جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ
  • صبح شده
    آفتاب خرامان خرامان به سوی زندگی درحرکت است
    بیدارت میکنم
    "عزیزم میخوام طلوع خورشید رو ببینم "
    ازتخت جدامیشوی
    صبح بخیرو لبخندهمیشگی
    "بدو الان خورشید طلوع میکنه ها "

    صدای آرام بخش دریا
    ساحل دوست داشتی
    دهانم بازمانده از زیبایی روبرویم
    گرد نقره پاشیده شده ساحل
    ساحل سفیدپوش شده ازصدف
    امواج کف آلود
    افق زردونارنجی
    رنگ به رنگ شدن آب دریا
    ازخاکستری به سبزهرلحظه با بالاآمدن خورشید

    ازسرمای زمستانی
    پناه می آورم به تو
    دستانم را گره میکنم دربازویت
    وصورتم را فرومیبرم دربازوانت
    می گویی
    "عظمت خدارو نگاه کن "
    ومن محو تماشای دریا 
    زمزمه میکنم برایت 
    یکی ازآرزوهایم
    ایستادن دراین نقطه کنارتو بود
    خدایا چگونه شکرت کنم


  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ
  • شب ودریا ومن و ستاره ها
    جمعمان با توجمع میشود
    به دریا که خیره میشوم توی دلم خالی میشود
    ترسی مبهم ازعظمت و تاریکی مطلق دریا

    صحنه ای شاعرانه
    درتاریکی مطلق
    سوسوی ستارگان
    خطهای سفیدی ازامواج
    وای که چه زیباست دریا درهرزمان

    زیلوی پهن شده لب آب
    سوززمستانی بهانه ایست برای هجوم به آغوش گرمت
    تکیه برسینه ات روبه دریا
    احساس نفسهایت به روی گونه ام 
    گره خوردن دستانت 
    احساس خوشبختی و آرامشی است که تمام وجودم را فرامیگیرد
    کمی آنطرف تر
    هیزم های شعله ور
    دودلداده درکنارهم 
    نجواهای عاشقانه
    وکمی دورتر
    میوه زندگیمان درحال بازی
    شب و دریاو من ستاره ها 
    جمعمان باتوجمع میشود

  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
  • مستقیــــــــــــــم !؟

     

    در بســــــــــــــــت !؟

     

    مانـــــــــــــــــــــــــــده ام ..!!

     

    در این شهرِشلـــــــــوغ و پُــر ترافیــــــــــــــــــک ...

     

    هیــــــــــــــچ کَس دِلـــَـــــــــــــــــم را نمی

     

    بـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد ....!

     





  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ ساعت: ٢:٥٧ ‎ب.ظ
  • مادر یعنی زندگی ،
    مادر یعنی عشق ،
    مادر یعنی مهر ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت  ، اشک میریزه ،
    با خنده هات می خنده ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...
    مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مرض بشه یا پیر بشه ، چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه ،
    مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...
    مادر یعنی همه زندگی ...


    برچسب ها : مادر
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ
  • ای کــــــــــــــــاش
                           خنده هــــــــــایت با تـــــــــــــو
                                                                  بزرگ شوند
    شـــــــــــاید دنیا
                        خجـــــــــــالت بکشد
                                                 و فقـــــــــــر را از سفره ات دور کنـــــــــــــــد ...

     

  • نويسنده : علیــرضــا
  • چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
  • بازهم هجوم دردها 
    بازهم غم
    به بلندترین کوهها پناه می آورم
    به اندازه پریشانی روزگارم 
    موی پریشان میکنم
    و به اندازه تمام غمهایم فریاد میزنم 
    میخواهم صدایم دنیارا کرکند
    تاشاید کسی صدایم را بشنود
    تاشاید کسی معنی دلتنگیهایم را بفهمد
    شاید این دل آرام گیرد شاید...

     

    دلم پرمیکشد برایت 
    ازاینجا
    که با یادت سردرگریبانم 
    تا آنجا
     که با دلت هم آغوشم
    دلم پرمیکشد برایت
     ثانیه ها را میشمارم 
    تا وقت دیدار
    دلم پرمیکشد برایت

    غمگینم مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم که خنده اش همه را می گریاند . . .افسوس

  • نويسنده : علیــرضــا
  • یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ
  • دردکشیدنت را میبینم 
    زجرمیکشم
    روزها را میشمارم
    و باتودرد میکشم
    به امید روزهای سلامتی 
    لبخند میزنم به رویت 
    سرت را که کوره ای آتش است 
    به سینه میفشارم 
    و موهایت را میبوسم
    چه زیباست لحظه ای که میگویی
    چه آرامشی دارد آغوشت 
    وتمام دردهایم با تو پرواز میکنند

    عزیزم به چشمانم نگاه کن 
    من نیز به پرواز درآمده ام 

    تمام سختیهارا با همین یک جمله به جان میخرم 
    باتومیمانم تا آخر دنیا


  • نويسنده : نیشا مهرزاد
  • دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۳:۳٦ ‎ب.ظ
  •  

    چِقـدر پـــیـراهـن هـای پـشتــ ویتـرینــ مَغـازهـ هــا قَشَنـگَنـد !

    تـو را کـه در آنهــا تَـصـوّر میکنـمْ وَسـوَسـه ی خـَــریدنشـانــ بـه سَـرَمْـ مـیزنـــَدْ

    امــا میبیــنــی فـقـط مـانـده بــود اینهــا نبـودنتـْـ را بـه رُخـمـ بِکِشَنــدْ کـه

    کشیدنــــد..


  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ساعت: ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ
  • ادعـــــــــای عشــــــــــق می کنیـــم
    ولی فـــــــــــرامــــــــــوش کــــــــــــرده ایــــم
    رنـــــــــــــگ چشمــــان مادرمان را ...

    برچسب ها : مادر