرد!


    نزن این حرف ها را !


    دل من جنبه ندارد.


    موقعی که نیستی ،


    دمار از روزگارم در می آورد

     


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٢٥ ‎ب.ظ
  • گفــت : با مــــــادر یه جمـــله بســـاز
    گفتــم: من با مــادر جمله نمیســازم ، دنیــــــــامو می سازم ...

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٠٦ ‎ق.ظ
  • از خطـ خطــے هایَـ ـم

    ساده نـگــــــــذر . . . !

    بــه یـاد داشتــــــہ باشـــــ . . .

    اینــــ دلــنـوشــــــتــــــہ ـــها را

    یکـــــ دل ، نــوشـــــتــــــه. . . ! 

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٥۳ ‎ب.ظ
  • حوا بودטּ تاواטּ سنگینی دارد ...

    وقتی آدمـ ها برای هر دمـ و بازدمـ ,

    هوا نیاز دارند ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٠٦ ‎ب.ظ
  •  یا صاحب الزمان

    رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.
    سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان،

     سلام انتظار منتظران
    می خواهم از جور زمانه بگویم ،

    می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان.

    پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.
    آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
    مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم.

    از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم.

    بیا و این انتظار مرا پایان بده.

    خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم.

    چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند جوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش

    چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم.

     راستش می ترسم.

    می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی،

    همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم.

    هنوز هم می ترسم...
    حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم.

     بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن.

    بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن.

     همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند.

    خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده.

    ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من

    !
    نیستی تا ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می‌کنند!
     چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند.
    منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان‌های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می‌کنند؟

    روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه‌ی زخمی‌ام را مرهمی باشم. می‌دانی چه آمد؟

    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....

    نه؛ غم می‌خورم؛ غم می‌خورم بخاطر روزهایی که نبوده‌ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. غم می‌خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده‌ام و با گناه شب شده‌اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره‌ها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده‌ام.

    بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می‌آید؟ کی می‌شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.

    «بهترین روز ، روز ظهور مولاست»

    با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته‌ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده‌ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می‌کشم.

    دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی‌اش ایمان می‌آورد....


    http://www.ayehayeentezar.com/thread20861.html

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ
  • دیوار که باشی

     

    عاشق کسی میشوی

     

    که یادش نیست

     

    کی .... ؟ کجا .... ؟

     

    به سینه ات تکیه داده است .. !/

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ
  • سفت بغــــلش کن ؛


    محکــم ببوسش ،


    نگران نبــــاش !


    کم کم به این یکی هـــــم عادت می کنی ....

    زانو رو میــــگم ...

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ
  • هـَمـیشـہ تـو بـُטּ بـَستِ زنـבِگـے

     

    هـَمـہ بـَرمـے گـَرבَטּ سـُراغ عــِشـق اَولـشـوטּ

     

    اَمـآ چــہ سـَפֿـتـہ  اوטּ روزے  ڪِہ عـِشــق  اَولــِت رَفـتـہ بـآشـہ

     

    سـُرآغ  عـِشــق اَولــِش

     


     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ
  • هـــر کـــسی
    به سهم خــود
    از دنیا چــــــــــــیزی بــرمی دارد
    مـن از دنــــــیا
    دســـــت بـــــر داشــته ام
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ
  • نوشتـــــــه هـ ـایم را مـی خوانیــــــ و

    می گـــــویی چهـ زیبــــــا....

    راســـــــــــــــــــــتی!!!

    درد هایـــــ آدم هــــــــــا زیـ ـبایی دارد؟?

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ
  • کوله بارت بربند ،

    شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم.

    بشناسیم خدا را

    و

    بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم .

    می شود آسان رفت ،

    می شود کاری کرد که رضا باشد و او .

    ای سبک بال در این راه شگرف ،

    در دعای سحرت ،

    در مناجات خدایی شدنت ،

    هرگز از یاد مبر ....

    من جا مانده بسی محتاجم !!!!!

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
  • ســـــَخــت اـست

    عشقـــت رـآ

    دودستــــی

    تقـــدیمـ بـــه

    غرـیبه هـآ کنی

    و فقـــط بگـــویی:

    "خوشبخـــت شید"

     


     


  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٢٧ ‎ب.ظ
  • مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ، ، ،


    مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با

    یــک جــــمـــــلـــه

    یـــک لبـــــخـنـــد، ، ،

    بــه بــازی میـــــگیــــری ! !!!!

    مــــــیگـــــوینــــد تـــرفنــدهـــایت، شـــیطنـــــــت هــــایت

    و دروغ هایـــت را نمـــــی فهمــــم . . .

    . . . مــــــیگویند ســــاده ام !

    اما تـــــو ایـــــن را بـــــاور نــــــــکن . . .

    مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم ،.......

    همــــیــــــــــن! ! ! !

    و آنــــها ایــــن را نمـــــــیفــــــــهمنــــد . . . . .!?


