http://s5.picofile.com/file/8139457334/14.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457318/13.png

http://s5.picofile.com/file/8139457292/12.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457268/11.png

http://s5.picofile.com/file/8139457234/10.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457226/9.png

http://s5.picofile.com/file/8139457218/8.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457184/7.png

http://s5.picofile.com/file/8139457134/6.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457118/5.png

http://s5.picofile.com/file/8139457084/3.pnghttp://s5.picofile.com/file/8139457018/1.png

http://s5.picofile.com/file/8139457050/2.pnghttp://s5.picofile.com/file/8140880842/15.png

کپی برداری از مطالب این سایت از این به بعد غیر مجاز بوده و اگر قبلا کپی کرده اید و در حال کپی کردن هستید اگر رضایت ما براتون مهمه اگر سایت یا وبلاگی دارین مارو در سایت خود لینک کنید .

دوستانی هم که قصد تبادل لینک دارن ابتدا لینک کنند بعد خبر بدن لینکتون می کنم حتما.

* موفق باشید *

تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بوی پاییزو حس سرد فراق درست شبیه برگ خشک و زرد درخت کنارجوی
و باز داستان من و عشق
 که چهره اش پاییزی ترازهمیشه 
میگوید جانی در نگاهش باقی نیست 
او نرفته است من دلتنگم دلتنگ ترازهمشه
دلتنگ عمری که بیهوده  رفت خوشبختی که فراموش شد و تمام ساعات خوش عاشقی که کوتاه بود اما ماندگار
کاش سرنوشت قصه مارا جوردیگر نوشته بود‎‎
بـــــــــــ*اران




تاريخ : دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

دستانم سرد است سرد‎
مثل یک کوه یخ‎
چشمانم مات است مات‎
درست مثل یک مترسک تنها ‎
اومی گوید تو عشق منی‎
ومن همچنیان سردم ماتم
درسکوتی مرگ بار  بی هیچ طپش قلبی‎  نگاهش میکنم‎
وهنوز درخلوت خویش این اشک است که میگوید ‎
بــــــــ*اران هنوز زنده است‎




تاريخ : دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

در جلسه امتحانِ عشق
من مانده‌ام و
یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و
یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این
کاغذ کوچک جا نمی‌شود!
در این سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس
سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه
قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره،
یک قلب می‌کشم!
وقت تمام است.
برگه‌ها بالا....


.

.

.




تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

با چشم هایت حرف دارم 
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم 
از بهار، 
از بغض های نبودنت، 
از نامه های چشمانم…که همیشه بی جواب ماند 
باور نمی کنی؟!… 
تمام این روزها 
با لبخندت آفتابی بود 
اما 
دلتنگی آغوشت… رهایم نمی کند، 
به راستی… 
عشق بزرگترین آرامش جهان است


.

.

.




تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بیا کجا نشسته ای؟
نشان بده تو راه را
که من دوباره گم شدم
دراین مسیر راه راه


.

.

.




تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

بگذار همه بدانند
چقدر دلم می خواست روی شانه های تو به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دست هایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی.
حالا این دختر کوچک
که مدام تو را می خواهد
خسته ام کرده است !
بیا و برایش بگو :
که دیگر برنخواهی گشت !


.

.

.




تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

واقعا اینو خیلی دوست داشتم دلم نیومد تو وبلاگم قرار ندم . حتما نگاه کنید

 

ابتدا آهنگ وبلاگو از امکانات جانبی وب خاموش کنید

 



تاريخ : شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()

کاش میتوانستم دربغض ابرها شریک باشم و تا خدا بگریم،وقتی احساس غریبی مرا تا آخر کوچه های بن بست بغض گرفته ی عشق میبرد...

ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی درکنار کلبه ی غم پاگرفته اید.

ای واژه های تلخ تنهایی، ای عابران خسته ی سرنوشت، ای ورقهای پاره شده درغبار سهمگین آیا کسی مرا درخاطرات اشکهایش می شناسد؟

آیا عابران کوی غم فقط برای لحظه ای درکنار پنجره ی رازهایم مینشیند تا قصه ی تنهایی رابازکویم؟!

با شمایم ای آدمهای شیشه ای،من درحسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.

ای کوچه های گلی رویا،آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز میگردانید؟؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : علیــرضــا | نظرات ()