جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

کد اهنگ برای وبلاگ
سايت گروهي عاشقانه
دانلود کتاب آموزش همسر داری
سفارش تبلیغ متنی

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ ساعت: ۳:۱٥ ‎ب.ظ
  • فرم ثبت نام خادمین معنوی امام رضا (ع)

    برچسب ها :
  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٥٠ ‎ب.ظ
  •  هر عاشق اولان عشقه گرفتار اولابیلمز

    هر خورما ساتان میثم تمار اولابیلمز

    مخلوق خداوند اوزونه اولمیان عاشیق
    حق عاشقه تک صاحب ایثار اولابیلمز

    دونیا مالونا شهرتینه وورقون اولانلار
    انفاق ایلهمز طالب دیدار اولابیلمز

    ماموره اگر رشوه یماخ اولماسا عادات
    مظلوملارین قاننه ظالم سورا بیمزا

    میمون تکین هر سوزه تقلید ایلینلر
    اندیشه ادیب صاحب افکار اولابلمز.

    صابر یمه غم هر گونین ئوز قصه سه واردور
    مفرق پاراسه گوهر شهوار اولابیلمز

     

    ترجمه در ادامه مطلب ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤۸ ‎ب.ظ
  • ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

    ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
    ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... 
    ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
    مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
    ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
    مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
    ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
    کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
    ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
    ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
    مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
    ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٦ ‎ب.ظ
  • امروز در خیابان مردی ک عطر تو را زده بود

    از کنارم رد شد.....

    و این ینی،

    قتل غیر عمد!!!!!!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٢ ‎ب.ظ
  • میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم
    نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم.
    میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،
    میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم.
    مرا در حسرت عشقت نگذار ، بگذار تا زنده ام تو را حس کنم ،
    تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم.
    میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ، نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم.
    دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد، میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد.
    بگذار در این دو روز دنیا به اندازه ی یک دنیا نگاهت کنم ، بگذار به اندازه ی یک عمر تو را در آغوش بگیرم و با تو درد دل کنم.
    میترسم همین لحظه ، همین فردا ، همین روزها لحظه ی مرگم فرا رسد.
    یک مرگ پر از حسرت ، یک مرگ پر از آرزو و امید.
    تنها حسرت و آرزوی من در آن لحظه تویی و حضورت در کنارم است.
    تنها حسرت من در آن لحظه نگاه به چشمهای زیباست است.
    در این دو روز دنیا بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، گرچه سیر نمیشوم از لحظه های با تو بودن، اما هیچگاه نمیمانم در حسرت عشقت.

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٤٠ ‎ب.ظ
  • چه بی صدا رفت
    چه آرام و بی ریا رفت
    او رفت ، اما از  قلبم هیچگاه نرفت.
    روزها رفتند، اما یاد او از خاطره ها نرفتند .
    خورشید رفت ، غروب آمد ، اما نام او از دلم نرفت و مهرش همیشه در  کنج دلم ماند.
    او هست اما نیست ، او در قلب من است اما در  کنارم نیست.
    او رفت ، سهم من از رفتن او قطره های بی گناه اشکهای من بود.
    او رفت اما هنوز قصه پا برجاست ، زندگی تمام نشده ، صدایش همیشه برایم آشناست.
    او رفت ، اما من هنوز هستم ، او هست ، زیرا من نیمه ی دیگری از او هستم.
    ما یکی هستیم ، او رفت اما هنوز به عشق هم زنده هستیم ، او نیست ، اما به عشق هم عاشق هستیم.
    دسته گلی از گلهای نرگس چیده ام ، به یادت در طاغچه ی اتاق گذاشته ام ، عطر تو همیشه در اتاقم پیچیده ، یاد تو هنوز از خاطر گلها بیرون نرفته.
    آن زمان که تو بودی ، دنیا برایم بهشت بود ، این تقدیر و سرنوشت بود که تو رفتی ، اما هنوز هم دنیا برایم زیباست ، زیرا یاد تو همیشه در دلهاست.
    او رفت ،
    چه بی صدا رفت ،
    چه آرام و بی ریا رفت…

    (سامیار)

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:۳٦ ‎ب.ظ
  • بازوی ×دوس پِسَر× خود را گاز بگیرید
    تا کَـبود شـود
    تــا دُخـتَران دیگر
    نشــــانه ی حـاکم بُـزرگ را ببینند و مُتفَرِق شـوندنیشخندنیشخند

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:۱۱ ‎ب.ظ
  • پدرم مرد دانایی بود
    گه گداری پندم میداد
    همیشه میگفت : 
    پسر جان مبادا با آبروی کسی بازی کنی
    مبادا دختر مردم بشه چک نویس احساساتت
    مبادا دختری رو دلبسته خودت کنی و فرداها نتونی جوابگو باشی

    یک روز در جواب همه ی نصیحت هاش ، نیشخندی زدم و گفتم :
    ای بابا ؛ دوره ی این حرفا گذشته
    دخترای این دوره زمونه خودشون چراغ سبز میدن
    خودشون دلشونه... 
    خودشون از خداشونه...