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٠٥ ‎ب.ظ
  • باید قاب بگیرم

    حرفهــایت را

    هــمــه

    عکس شدند ... !!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٢٩ ‎ب.ظ
  • قلم آغاز کند نام مرا

    اشک لبریز کند جام مرا

    جامم چو تهی باشد،سیراب نخواهم شد

    گر جام شود لبریز،بیتاب نخواهم شد

    می ریزم و می نوشم

    می دوزم و می پوشم

    می جوشم و می گندم

    می نوشم و می خندم.

    من عاشق این حالم،من مست می نابم

    گمنام نخواهم شد،پیوسته پی نامم.

    باید که چنین باشم،آبادترین ویران

    آنگونه شوم آباد،ویرانه شود حیران

    باید که شوم لبریز،لبریزتر از هر روز

    باید که شوم سوزان،سوزنده تر از هر سوز

    با عشق توانم زیست.

    در عشق رقیبم کیست ؟

    تکتاز ره باریک

    در عمق شب تاریک

    من قاصد ژولیده از مملکت عشقم

    من شاه پر احساسم،بر سلطنت عشقم

    باید که شوم مجنون،

    آغشته شوم در خون

    باید ره خود جویم

    باید ره دل پویم.

    این راه مرا خواند

    این جاده مرا خواهد.

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٠٩ ‎ب.ظ
  • شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
    اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ
    مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
    و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ
    مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
    کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ
    اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
    پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ
    قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
    ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ
    مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
    شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٥٢ ‎ب.ظ
  • جـنـگل هـم بـود تـمـام میشـد

    دلــــم امــــــــــــــا ...

    مــــــــــی ســـــــــــــــــوزدو

    مــــــــــی ســـــــــــــــــوزدو

    مـــــــــی ســـــــــــــــــوزد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ
  • رفتی...
    بدون خداحافظی...
    اما دلم نشکست!..
    رفتی...
    و حسرت آن نیم نگاه آخر بر دلم ماند...
    اما دلم نشکست...
    رفتی...
    و سراغم را هم نگرفتی! ...
    اما دلم نشکست! ...
    میدانی از چه دلم شکست؟...
    از اینکه وقتی میرفتی باران میبارید!...
    با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت...
    بدون آنکه ببینی...
    بدون آنکه کسی ببیند...
    خاک راهت را یادگاری خود کنم...
    اما اشک آسمان رد پایت راشست و رفت!...
    با خود گفته بودم که بعد از رفتنت...
    خاطره ی بودنت را در آغوش میگیرم...
    باران آن را هم شست و رفت...
    حالا من مانده ام و ...
    کاسه آبی که آورده بودم پشت پایت بریزم!...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:۳٩ ‎ب.ظ
  • عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست پرسیدند:
    کجا میروی؟

    گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم !!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٢٩ ‎ب.ظ
  • پنجره باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران

    چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده...

    دلم برایت تنگ است...

    دوستت دارم..

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٢٤ ‎ب.ظ
  • در ســــتایش ِ چشــــمهایــت 

    شــعری نــمیتوان گفت 


    خاضـــعانه 

    تنــها بــاید 

    تماشـــا کــرد ، مســت شد ، رهــا شد ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٢٤ ‎ب.ظ
  • از بذر خیالت گندمزار می شوم

    فصل درو ...دریغ و درد
    .
    سفره تو بی نان سیلوی من پر از شعر عاشقانه !؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:۱٩ ‎ب.ظ
  • خـــــــدایــــــــــــــ ــــا


    در گلویم ابـــر کوچــکی ست
    که خیــال بـارش نـــدارد..

    میــــــشود مــرا بــغل کنـــی ؟!...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٥٢ ‎ب.ظ
  • دست هایم به آرزوهایم نمی رسندآرزوهایم بسیار دورند
    ولی درخت سبزم می گوید
    امیدی هست، خدایی هست
    این بار برای رسیدن به آرزوهایم
    یک صندلی زیر پایم می گذارم
    شاید این بار
    دستم به آرزوهایم برسد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٥:٤٩ ‎ب.ظ
  • حــــــوّا کــــﮧ بغـــض کنــــﮧ
    حتّــــــی خــــــدا هـــم اگــــﮧ سیـــبـــ بیـــارهــ
    چیـــزے بجـــز آغــــــوش آدم آرومـــش نمیکنــــﮧ.....تعجببغل

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ
  • گـاهـی سـکــــــــــوت مـی آمـوزد :

    بـودن ، هـمـیـشـه در فـریـــــــــاد نـیـسـت !

    " اسـطـوره " شـدن ، یـعـنـی در عـیـن رفـتـن ، بـمــــــــانـی !

    یـعـنـی بـاشـی یــــــــا نـبـاشـی

    دوسـتـت داشـتـه بـاشـنـد و دلـتـنـگـتـــــــــ . . . شـونـد . . . !

    اگـــــــــــر ، نـبـاشـم ...

