جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی

سلام به همه دوستای عزیز

به دلیل مشکلات نمی تونم وبلاگ را آپدیت کنم ولی کانالی در تلگرام ساختم که مطالب قشنگو در اونجا قرار میدم با اسم (عشق و خنده).

عزیزانی که مطالب این وبلاگ را دوست دارند خوشحال میشم عضو کانالشند

آدرس : www.telegram.me/eshgh_khande

پکیج کامل کسب در آمد از اینترنت

حتما کلیک کنید ارزش یک بار نگاه کردنو داره ...

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ ساعت: ۳:۱٥ ‎ب.ظ
  • فرم ثبت نام خادمین معنوی امام رضا (ع)

    برچسب ها :
  • نويسنده : hadis
  • دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • خسته و شکسته تر از همیشه است
    رمقی برایش باقی نمانده
    در مردابی ساخته دست خودش اسیر است و هر روز و هر لحظه بیشتر فرو میرود
    دیگر حتی دستش را برای نجات تکان هم نمیدهد
    کنارم دراز میکشد
    بی مقدمه میگوید من عاشق توام هیچ کسی به اندازه من تورا دوست ندارد
    خواب و بیدارم لبخندی میزنم و کمی جابجا میشوم سالهاست که این جمله را نشنیده ام
    اما بی تفاوت چشمانم را میبندم خسته تر از آنم که بخواهم نیمه شب به حرفهایش گوش دهم
    ادامه میدهد
    اراده کنی قلبم را از سینه بیرون میاورم بخواهی میمیرم
    تکان هم نمیخورم
    درد تمام وجودش را فرا گرفته به سختی به سمتم بر میگردد دستش را دور کمرم حلقه میکند به آرامی میگوید چطور می توانی کسی را دوست نداشته باشی تو عاشق هیچ کس نیستی نه من نه فرزندمان نه پدرت نه مادرت نه حتی دوستانت
    کمی جا میخورم به فکر فرو میروم
    یعنی من کسی را دوست ندارم؟
    من اینگونه ام؟
    منی که به لطافت و مهربانی شهره ام؟
    عشق برایم کلمه گنگی میشود هرچه فکر میکنم جوابی نمیابم صدای زنگ ساعت میگوید 5صبح است
    درحالی که از تخت پایین می آیم به چشمانش خیره میشوم ومیگویم عشق یعنی برای زندگیم میجنگم وبا تمام سختیها ادامه میدهم و لبخند میزنم
    تو برای این زندگی چه میکنی؟
    *ب*اران*

  • نويسنده : علیــرضــا
  • دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳۱ ‎ب.ظ
  • بوی تعفن میدهد
    دوستت دارمهای این زمانه
    روی زیبایت رابرگردان از تمام عاشقانه ها
    حیف چشمان شهلایت
    که به اشک تزیین گردد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ۸:٠٦ ‎ب.ظ
  • صدای غرش رعد و نم نم باران
    میگوید
    فصل عاشقان نزدیک است
    خوب که گوش بسپاری
    صدای گامهای پاییز از دور بگوش میرسد
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٧ ‎ب.ظ
  • وقتی در عین نا امیدی
    امید کسی میشوی
    یعنی
    تو هنوز بنده منتخب خدایی
    پس
    به خاص بودنت ببال
    و بشکرانه الطاف پروردگارت
    به دنیا لبخند بزن
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٥ ‎ب.ظ
  • تو دوستم نداری و من
    زیر تمام قول و قرارهایمان میزنم
    فقط برای تو مینویسم
    که سخت دلتنگ توام
    میدانم میخوانی و باز
    اخمهایت را درهم میکشی
    اما میدانم ته دلت قنج میرود
    از لبخند چشمانت پیداست
    ب*اران

  • نويسنده : hadis
  • پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٢٠ ‎ب.ظ
  • صبح با صدای زنگ ساعت آغاز میشود
    بیدار میشوم
    روبروی آینه مینشینم
    موهایم را میبافم
    به صورتم دستی میکشم
    ولبخند زدن را تمرین میکنم
    حال آماده ام
    به زندگی سلام میکنم
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ
  • در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

    می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

    می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی

    چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست

    بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!

    باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست

    چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

    دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!

    وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...

    پشت پایت اشک می ریزم, توی ایوانی که نیست

    بعد تو این کار هر روز من است

    باور این که نباشی،کار آسانی که نیست.....

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ
  • وقتی که گرگ بره نما شد چه می‌کنید؟!

    شیطان خدا نکرده خدا شد چه می‌کنید؟!

    در معبدی که خاطره‌ها در عبادتند

    برقی جهید و قبله دو تا شد چه می‌کنید؟!

    این خار این وَبالِ لبِ چینه‌های لخت

    سالار باغ آینه‌ها شد چه می‌کنید؟!

    این پیرزن که خون اساطیر می‌خورد

    خاتون قصه‌گوی شما شد چه می‌کنید؟!

    ای چشم‌های سبز تماشا اگر شبی

    یک در کنار پنجره وا شد چه می‌کنید؟

    * علی حیدری  *

  • نويسنده : علیــرضــا
  • جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ
  • از دنیای پر تلاطم من
    تا ساحل امن حضور تو
    فاصله ای است
    به بزرگی یک طوفان در اقیانوسی به نا امنی رویا
    من دعا میخوانم
    تا شاید خدایی که در آسمانها بر مسند حکمت و رحمتش تکیه زده
    ناجیش را از سر لطف برایم بفرستد
    آنگونه که طوفانش بارانی شود
    به زیبایی مهر به بزرگی عشق
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:٤٥ ‎ب.ظ
  • گفت به امید دیدار
    می گویم لعنت به دیداری که تورا از من جدا کند
    گفت بفهم مرا
    می گویم لعنت به من که جز عشق هیچ نمیفهمم
    ودیگر هیچ نگفت
    من ماندم و هزار حرف ناگفته
    من ماندم و چشمانی مانده در حسرت
    من ماندم و انتظاری به بلندای زندگی، به سختی مرگ

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ٩:۳٩ ‎ب.ظ
  • کامم از خاطرات شیرینت تلخ تلخ است
    مثل قهوه فالی که هر روز به امید آمدنت سر میکشم

    تو انتخاب منی
    کاش میدانستی بین هزاران هراز نفر چگونه صاحب قلبم شدی
    کاش تومرا میفهمیدی
    کاش کامم با تو شیرین میشد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ
  • چشمانم را می بندم
    نمیبینم
    نمیخوانم
    بغض نمیکنم
    تلمبار نمیکنم
    غم نداشتنت را
    دروغ می بافم
    که دیگر دوستت ندارم

    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ
  • داشتنت
    خواستنت
    بودنت
    کنار قلبم
    حق من است
    و حق گرفتنیست
    حال تو چشمانت را از چشمانم بدزد
    ب*اران

  • نويسنده : علیــرضــا
  • سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ساعت: ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ
  • غمی به پهنای آسمان ابری روبرویم
    دردی به سنگین روزگار سیاهم
    بغضی که راه نفسهایم را بسته است
    و اکنون
    سوزش چشمانم
    خطی از اشک
    و تنهایی
    بدون هیچ سنگ صبوری

    *ب*اران*

    صفحات سايت