    پدرم تو چشمام نگاه کرد و گفت : 
    پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو " یـوسـف " باش...!!!

    همین که این جمله رو شنیدم
    مو به تنم سیخ شد
    زبونم بند اومد
    دیگه هیچ جوابی نداشتم که بدم
    واقعا هم حق میگفت 
    همیشه زلـیـخـا زیاد بوده و هست ؛
    اون منم که باید " یـوسـف " باشم.....♥•٠

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٠۸ ‎ب.ظ
  • شب تولدم همه گفتن آرزو بکن شمعتو فوت کن .....

    چشمامو بستمو آرزو کردمو شمع فوت کردم ......

    مامانم گفت من میدونم چی آرزو کردی پول .....

    ابجیم گفت ماشین ....

    دوستام گفتن ی عشق پولدار و خوب.....

    من به همشون فقط خندیدمو نگاه کردمو تو دلم گفتم.....

    ❤ آرزو کردم شمع تولدسال دیگه ام رو سنگ قبرم روشن کنید و جای من باد شمعو خاموش کنه .......

    ❤ هیسسسسسسسس فقط بگو آمین ❤

    ❤ به سلامتی اون شب... ❤

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ۳:٠٢ ‎ب.ظ
  • پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
    خانم !تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

    زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ,
    چه کفش های قشنگی دارید!

    زن لبخندی زد و گفت: برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟

    پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
    نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٧ ‎ب.ظ
  • کلافه ام شبیه کرمی که ;

    نمیداند

    ماهی را از زندگی رها کند یا ...

    گنجشک را از مرگ ...!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٥٤ ‎ب.ظ
  • دخترک طبق معمول هر روز جلوی در ویترین کفش فروشی ایستاد

    و کفش های قرمز رنگ را با حسرت نگاه کرد... بعد به بسته های

    چسب زخمی که در دستش داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

    افتاد:اگه تا پایان ماه،هر روز تمام این چسب زخم ها رو که داری

    بفروشی،آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم...

    دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:یعنی من باید دعا کنم

    که هرروز دست،پا یا صورت یه نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش

    را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت:نه، خدا نکنه اصلا کفش نمی خوام  

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٢:٤٩ ‎ب.ظ
  • خیانت کرده است و میگوید کو نشانم بده.....

    اخه لعنتی مگر جای بوسه میماند.....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٢٦ ‎ب.ظ
  • خیـــــــــــلی سختــــــــــــــــــــه!؟!

    زیر اوار کسی بمونی،

    که قرار بود........

    تکیه گاهت باشه!؟!

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ساعت: ٤:٢٤ ‎ب.ظ
  • صدای گریه می آید
    صدای ناله ی دلی آشفته می آید
    صدای تپشهای یک قلب عاشق می آید
    صدای درد دل های دلی می آید که بدجور گرفتار است
    در قلبم دارم عشق تو را ، باور نمیکنم شکسته ام قلب مهربان تو را
    ببخش این قلب ساده ی مرا ، خیلی دوستت دارم این را باور کن ای عشق بی همتا
    صدای گریه می آید ، یا چشمانم بهانه میگیرد ، یا دلم در این لحظه تو را میخواهد
    کاش اینک در کنارم بودی ، اشکهایم را میدیدی ، و صدای درد دلم را میشنیدی
    که میخواهد همیشه با تو باشد ، به عشق تو به خوشبختی امیدوارم باشد
    اعتراف میکنم تا به حال عشقی پاک مانند تو را ندیده ام
    من لیاقت قلب پاک و مهربان تو را ندارم ، تا به حال قلبم را اینگونه پشیمان ندیده ام
    پشیمانم از اینکه قلبت را شکسته ام ، تو نمیدانی احساساتم را جز تو به کسی ابراز نکرده ام ، تو نمیدانی شبی نیامده که با چشمهای خیس نخوابیده ام ، یا نیامده شبی که برای رسیدن به تو با خدا راز و نیاز نکرده ام
    صدای گریه می آید ، وقتی فکر میکنم به فردای بی تو بودن ،
    آرزو می کنم کاش هیچگاه در این دنیا نبودم
    وقتی فکر میکنم تو را ندارم ، میدانم باور نمیکنی ، اما حس میکنم قلبی در سینه ندارم
    صدای ناله می آید ، صدای ناله ی یک دل عاشق می آید
    کسی که باور نمیکند عشق مرا ، تو باور کن این دل عاشق مرا
    باور کن که بی تو ، با تابوت میبرند قلب مرا…

    (سامیار)

    صفحات سايت