    آیـا دلـتـنـگـم مـیـشـو ی ؟؟؟

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٤۱ ‎ب.ظ
  • ˙·٠•●♥ میــدانی عزیــ♡ــزم؟ .. پـَـریــدن ربـطــی بــهـ بـــال نـــدارد ، قلبــــ می خواهـَـد ♥●•٠·˙


  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۱٧ ‎ب.ظ
  • درد که بزرگ شد در لباس فریاد نمیگنجد، فقط باید سکوت کرد !
    بغض وقتی "بزرگ شد" نمیشکند ، فقط "نفست را میبرد"
    فاصله وقتی زیاد شد دلت دیگر تنگ نمیشود، فقط "میشکند".
    عاشقانه هایت وقتی اوج میگیرد"کسی باور نمیکند"
    فقط برای مردم جالب است....
    بعضی ها میخندند و میگذرند
    و
    بعضی ها "سادگیت " را "پسند " میکنند!

     

    نویسنده :سلمان

    http://lovenoosh.blogfa.com

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۱۳ ‎ب.ظ
  • جمله هایم"پرت و پلاست"
    بچه گانه و بی معناست!
    اما
    باور کن ، اگر برایت نگویم "خفه میشوم" !
    همین ها مانده برایم...
    همین جملات را میگویم!
    همین ها که بوی تو را میدهند ...
    همین واژه ها که نبودنت را گلایه دارند!
    همین ها را که "همه" میخوانند جز "تو" !
    شبها را تا صبح با واژه هایم سر میکنم... ، هر چه باشند "مهم" نیست!
    "جان" بهشان بسته ام ، "فقط بخاطر اینکه ، بوی "تو" میدهند!
    کـــاش یک روز شعرم با آغوشت "ختم " میشد!بغل
    کاش یک روز، میرسید که واژه ها" به رقص می آمدند" در سیاه مستی چشمانت...
    کاش... ، همین واژه ها "به تو میرسیدند "  
    به تــــــــــــــــو !

     

    نویسنده :سلمان
    http://lovenoosh.blogfa.com

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٥٢ ‎ب.ظ
  • مــا بــه هــم نــرسیــدیــم و
    مــن شــاعــر شــدم،

    تــا در بــوم دفتــرم،

    زیبــاییــت را بــا واژه هــا نقــاشــی کنــم!

    دامنــت را کمــی بــالا بگیــر،

    زمیــن ایــن نقــاشــی بــاران خــورده اســت . . .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:٤٠ ‎ب.ظ
  • دلخــــور کهــ میشمـــ ...

    بغض میــکنمـــ ...

    میآمـــ پشتـــــ صفحه ی مانیتورمــــ ...

    کامنتـــ مینویسمــــ و ...

    صورتکـــ میذارمــــ ...

    صورتکیـــ کهـــ میخنده " "

    و پشتش قایمـــ میشمـــ ...

    کهـــ فکر کنی میخندمـــ ...

    و بخندی ...

    اشکهایمـــ میـــــــآن و من ...

    مدامــ با صورتکـــ مجازی امـــ میخندمـــ ...

    تو کهـــ میــخندیـــــ ...

    باورمـــ میشـــهـــ ...

    شاد میشمـــ ...

    اشکهامــــ روی گونه امــــ می خشکهــــ ......

    میخندمـــــ .....

    ادامه ...
    ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٩:۳٢ ‎ب.ظ
  • پـــــرواز را دوســــت دارم

    وقتـــــے 

    از ارتفاعــــات لبانــــــت

    به عمــــق آغوشـــت سقـــوط میکنــــم

    چـــه سقــــوط دلنشینــــے

    راستــــے میسدانستــــے

    پــــرواز را تـــو یـــادم دادے؟؟!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۸:۱۱ ‎ب.ظ
  • مـــی خـــواهـــم داستــانـــی از علاقــــه ام بـــه تــــو را بنـویســم
     
    یـــکی بـــــود ، یــــکی ...
     
    بــی خیال........!!
     
    خــــلاصـــه اش میشود اینــــــکـه :
     
    دوستـت دارم ، لعـــــنتـی . . . !


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۳۸ ‎ب.ظ
  • چشمانم را می بندم

    نقابت را بردار

    بگذار صورتت هوایی بخورد!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٠۳ ‎ب.ظ
  •  

    راز چشمانت را هیچ کس نفهمید

    ولی

    من امروز رازش را فهمیدم

    راز چشمانت رفتنت بود ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٥٩ ‎ب.ظ
  •  

    میان ماندن و نماندن

    فاصله تنها یک حرف ساده بود

    از قول من

    به باران بی امان بگو :

    دل اگر دل باشد ،

    آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۱٥ ‎ق.ظ
  • پیداس ز چشماش دل نگرونه
    .
    از بعد سی سال امشب به موهاش می زنه شونه
    .
    حال غریبش قرار نداره
    .
    از چشای دلواپسش غصه می باره
    .
    روی سجاده زمزمه داره
    .
    یه پیرهن خونی به روی سینه داره
    .
    زهرای من به غم اسیرم ، سی ساله که هرروزمی میرم
    .
    پشت در خونه می شینم ، تو رو توی آتیش می بینم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٥۸ ‎ب.ظ
  • بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
    دعا کبوتر عشق است ، بال و پر دارد
    بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
    که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد
    بخوان دعای فرج را ولی به قلب صبور
    که صبر ، میوه شیرین تر از ظفر دارد
    بخوان دعای فرج را که با شکسته دلان
    نسیم لطف خدا ، انس بیشتر دارد
    بخوان دعای فرج را و ناامید مباش
    بهشت پاک اجابت ، هزار در دارد
    بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
    خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
    بخوان دعای فرج رابه شوق روز وصال
    مسافر دل ما ، نیت  سفر دارد..

    برچسب ها : شب قدر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٠٧ ‎ق.ظ
  • خواستـــــی دیگر نباشــــی..

    آفـریـــــن!

    چــه بـا ارادهـــ

    لعنتـــــــ به دبستانــی

    کــه تـــو از درس هـــایش فقـــط

    "تصمیـــم کبــــری" را آموختـــی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٠٢ ‎ق.ظ
  • من به هـر تحقیـری کـه شدم بـا صدای بلند خندیدم!...

    نـام مـرا گذاشتند "بـــاجنـبــــه" بـی آنکه بدانند

    خندیدم تـا کسی صدای شکسته شدن قلبـم را نشنود...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٦:۳٧ ‎ب.ظ
  •  

    هیچوقت آرزوی "افتادن" چیزی را نداشته ام

    حالا برای اولین بار میخواهم

    لطفا بیفت...

    ای زیباترین اتفاق زندگی من

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٦:٢٦ ‎ب.ظ
  •  

    ◄◄◄

    وسـ‌عتـــــ ِ دنیـــــا بَـرایــــمــ تـغییـــر کـــردهـ ...

    از وقـتــــے کِـــهـ تــــــو ...

    /هـمـــهـ دنیــــای ِ مَــــن / شـــُـدی... /.

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٦:٢۳ ‎ب.ظ

  • تو می روی ...
    و نگاه من...

    به دنبال گامهایت قدم برمی‌دارند..

    تو می‌روی...

    و من دلم را به اجبار به بدرقه‌ات می‌فرستم...

    تو رفته‌ای،..

    اما من هنوز ...

    روی آن نیمکت چوبی نشسته‌ام...

    و دست را بر گردن خاطره‌هایمان انداخته‌ام...

    و سرم را بر شانة ستاره‌هایی می‌گذارم...

    که تو را در آسمان نقاشی کرده‌اند...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٢۱ ‎ب.ظ
  •  

    دیرگاهیست...

    بالهایمان را آویخته ایم به چوب لباسی!

    عادت کرده ایم به زمین...

    زمین جای گرم و نرمیست...

    چه خیال...!

    اگر چشمانمان را خواب....

    چه خیال اگر دلهایمان را آب برده باشد...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٥٢ ‎ق.ظ
  •  


    ای شیعیان امشب شب تودیع مولاست
    .
    امشب کنار بستر او شور و غوغاست
    .
    سوزد دل و جان همه   واویلا
    .
    درخانة بی فاطمه       واویلا
    .
    زین الوداع    واویلا    واویلا   واویلا
    .
    چون فاطمه خواند نمازش رانشسته
    .
    آخرسرش چون پهلوی زهراشکسته
    .
    رازونیازش دیدنی است   واویلا
    .
    حال نمازش دیدنی است  واویلا
    .
    زین الوداع    واویلا    واویلا   واویلا
    .
    امشب وصیت می کندحیدر حسن را
    .
    آماده  سازدتابرای اوکفن را
    .
    درسوگ و محنت زینب است  واویلا
    .
    جان حسینش برلب است     واویلا
    .
    زین الوداع    واویلا    واویلا   واویلا
    .
    چون غسل می دادند اورادرشبانه
    .
    خون بود از فرق سر پاکش روانه
    .
    همچون گل نیلوفرش   واویلا
    .
    خون ریخت از زخم سرش  واویلا
    .
    زین الوداع    واویلا    واویلا   واویلا

    برچسب ها : شب قدر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٢٩ ‎ق.ظ
  • نمیشــ ـ ـه دل به هــ ـ ـرکــ ـ ـس داد، نمیشــ ـ ـه از نــ ـ ـفس افــ ـ ـتاد

     

    پــ ـ ـرنده با پره بسته، نمیشــ ـ ـه از قفس آزاد

     

     

         نــــــــــه !!!
     قــــــــــافیــــــــــه میخواهــــــــــد

     نــــــــــه!!!
     ردیــــــــــف ...

    عطــــــــــرتن تــــــــــو ...

    هر دیــــــــــوانه ای
    را شاعــــــــــرمیــــــــــکند....!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٢۳ ‎ق.ظ
  • هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید کند

    برچسب ها : جملات فلسفی
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۱٧ ‎ق.ظ

  • حیف از بال کبوتر که گداخت
    زیر آوار تن گرم گناه
    حیف از عمر عزیز
    که تلف شد زیر یک بار گناه
    حیف از لحظه خوب پرواز که نفهمیدیم و از یاد پرید
    و گذشت لحظه بیدار گناه
    زیر یک فکر غریب
    گشت آلوده سر انگشت تنم
    با تن گمشده
    حیف از پاکی ما
    که فقط لذت تردیدش را من و تو فهمیدیم
    حیف از بال کبوتر که گداخت
    در سراب و رویا
    و نفهمیدیم و از یاد پرید

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٦:۳٢ ‎ب.ظ
  •  

    کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
    تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
    از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
    وقتی کســی جایت آمد …
    دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
    تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….
    میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……
    فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
    و این است بازی باهــم بودن … !!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٢٦ ‎ب.ظ
  • پیامبر(ص):

    «‌هر کس شب قدر را بیدار بماند گناهانش آمرزیده می­شود

    حتی اگر تعداد آنها به تعداد ستارگان آسمان و به سنگینی کوه‌ها باشد…»

    **************

    پیامبر اکرم(ص):‌

    «هر کس شب قدر را احیا بدارد تا سال بعدی عذاب از او برداشته می­شود»

    ****************

    پیامبر اکرم(ص):

    «‌هرکس شب قدر را با ‌ایمان و محاسبه بیدار ماند

    تمام گناهان گذشته و آینده­اش بخشیده می­شود»

    *************

    امام صادق(ع):‌«قلب ماه رمضان شب قدر است»

    ***********

    امام صادق(ع):

    «حضرت درباره شب قدر فرمود:‌شب فاطمه است و قدر خداوند است

    پس هر کس حق شناخت فاطمه را به جا آورد ، ‌شب قدر را درک کرده است»

    **************

    امام صادق(ع):‌«تقدیرات در شب نوزدهم است و حتمی شدن آن در

    شب بیست و یکم و امضای آن در شب بیست و سوم»

    محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

    یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

    سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

    یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

    از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

    رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

    با عرض تسلیت و التماس دعا

    برچسب ها : شب قدر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٠٧ ‎ب.ظ
  • کــاش تــوی ایــن جــاده یه تابلــو نصــب میکــردن


    واســه دلخــوشــیم...!!


    "" تــــــــو ""


    دو کیــــلومــــتر...!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۳٦ ‎ق.ظ
  • در عجبم........!!

    راننده نیستم........!!

    اما هر کس به من میرسد ...................مسافر استمنتظر

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ
  • ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺵ
    ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ: ...........
    ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻛﺴﯽ ﻛﻪ
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻜﺎﻥ ﺳﯿﺐ ﺑﺨﻮﺭﺩ...حوصله نداریم به خدا دوباره برگردم به این جهنم!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۸:٠٧ ‎ب.ظ
  • ابرها به آسمان تکیه می کنند

    درختان به زمین

    و انسان ها به مهربانی هم



  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۸:٠۱ ‎ب.ظ
  • ساحل دلت را به خدا بسپار ،


    خودش قشنگ ترین قایق رو برات میفرسته . . .

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ
  • قیـافــه ام تابلــو شده بـود !

    گفتن : چـی میکشـی ؟

    گفتم : زجــــــــــــــر !

    گفتن : نـه یعنـی چـی مصرفــــــــ میکنــی ؟

    گفتم : زنــدگــــــــــی … !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ
  • چه قدر سخته که تمام سهمت از تولدت چند تا اس ام اس باشه

    اینجاست که می فهمی باید دوباره برگردی به کنج تنهایی
    اینجاست که می فهمی تنهاییات دوباره همدمت میشن
    و محکم تر از قبل قلبت رو فشار می دن
    از امشب دوباره می نویسم
    در این کنج تنهایی
    .
    .
    .
    .
    امیدوارم برایم آغوش باز کند
    به جای تمام آغوشهایی که به رویم بسته ماند
  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
  • در حمام 

    دوش هم به گریه افتاد 

    از غسل های صبرم !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ
  • وقتی تو حرفهایم را نمیخوانی .... چه تفاوتی دارد ؛ که حرفناراحت دلم را بنویسم ! یا

    از بغل دستی ام کپی کنم ... !!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۳۱ ‎ب.ظ
  • خدا دلم زنگ تفریح میخواهد؛باور کن خسته شدم از این کلاس رقصیدن به ساز دنیا!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۱٩ ‎ب.ظ
  • آیــــنه
    با تـــو ام . . .
    محــــض رضای خـــدا برای یــــکبار هم شـــده
    به جـــای چشمـــهایم دلـــم را نشان بـــده
    ... تـــا بدانــــند
    دیـــوار ِ دلـــم آنقــــدرها هم که فـــکر میــــکنند
    کـــوتاه نیــــست
    گاهـــی زیـــادی کـــوتاه می آیم

     

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٠٦ ‎ب.ظ
  • آتــش از تنــی بــه تــن دیگــر!


    اینجــا هــر روز المپیــک اســت!



    لطفــا،

    یکــی ایــن مشعــل را بگیــرد .

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٤۸ ‎ب.ظ
  • آدمایی هستن که
    هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...
    وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده،
    راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...
    اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...
    آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
    همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن
    اینا فرشتن ... فرشته
    تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین...
    تنهاشون نزارین، داغون می شن !
    همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنندلبخند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٠٠ ‎ب.ظ
  • خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
    بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
    بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
    بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
    خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
    بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
    خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
    بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
    خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
    بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
    خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
    خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
    ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
    خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
    ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
    خدا: او جز من کسی را ندارد…
    شاید توبه کرد

    =============

    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ
  • برچسب ها : نی نی ناز
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:۱٦ ‎ب.ظ
  • دلم هوای دیروز را کرده ،
    هوای روزهای کودکی را ..
    دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
    آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد !

    .
    .
    .
    دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم ؛
    الفبای زندگی را ..
    میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند .
    دلم میخواهد اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
    هر چه میخواهید بکشید
    این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو !


    دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
    آن را نچینم .
    دلم میخواهد ...
    می شود باز هم کودک شد ؟؟؟؟ ..
    راستی خدا!
    دلم ، فردا هوای امروز را می کند؟؟!



  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٠٤ ‎ب.ظ
  • پرسیدم.... ،

    چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

    با کمی مکث جواب داد :

    گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

    با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

    و بدون ترس برای آینده آماده شو .

    ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

    شک هایت را باور نکن ،

    وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

    زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

    پرسیدم ....
    آخر .... ،

    و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

    مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

    قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

    کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

    بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

    موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

    داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...



    هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

    آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

    شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

    مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

    مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

    به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

    که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

    زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

    فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

    زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۳٠ ‎ب.ظ
  • چـهــــ مــے دانــےاز دل ِتنگیهایم

    گاهــــے به خدایتـــــ التماس مــےکنم

    فـــقط خوابتـــــ را ببینمـــ

    مـــے فهمــــے؟!؟

    فقط خوابتـــــــــ را

    لعنت به مــــــن



  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٢۸ ‎ب.ظ
  • مـنــ ..

    تـنــهـآیـے ..

    اُتـآقـمــ ـ ..

    خـآطــرآتــ ـ ..

    بــغــضــ ـ ..

    + بـدونــِ ــ تـو دیــوآر آرزوهــآمــو گــرد و غــبآر گــرفــتـه..

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٢۱ ‎ب.ظ
  • פֿُـــ✗ـــــבـایـــــــــــــا

    از تـمـــام בُنیــــــــــــــات 

    فقط یــﮧ نفــــ♥ــــر رو می خوام 

    زیـاבه؟


  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:٠۱ ‎ب.ظ
  • تــــوی این دنیـــا هر کسی داره یه چیزی میکشه.


    یکی "درد" می کشه ؛

    یکی "زجر" می کشه؛


    یکی" نقاشی" می کشه ؛


    یکی" سیگار "می کشه؛


    یکی "داد" می کشه؛


    یکی" سوت "می کشه ؛


    یکی" ناز" می کشه ؛


    یکی" تریاک" می کشه ؛


    خلاصه میون اینهمه کشیدنـــــــــــی


    مــ ـ ـ ــن


    فقط می خوام


    ღ♥ღ نفس ღ♥ღ


    بکشم...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ
  • به کجا مینگری؟!

    زندگی ثانیه ایست...

    وسعت ثانیه رامیفهمی...؟!

    هیچکس تنها نیست!

    ما خدا را داریم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ


  • روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
    همه را مســــت و خراب از مـــی انـــگور کنیــــد

    مزد غـسـال مــرا سیــــر شـــرابــــش بدهید
    مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

    بر مـــــــزارم مــگــذاریــد بـیــاید واعــــظ
    پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حـــافـــظ

    جای تلقــیـن به بــالای سرم دف بـــزنیــد
    شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

    روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیــد
    اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

    روی قــبــرم بنویـسیــد وفـــــادار برفـــت
    آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ
  • آسمـــان اینجـــا آبـــی سـتـــ!!

    مـــن بیــن غـــریبـــه هـــا نیستـــم...

    همـــه آشنـــاینــد!

    میـــدانـــی؟

     پـــوسیــده اســتـــ...

    دلـــــم بیــن همـــه آشنـــایـــانـــ غـــریبـــه! ............

    احســـــاس حبــــاب را حــــالا میفهمـــم...

    وقتـــی روی آب نگــــران تـــرکیـــدن اسـتـــ. ....



  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٤٢ ‎ب.ظ
  • این روزها ، روزه ام

    روزه ی سکــوتیست که نیت کرده ام

    در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر

    دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت !

    و به وقت اذان دلتنگی ها

    افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم

    و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات

    روی لبـهـایم باشـد .

    مهمــانــی خـدا که تمام شود

    این منم که از پس نبودنت

    آهسته آهسته کافر مــی شـوم !

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱:۳٤ ‎ق.ظ
  • پُــرم از اشـــکــ...


    آنــقـَــدر کــه


    دنـیـــــا بـایـد چتـــر بر سـَرش بگیـــرد


    بـا احـتـیــــاط مـرا ورق بِـزند ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ
  •  ای دل من، گرچه در این روزگار
    جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
    باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
    نقل و سبزه در میانِ سفره نیست
    جامت از آن می که می‌باید تهی است
    ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
    ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
    ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار...
    گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
    هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ
  • دلمــان خـوش اســت که می نویســیم


    و دیگــران می خـواننــد


    و عــده ای می گـوینــد


    آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند


    و بعضــی مـی خنــدنـد


    دلمــان خـوش اســت


    به لــذت هــای کــوتـاه


    به دروغ هــایی که از راســت


    بـودن قشنــگ تـرند


    به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند


    یـا کســی عاشقمــان شــود


    با شــاخه گلی دل می بنــدیـم


    و با جملــه ای دل می کــنیم


    دلمــان خـوش می شــود


    به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی


    و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود


    چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم


    و چــه ســــاده می شـکــنیم


    همــــه چیـــز را...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ
  • با تو هستم ای قلم!

    با تو ای همراه و ای همزاد من ...

    سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت

    شعرهایم را نوشتی دستخوش

    اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

    می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

    این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

    راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

    پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

    می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس..

    می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

    من دگر خسته شدم
    ..
    راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

    اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟

    می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

    بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

    بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

    ازمن ! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

    هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

    صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

    حمله ی خفاشان!!

    جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

    کاغذت می سوزد؟

    من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

    این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

    من دگر خسته ام از این تب و تاب.


    تو بیا و بنویس

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ
  • کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد

    بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

    شاید به شعر تلخم خنده زنی تو اما

    جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

    رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

    آن مرد تا نیاید باران نخواهد امد

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
  • چه فرق میکند در سیرک یا خانه...

    خنده ات که تلخ باشد ...

    دلت که خون باشد...

    تو هم دلقکی...

     


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ
  • هیچ وقت نمیگویم رسیدم ته خط.... "اگر هم احساس کردم رسیدم ته خط"....یادم میاد که معلم کلاس اولم همیشه میگفت: نــقـ ـ ـ ـ ـــــطه ســـر خــط . . .


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ
  • خدایا تنظیمات را چک کن ... چه تابستانه سردی شده ...!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ
  • سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم

    مترسک به کلاغ میگفت هرچقدر دوس داری نوک بزن

    فقط تنهام نذار..........


     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ
  • یه ضرب المثل چینی هست که میگه:

     

     

     

     

    怎樣(台語唔、喔乎你死乎你死去、喔乎你死乎你


    نیشخندنیشخندعبرت گرفتی!!؟؟نیشخندنیشخند
    برچسب ها : شاد
  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ
  • "خاطــــرات "

    اگر میدانستم

    روزی

    طناب دارم خواهید شد ،

    هیچوقت

    نمی ساختم تان ...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٢٠ ‎ب.ظ
  • وقتی...
    دل آسمون میگیره
    زمین
    محکوم به 
    خیس شدنه!!!
    وقتی...
    دل من می گیره
    بازم محکوم 
    صورت خودمه!!!


    .¸¸.•*❤*•.¸¸.♥❤❤◕ ◕❤❤♥.¸¸.•*❤*•.¸¸.


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٧:٠٦ ‎ب.ظ
  • خود را به که بسپارم   وقتی که دلم تنگ است

    پیدا نشود  همدل  دلها   همه  از  سنگ  است

    گویا که   دراین وادی  از عشق  نشانی  نیست

    گرهست نشان از عشق الوده به صدرنگ ست


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ
  • پیــرمــرد ِ هـمـسـایـه آلـزایمـر دارد...!!

    امــروز صـبـح...!!

    بـیـخـودی شلـوغـش کــرده بــودنــد...!!

    او فـقـط...!!

    یــادش رفـتــه...!!

    از خــواب بـیـدار شـود ...!!


  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
  • این عشق نیست که دنیا را می چرخاند،
    عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند."

    فرانکلین پی جونز


    برچسب ها : جملات فلسفی
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ
  • آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند
    از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند
     ”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . .

    برچسب ها : زیبایی
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۸:٠٧ ‎ب.ظ
  • دیگر با هیچ جمله ی عاشقانه ای گونه هایم سرخ نمی شود،خجالت بازی را خوب یاد گرفته ام !!!

    جواب همه ی دوستت دارم هایتان خداحافظ است...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۳٤ ‎ب.ظ
  • شبى غمگین شبى بارانى و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایى غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستى ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبى به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد.


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:۳٠ ‎ب.ظ
  • «  مدارا کن  »

     

    بیـا بنشین و بـا مـردم مــدارا کن                 گـــره از کــار این افتادگـان وا کن

     

    بترس از شعله های زیر خاکستر                 بیــا اندیشـــه انــــدوه فـــردا کن

     

    هزاران تـــاج سلطانی

    دو صد تخت سلیمانی

    فلک بستاند از دستت به آسانی


    که این تخت بلند جم

    نه بر شاهان سامانی وفا کرد و نه بر پرویز ساسانی


    که این رسم فلک باشد

    نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

     

    مبـاد آن دم که چنگیزی بپا خیزد              کشـانــد آشیـانـت را بـه ویــرانی

     

    همای از خواندن این فتنه پروا کن

    چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
     

    برچسب ها : زیبایی
  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٢٥ ‎ب.ظ
  • نوازشم کن...
    نترس
    تنهائیم واگیر ندارد...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ
  • الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم
    .
    از جمله خاکسارانم ، خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد
    .
    الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو
    .
    الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم
    .
    الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .
    .
    الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده
    .
    و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق .
    .
    خواجه عبداللّه انصاری

    برچسب ها : دعا
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ
  • خـــــدایـــــا!!!!

    کسی که دلش از خونه اش بگیره، خونه شو عوض می کنه

    من که دلم از دنیا گرفته، چه کنم؟


  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٢۱ ‎ب.ظ
  • عشـــــــق را 
    مــی گـــــــــــویـــــم 
    بایـــد این حـــــادثــــــه را 
    از نگــــــــه ســــــــــبز تــــــــــو 
    آغــــــــــــــــــازنمـــــــــــــــــــــــــود 
    عشــــــــــــــــــــــــــــــــــق را... بایـــــد
    از زمـــــــــــــزمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 
    بـــــــــــــارش چشـــــــــــــــــــــــــــــــمان تــو 
    بــا واژهاحســــــــــــــــــــــــــــاس ســـــــــــرود 
    و در این ....قــــــــدرت دریــایی تـــــــــــــــــــــو 
    کشـــــــــــــتی تــــــــــــــوفــــــــــــــــــان زده را 
    در دل امـــــــــــــــــــــــواج ســــــــــــــــــــــپرد
    به تـــــــــب حــــــــــــــادثه غــــرق شـــــــــــدن 
    مــردن وآغــــــــــــــــــــــــاز شــــــــــــــــدن 
    به هــــــــم آوایی قــلـــــــــــــب دو پرنــــــده 
    به ســــبکبـــــــــــــــــــــــــــــــــــالی اوج 
    دل ســـــپردن... به شب هــــم نفســـــی
    راغــــــــــــــب پرواز شــــــــــدن 
    آری ....عشــــــــــــــــــــق را 
    باید ابــــــــــــراز نمود 
    عشـــــــــــق را 
    باید گفت . .
  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:۱٦ ‎ب.ظ
  • اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ،

    خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان


  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:۱٢ ‎ب.ظ
  • گـاهـی

    اینـقدر بـَد میشـِکـَنـَم

    کـه جـُز بـیرونـ انـداخـتنـم راهـ ِ دیـگـری نـیست . . .


  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٢٩ ‎ب.ظ
  • ماه رمضان اومد ....

    تشنگی ...

    نماد روزه است ...

    عطش .. خدایا خیلی سخت بود ...

    خیلی آب از بدنم رفت امروز ...

    خدایا!! مگه این عطش چیه که اینقدر ... که اینقدر بندگی رو زیاد می کنه ... تشنه شدم ... یادم اومد ... یاد لب تشته کربلا افتادم ...

    ۶ ماهش بود ... فقط ۶ ماه...

    ولی یه قطره آب .. یه قطره بهش ندادند ... پس منم تحمل میکنم...

    وای خدایا !!!! ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٥۸ ‎ب.ظ
  • شاید آرام تر میشدم . . .

    فقط و فقط ...

    اگر میفهمیدی ...

    دلنوشته هایم به همین راحتی که می خوانی ..!

    نــــوشته نشده اند . . . .
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٤٩ ‎ب.ظ
  • بعضـــــی دردها و چیزها

    چــــــــــــــــــــــــقدر دیدن و شنیدنش تحمل میخواد….

    خالــــی ام از حرفـــــــ….

    پـــرم از دلتنـــــــــــــــــــــــــگی!!



  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:۳٧ ‎ب.ظ
  • رفــــــت!
    پر کشیــــــــد!
    روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشتـــــ!
    دنــــــیا برایــــــش قفــس بود….
    قفســــــــــی تنـــــگ..!!
    ســـــردش استــــ !!!
    امشــــــب مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!!
    پــــــــرواز کرد!!
    خوشــــا بهــــ حــــالشــــــ….
    اما مـــــن چــــه کنمـــــــ بــــا ایـــــن همهــ دلـــــتنگـــــــــــی؟؟

    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ٤:٠۱ ‎ب.ظ
  • یادت هست فقط میگفتی لب تر کن . . .
     
     لب که هیچ چشمانم را تر کردم ولی باز ترکم کردی. . .
  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ساعت: ۳:٥۸ ‎ب.ظ
  • تـو زود رفـتی 
     یـا مـن دیـر رسـیدم
     "مـبـادا"
     کـوه هـا زودتـر از مـا بـه هـم بـرسـند.